تبليغاتX
.::|انسانی بسیار انسانی|::.
 نموداري منظم از مفاهيم اصلي پيش گفتار چنين گفت زرتشت

نموداري منظم از مفاهيم اصلي پيش گفتار چنين گفت زرتشت

مفاهيم بنيادي را مي توان به دو دسته ي دوتايي تقسيم كرد:[1]

-     از يك سو، هر گونه پديده يي از سلسله مراتبي كم و بيش پيچيده ميان نيروهاي مختلف تشكيل شده است. بعضي از نيرو ها كنشي (عمل كننده) و بعضي ديگر واكنشي (عكس العملي) هستند.

-     پس براي فهميدن يك پديده، نخست بايد نيروهاي كنشي و واكنشي آن را متمايز كنيم و بعد سلسله مراتب اين نيروها را شناسايي كنيم، يعني ببينيم كدام يك از اين نيروها بر نيروهاي ديگر غلبه دارند: كنشي يا واكنشي.

-     از سوي ديگر، در هر سلسله مراتبي از تناسب قوا، يعني در همه چيز، يك توان خواهي وجود دارد كه يا بيانگر منفي خواهي، ويراني خواهي و ارزش زدايي است، يا بيانگر مثبت خواهي، طلب سازندگي و ارزش گذاري است.

براي سنجيدن ارزش يك پديده بايد ديد سلسله مراتب نيروهاي آن چگونه عمل مي كند، يعني به چه عللي، بسته به مورد، نيروهاي كنشي يا  واكنشي، غلبه دارند. به اين منظور بايد تبارنامه ي اين پديده را درك كنيم. يعني ببينيم چه نوع خواست و اراده يي –مثبت يا منفي- انگيزه و علت وجودي  اش بوده است.

با ا ين توضيح، از لحاظ نظري، چهار تركيب به وجود مي آيد:

 

  نوع خواست الهام بخش

 

 

خواست

خواست

مثبت

منفي

سلسله مراتب نيروها

واكنش > كنش

3

1

كنش > واكنش

4

2

 

در واقع، چنانچه فقط به خواندن «پيش گفتار» بسنده كنيم، قضايا به دو دليل كمي پيچيده مي شوند:

يكي اين كه در «پيش گفتار»، نيچه از تركيب اول دو گونه ي مختلف ارايه مي دهد. ما اين متغيرها را به ترتيب با A1 و B1 نشان مي دهيم.

دوم اين كه «پيش گفتار» تركيب 3 را معرفي نمي كند؛ اين تركيب در بخش سوم كتاب چنين گفت زرتشت، با توصيف رفتار خران عرضه مي شود: «هميشه «آرآر» گفتن[2]، فقط كار خران است». [3]

در چهار تركيبي كه به طور مستقيم مورد نظر ماست (AB1، ۲ و 4) هر بار با نوع متفاوتي از عاملان، نوع متفاوتي از متافيزيك و نوع متفاوتي از اخلاق روبه رو هستيم. به همين علت، مفاهيم كليدي «مرگ خدا» و «نيهيليسم» هر بار معناي متفاوتي مي گيرند.

با در نظر گرفتن اين نكات نمودار زير مي تواند چكيده ي درست «پيش گفتار» را به دست دهد:

   

مفاهيم

 نيچه يي

تبارشناسي هاي ممكن

واكنش > كنش

كنش > واكنش

خواست تصديقي و مثبت

A1

B1

2

4

كي؟

انساني زيادي انساني

واپسين انسان

انسان برتر

ابرانسان

مرگ خدا

مرگ مسيح بر صليب

حذف يك سرور زيادي متوقع و شاهدي مزاحم

سايه بازمانده ي خدا

ويران كردن  لوح هاي كهنه، نخستين مرحله از تبديل سرشت

نيهيليسم

اين دنيا نسبت به آن دنيا بي ارزش است

اين دنيا بي ارزش است، دنياي ديگري هم نيست

نه اين دنيا ارزشي دارد، نه آن دنيا

ويران كردن آن دنيا: تنها همين دنيا وجود دارد و با ارزش است.

متافيزيك

دو آليسم افلاطوني

ماترياليسم كاهش دهنده

دانايي حاصل از بازگشت جاودان

اخلاق

اخلاق سنتي نيك و بد، فضايل عادي روزانه

خوشباشي كاهلانه ديگر وظيفه و تكليفي نيست

هدف از عمل،خود عمل است. وظايف سنتي، بدون پايه و بنيان شان، حفظ مي شوند.

آفريدن لوح هاي نو: اخلاق استوار بر آري و نه. توان خواهي در مقام فضيلت يكتا

 



1-  درباره ي اين مفاهيم و تحليل آنها ر.ك. به نيچه و فلسفه اثر ژيل دولوز.

