تبليغاتX
.::|انسانی بسیار انسانی|::.
 انسانی بسیار انسانی

‹‹بگريز دوست من، به تنهايي ات بگريز! تو را از مگسان زهرآگين زخمگين مي بينم. بگريز بدانجا كه باد تند و خنك وزان است. به تنهايي ات بگريز! به خردان و بيچارگان بس نزديك زيسته اي. از كين پنهانشان بگريز! آنان در برابر تو سراپا كين اند و بس. بيش ازين براي راندنشان دست مياز! آنان بسيار اند و سرنوشت تو مگس تاراندن نيست. ››

در چند روز اخير دوست عزيزي به نام ‹‹علي››[1]  با سخناني كه از روي تعصب و غرض ورزي بوده قصد بر هم زدن انسجام مطالب وبلاگ و كشاندن بحث به حوزه دين و اخلاق را داشته كه نمي دانم از اين كار خود چه منافعي را دنبال مي كند. البته قضاوت در باره ايشان بعهده خوانندگان محترم اين وبلاگ است اما در اين مجال با پوزش از همه دوستان به خاطر اينكه مباحث مربوط به نيچه و انديشه هاي او پراكنده شد، سخناني دارم با اين دوست عزيز. جناب علي:

اگر از من انتظار داري كه در مورد اديان و ريشه ی آنها بنويسم ، مثلا اين كه بگويم فلان دين از كجا شروع شده و بقول تو فلسفه اش چه بوده، بايد عرض كنم كه من در اينجا نيامده ام كه تاريخ بنويسم و داستان سرايي كنم.

در ضمن به خاطر داشته باش كه من اينجا نيامده ام كه وقتمو تلف كنم و به بعضيها ثابت كنم كه يك سري كتاب خوندم پس بياييد مباحثه كنيم. من فقط درك خودم را از نيچه و از زندگي مي نويسم.

در مورد اين كه شما تاكيد داري من رونويسي مي كنم هم بايد بگم كه اگر به دقت و نه با غرض ورزي به مطالب وبلاگ نگاه مي كردي مي ديدي كه هر جا كه مطلبي از جايي يا شخصي ذكر شده منبع آن در پانوشت آمده يا سخن آن شخص به صورت نقل قول در گيومه (‹‹››) آمده است.

اينكه شما گفتي من سوال مي كنم يا شما بايد بپرسي، بايد مطلبي را يادآوري كنم كه هيچ بايد و نبايدي و جود ندارد. نمي دانم، شما شايد به كنترل احتياج داري، پس قانونمندي. اما من آزادم. این یک تفکر اگزیستانسیالیستی است. در مورد قانع كردن هم بايد بگم كه من احتياج به قانع كردن كسي ندارم و دقيقا منظورمم از وبلاگ هم اين است كه به خاطر حسي كه به نيچه داشتم دوست داشتم يك سري از  مطالب رو كه ميدانم با دوستانم share  كنم. نمي خواهم كسي راقانع كنم كه بياید هم نظر من شودچون چنين چيزي امكان نداردكه با چند خط نوشته نظر كسي را درباره زندگي عوض كني.

در مورد قانع كردن من هم بايد بگم كه استدلال علمي منبعش عقل و تجربه است كه براي كسي لحاظ ميشود که منشا فكريش عقلانيت باشه نه من كه منشا فكري ديگري دارم.

در مورد مساله رياضي شما كه 2×2=4 ميشود هم گفت كه اين ادياني را كه نام بردي از ريشه مشكل دارند و حتي با عقلانيت هم سازگاري ندارند. شايد بعضي از اين اديان در زمان خودشان كامل بودن اما انسان امروزي چيزي ديگري را جستجو مي كند. اگر كمي به پيرامونت نگاه كني و چشمهايت را خوب باز كني خواهي ديد كه امروزه از اين اديان فقط تنها چندين نام بر دهان مردم ديده مي شود و اثري از دينداري در هيچ بافتي از اين اجتماع ديده نمي شود. در ضمن برای این که بت پرست نباشی کافی نیست که بتها را تک تک بشکنی، بلکه باید خوی بت پرستی را از بین ببری.

خيلي حرف است كه بخواهم بنويسم اما بيشتر ازين ازرشش را نداري كه وقت خودم و وقت دوستانم را به خاطر كج فهمي هاي تو تلف كنم. شاد باشي.

در پايان باز هم به خاطر پراكنده شدن مطالب و خارج شدن از بحث اصلي از تمامي دوستان و نيك انديشان عزيزم عذرخواه هستم اميدوارم قصور اينجانب را ببخشند. 

در خاتمه لازم میدانم که از هم اندیشی و نیک اندیشی دوستان عزیزم «ایرج» و «کیارش» عزیز نهایت سپاسگزاری را داشته باشم.


1- من هيچ شناختي از ايشان ندارم و صرفا يك اسم و يك آدرس ايميل از ايشان موجود است.

|+|
• احسان • شنبه بیست و هشتم خرداد 1384 ؛ 10:39 بعد از ظهر
 نیچه، دین و حقیقت

نيچه فيلسوفي است كه فراتر از هزاره ها و زمان انديشيد. آندره مالرو مي نويسد: ‹‹تمام انديشه هاي بنيادي قرن بيستم يا از آن نيچه است يا ماركس.›› انديشه هاي او انديشه هايي است كه براي تماميت بشريت سالها ي بسيار رهنمون بوده و بدون شك همه هزاره ها والاترين عهد و پيمان هاي خود را به نام او خواهند بست. نيچه خود تصوير كساني كه  انديشه هاي او را مي خوانند و آن را به كهنگي و عقب بودن از زمان متهم مي كنند اينگونه ترسيم مي كند:  

‹‹ با روان هاي تنگشان به تو بسيار مي انديشندو همواره از تو انديشناك اند! سرانجام انديشيدن به هر چيزي  انديشناكي است! تو را به خاطر تمام فضيلت هايت كيفر مي دهند و آنچه بر تو مي بخشايند تنها لغزشهاي تو ست.››[1]

اين مگسان بازار همان ‹‹واپسين انسان›› ها هستند كه  مي گويند: ‹‹ما خوشبختي را اختراع كرده ايم.››

اما مشكل دين كه با تنگ نظري فلسفه دين ناميده شده است! غافل ازاينكه دين در تعارض با فلسفه است. اديان از زمان پيدايش خود تا كنون يك سلسله ارزشهايي را ارايه داده اند كه اين ارزشها به جاي آنكه در جهت خواست قدرت بشر بوده باشد در جهت انحطاط بشر بوده است. همه آن چيزهايي كه در مسيحيت يا در ديگر نظامهاي اخلاقي به نام اصول اخلاقي معرفي شده اند چون رحم و شفقت، مهر و محبت و ايثار و فداكاري موانع قدرت بشر بوده اند. عمومي ترين دستور بر بنياد دين و اخلاق چنين است: ‹‹اين يا آن كار را بكن و از آن و اين دوري گزين – تا كامروا شوي! وگرنه.....›› نيچه اين را گناه نخستين خرد، يعني بي خردي جاويد مي نامد.[2] ايرادي كه بر عموم نظامهاي اخلاقي وارد است اين است كه آنها ميان انسان فرق نمي گذارند و همه نيازها و خواسته هاي آنها را يكسان به حساب مي آورند، در حاليكه نمي توان همه انسانها را يكسان دانست و براي آنها اخلاق واحدي در نظر گرفت. چنين اخلاقي در زير نقاب بشر دوستي مايه ضلالت و زياني ست براي انسانهاي والا و ممتاز.

نيچه از نخستين كساني بود كه رشته ارتباط دين و فلسفه را از هم گسست. نيچه متافيزيك دين را با نوشته هاي خود از بن و بيخ برانداخت. او بهترين پلي ست بين پوزيتيويسم و اگزيستانسياليسم، در صورتي كه اين دو حوزه متفاوت فلسفي را در وسيع ترين زمينه آنها در نظر بگيريم. خطاب نيچه به انسان است در حالت فرديت او! نيچه انسان عادت زده و تابع رسم و قراردادها را سرزنش و تحقير مي كرد و خواستار نيرو مند شدن و شكوه يافتن انسان بود و او را دعوت مي كرد كه سالار شورهاي خويشتن شود و از حد خود فراتر برود. كار و زندگي نيچه كوششي بود براي يافتن معنايي براي يك هستي ناب و اصيل انساني. از نظر نيچه مفاهيمي چون خدا، دين، فضيلت حقيقت، گناه و زندگي ابدي همه از دروغهايي هستند كه از غريزه هاي ناپسند و بيمار گونه انسان ناشي مي شوند.


1- چنين گفت زرتشت؛ ترجمه داريوش آشوري، انتشارات آگاه 1379 (گفتار هاي زرتشت، بخش يكم، درباره ي مگسان بازار)

2- شامگاه بتان؛ ترجمه عبدالعلي دستغيب، نشر پرسش 1376 (چهار خطاي بزرگ، پاره ي 2)  

|+|
• احسان • دوشنبه بیست و سوم خرداد 1384 ؛ 10:39 بعد از ظهر
 پیشگفتار؛ بند 6

در نيمه پاياني پيشگفتار، زرتشت پس از آنكه دو آموزه بزرگش ‹‹مرگ خدا›› و ‹‹ ابرانسان›› را اعلام كرده، غمين از اينكه  هنوز كساني هستند كه او را نمي فهمند . مردم گوش شنيدن اين درس را ندارند كه خدا مرده است و با مرگش اينك پاي برد و باخت زندگي در ميان است؛ زرتشت اينجا با يك شكست روبرو مي شود. در بند 6 ناگهان اتفاقي روي مي دهد كه چشمها را خيره مي كند: بندبازي از دريچه اي بيرون مي آيد و بند را در مي نوردد كه بر دو برج، بر فراز مردم و بازار بسته بودند. بندباز نخستين همراه زرتشت است و هنوز آفريننده نيست، بلكه چهره يي ست از انسان برتر. بندباز نماد عصيان نيروهاي فعال و كنشي عليه نيروهاي واكنشي ست و به راه ابر انسان مي رود اما هنوز از مرگ خدا غافل است، به همين جهت محكوم به شكست و سقوطش مرگبار است. اما ناگهان اتفاقي روي مي دهد كه باعث حيرت و ترس مردم مي شود. دريچه ديگر بار گشوده مي شود و كسي با جامه رنگارنگ مانند دلقكان، بيرون مي جهد و گام بر مي دارد و هنوز يك گام واپس تر ننهاده غريوي ديو آسا بر كشيده و چونان نعش بر زمين مي افتد.

دلقك كاريكاتور زرتشت است. او از زرتشت تقليد مي كند. او همچون زرتشت مدعي پيشي گرفتن و چيره شدن است. اما چيره شدن براي او بدين مفهوم است: يا بر دوش ديگري سوار شدن (بر دوش انسان و بر دوش خود زرتشت خزيدن) يا از روي آن پريدن. اين دو تعبير نادرست درباره ‹‹ابر انسان›› است.

نيچه با مفهوم ابر انسان نمي خواهد زرتشت را به آموزش چيزي يكسره خيالي وا دارد. اما ابر انسان بي شك آفريننده است. زرتشت حكم فوق اخلاقي زير را آموزش مي دهد: بايد در محدوده ي امكانات زميني بيافرينيم، و در آفرينش ‹‹به زمين وفادار بمانيم››. به يك معنا، آموزش ابر انسان بيانگر دلمشغولي نيچه با مساله انضباط بيشتر و پرورش حيوان انساني هنگام از بين رفتن مرجعيت و برتري ديدگاه مسيحي – اخلاقي است. اين همان بستر تاريخي خاص ــ مرگ خدا و بي ارزش شدن والاترين ارزش هاي بشريت ـــ است كه نيچه آرمان خود را در آن مي شناساند. نيچه، به رغم حمله ي بيرحمانه خود به تمام بت ها (واژه ي او براي ‹‹بيان آرمان ها››)، در دام منطق ‹‹آرمان›› اسير است، زيرا ‹‹ابر انسان›› به او اميد آينده را مي دهد و او را قادر مي كند كه بر احساس نفرت خود از وضع موجود چيره شود. به اين معنا، ابر انسان آموزه يي ست كه نارضايتي شديد نيچه از بشريت كنوني و وضع موجود را با آينده تسلا مي دهد.

نيچه در اين بند آموزه يي نيهيليستي نيز دارد. هنگامي كه جسد مرد درهم شكسته به هوش مي آيد و به زرتشت اينچنين مي گويد: ‹‹تو اينجا چه مي كني؟ ديري بود كه مي دانستم شيطان مرا مي لغزاند. حال او مرا گريبان كش به دوزخ مي كشاند. نكند تو مي خواهي او را ازين كار بازداري؟››

و زرتشت اينچنين پاسخ مي دهد: ‹‹اي دوست، به شرفم سوگند كه چنان چيزي در كار نيست. نه شيطاني هست و نه دوزخي. روان ات از تن ات نيز زودتر خواهد مرد. پس ديگر از هيچ چيز مترس!››

نيچه كه خاستگاه را از روي نتايج مي سنجد، به جاي اينكه عالمي را بي ارزش كند تا عالم ديگري را شكوه بخشد، عالمي باشكوه اختراع مي كند تا عالم نخست را بي ارزش كند.

نيچه در اينجا به نقد مسيحيت مي پردازد كه همواره كوشش كرده تا با هويت خيالي بخشيدن به جهاني ديگر به انكار و نفي زندگاني بپردازد و تعاليمي را ترويج دهد كه همواره اطاعت منفعلانه انسان را در پي دارد. نيچه مسيحيت و الكل را دو مخدر بزرگ اروپايي مي داند و اخلاق مسيحي را رواج دهنده ضعف و پستي و نابود كننده خواست قدرت ارزيابي مي كند و باور دارد كه امپراتوري روم باستان ــ كه به گمان وي سرچشمه فرهنگ و ثبات بود ــ نه توسط بربرها، كه به وسيله مسيحيت نابود شد و با اين اختراع بود كه يهود مغلوب، انتقام خود را از روم فاتح باز ستاند.

|+|
• احسان • چهارشنبه هجدهم خرداد 1384 ؛ 10:39 بعد از ظهر
 ابر انسان؛ بررسی بندهای سه تا پنج پیشگفتار

در ترجمه هاي فارسي آثار نيچه، ابر انسان معادل واژه آلماني Ubermensch  به كار رفته است كه تركيبي است از Uber= اَ بَر يا زَ بَر و Mensch به معناي انسان. در گذشته ي واژه هاي رايج فارسي در برابر اين واژه آلماني ‹‹ابرمرد›› بود كه نخستين بار استاد درگذشته محمد باقر هوشيار به كار برده بود. استاد ارجمند دكتر داريوش آشوري كه دقيق ترين و ظريف ترين ترجمه هاي نيچه از آن اوست در ترجمه خود از واژه ‹‹ابرانسان›› استفاده مي كند كه رويارويي سه مفهوم Mensch(انسان)، Ubermensch (ابرانسان) و der letzte Mensch(واپسين انسان) را در فلسفه ي نيچه بهتر مي رساند. به عقيده آشوري، مراد نيچه از اين نام ‹‹انسان كامل›› است. يعني انساني كه براستي به قلمرو آزادي گام نهاده و از ترس و خرافه و پندارهايي كه تا كنون بر انديشه بشر حكمفرما بوده رهايي يافته است. و نيز نوع والاتري ست از انسان از جهت معنوي كه با ‹‹آري›› گفتن به هستي، چنانكه هست، و روي گرداندن از هستي ها و جهان هاي خيالي، از نو ‹‹عهد امانت›› را زنده مي كند و ‹‹معناي هستي›› را در غيبت خدا به گردن مي گيرد و اين كار را با يكي كردن اراده ي خود با هستي، چنانكه بوده است و هست و خواهد بود، يعني با پذيرش ‹‹خواست قدرت›› و ‹‹بازگشت جاودانه ي همان›› ـــــ كه دو اصل بنيادي هستي شناسي نيچه است ــــ انجام مي دهد. ابر انسان داراي ‹‹اراده›› اي ست كه خود را از ‹‹كين توزي با زمان›› و ‹‹چنان – بود›› آن رها ساخته و در بازي زندگي بازيگوشانه و دليرانه و شادمانه شركت مي كند و خطر هاي آن را پذيره مي شود.

نيچه آموزه ابرانسان را كه كليدي ترين آموزه زرتشت است؛ بلافاصله پس از اعلام مرگ خدا مي آورد. (پيشگفتار؛ بند سوم) او خود اينگونه ابرانسان را معرفي مي كند:

‹‹من به شما ابر انسان را مي آموزانم...بوزينه در برابر انسان چيست؟ چيزي خنده آور يا چيزي مايه شرم دردناك. انسان در برابر ابرانسان همينگونه خواهد بود: چيزي خنده آور يا چيزي مايه شرم دردناك...... ابر انسان معناي زمين است...››

زرتشت بشارت آوردن هديه اي براي آدميان را پيش از اعلام مرگ خدا داده بود و اينك وقت آن رسيده است كه هديه خويش را ارزاني دارد:

‹‹مي خواهم ارزاني دارم و بخش كنم تا ديگر بار فرزانگان ميان مردم از نابخردي خويش شادمان شوند و تهيدستان ديگر بار از توانگري خويش.››

اما ابرانسان در همين آغاز در تقابل با ‹‹انسان›› و ‹‹واپسين انسان›› قرار مي گيرد. ابرانسان نيچه با اصالتي معصومانه به آفرينش ارزش هاي نو مي پردازد. نيچه با طرح مفهوم ابرانسان خويش مي كوشد تا وضعيتي را پيش روي ما نهد كه هر نوع خودپرستي و ماده گرايي تنگ نظرانه را رها كرده و انسانيت را در گذرگاه شريف ترين سوداهاي بشر قرار دهيم. اين نكته در سراسر نوشته هاي وي و بخصوص در كتاب ‹‹چنين گفت زرتشت» بوضوح مورد تأكيد قرار گرفته است. تربيت ابرانسان هدف نهايي و عيني است و نه حفظ بشر، درحالي كه فعلا به تخريب محيط زيست منجر شده است.

 تحولات فوق منجر به رها شدن مفهوم سنتي انسان و كسب مفهوم همراه جديد با تعريف جديدي از انسان است. سياست معطوف به ابرانسان برخلاف سياست زيستي دولت اجتماعي است. اين سياست گذر از انسان چون ذهنيت به انسان به مثابه پروژه اي است كه با خود متحقق مي شود. سياست معطوف به خود برخلاف سياست دولتهاي ملي و بهره برداري اقتصادي از انسان است. شرايط ظهور ابرانسان در قشرهاي متوسط قرار ندارد. ابرانسان نيچه در فراسوي تضادها زندگي نمي كند بلكه در ميان آنها به وجود مي آيد. حيات مثبت ابرانسان، معني جهان و زمين است و معني تاريخ عالم كه سعادت براي بيشترين افراد نخواهد بود.

اما نيچه خود اينگونه سيمايي از انسان ترسيم مي كند:

‹‹بندي ست ميان حيوان و ابرانسان؛ فرا رفتني پرخطر، در راه بودني پر خطر، واپس نگريستني پرخطر، لرزيدن و درنگيدني پرخطر. آنچه در انسان بزرگ است اين است كه او پل است نه غايت؛ آنچه در انسان خوش است اين است كه او فراشدي است و فرو شدي.››

 

اما ‹‹واپسين انسان›› ها چه كساني هستند؟

نيچه پس از آنكه در چهار بند آغازين پيشگفتار زرتشت، رسالت عمده و خطير زرتشت را مشخص مي كند خيلي زود در بند پنجم، به اين نتيجه مي رسد كه هنوز دهاني بهر اين گوش ها نيست؛ هستند كساني كه هنوز او را در نمي يابند. اينجاست كه او از خوار شمردني ترين كسان و قابل تحقير تر از انسان ها سخن به زبان مي آورد: واپسين انسان!

‹‹...انساني كه همه چيز را كوچك مي كند. ‹‹ما خوشبختي را اختراع كرده ايم››: واپسين انسان ها چنين مي گويند و چشمك مي زنند....زيرك اند و از هرچه تا كنون روي داده است با خبر اند: پس بر همه چيز خنده مي زنند. هنوز با هم مي ستيزند، اما زود با هم مي سازند؛ مبادا معده شان خراب شود! خوشي هاي كوچك روزانه اي دارند و خوشي هاي كوچك شبانه اي. اما نگران تندرستي خويش نيز هستند....››

|+|
• احسان • شنبه هفتم خرداد 1384 ؛ 10:39 بعد از ظهر

Home | Email | Archive
In honor of Great Nietzsche