2-  نيچه در بازي با دو كلمه ي هماواي iah به معني عرعر كردن و ja به معني آري، لفظ ia را به وجود   آورده است كه مي توان آن را به «عاري گفتن» «عرآر» يا «آرآر» ترجمه كرد.

3- چنين گفت زرتشت، بخش سوم، «درباره ي سنگيني جان».

    در توضيح اين مفهوم ر.ك. به نيچه و فلسفه از ژيل دولوز

|+|
• احسان • جمعه دوازدهم اسفند 1384 ؛ 10:39 بعد از ظهر
 گفتارهای زرتشت؛ بخش چهارم چنین گفت زرتشت

گفتارهاي زرتشت - بخش چهارم (انسان برتر و ابرانسان)

الف) نداي انسان برتر

زرتشت پس از گذراندن چندين سال در انزواي كوهستان خويش، اكنون در انتظار آن ساعتي است كه بتواند موعظه ي جديدش را آغاز كند. وجودش لبريز از بخشندگي است و سراپا آماده است تا براي جلب انسان ها، عسل گفتارهايش را به آنها هديه كند. نيچه در انتظار چهارمين  بخش چنين گفت زرتشت است (فصل1، «اهداي عسل»).

آن گاه پيشگو به ديدار زرتشت مي آيد. ما با او پيش از اين آشنا شده ايم (بخش دوم، فصل 19، «درباره ي نيش مار»). اين پيشگو پيامبر نيهيليسم آينده و بشارت دهنده ي واپسين انسان است (فصل 2، «بانگ فرياد خواهي»). واپسين انسان زشت ترين انسان جهان است، او از روي كينه توزي و فرومايگي خدا را كشته است تا از دست يك سرور پرتوقع خلاص شود (پيش گفتار، بند 5). زرتشت به زودي او را مي بيند (فصل7، «زشت ترين انسان»).

اما همان طور كه نيچه درباره ي معناي بخش چهارم چنين گفت زرتشت توضيح مي دهد، اين بانگ فرياد خواهي است كه باعث شده تا زرتشت از غار خويش بيرون آيد و نزد انسان ها باز گردد، فريادي است كه انسان هاي برتر، دلزده و خسته و درمانده از مرگ خدا، سر مي دهند. و زرتشت-نيچه- دلش به رحم مي آيد و به ياري آنها مي شتابد. چهره هاي گوناگوني از انسان برتر مي بيند. انسان اواخر قرن نوزدهم، معاصر با نيچه، هر چند زشت ترين انسان نيست اما هنوز از ابر انسان خيلي فاصله دارد؛ پس از آن، ديدار با فرا انسان (انسان قرن بيستم ما؟) فرا مي رسد. پس اگر مي بينيم نيچه دوباره قلم به دست مي گيرد از اين روست كه او پس از مراجعه به انسان و جست و جوي آفرييندگان، متوجه مي شود كه فقط انسان هاي برتر را به سوي خود جلب كرده است. نيچه پس از ارايه پيام والاي خود، پس از آن كه بازگشت جاودان را با آن احساس شورانگيز و رفيعي كه در سراسر بخش سوم ديديم اعلام مي كند، اكنون بار ديگر به زمين فرود مي آيد. اكنون مي تواند بسنجد كه ميان معاصران و آفرييندگان مطلوب او، همان ابرانسان هايي كه «پيش گفتار» نويدشان را مي داد، چه فاصله يي وجود دارد. آنچه در راه است نه ابرانسان، بلكه واپسين انسان است و اكنون نيز، دور، دور  انسان برتر است.

ب) چهره هاي انسان برتر

چهره هايي كه زرتشت به ترتيب با آنها رو به رو مي شود عبارتند از: دو پادشاه به همراه خرشان، يك دانشمند، يك جادوگر، آخرين پاپ اعظم، يك گداي خودخواسته و سرانجام سايه ي خويش.

اين دوشاه، «شاه دست راست» و «شاه دست چپ» هر دو يك مسير را دنبال مي كنند. نيچه فراسوي اين گونه اختلاف ها يا اپوزيسيون هاي سياسي است و از ديدگاه ژرف خود ملاحظه مي كند كه ارزش هاي مورد نزاع طرفين در اصل يكي است: هر دو پادشاه فقط يك خر دارند و آرمان هاي يكساني بر گرده اش نهاده اند. هر دو از قدرت و از «آداب داني»، آن طور كه در زندگي مدرن رايج است، خسته شده اند (فصل 3، «گفت و گو با شاهان»).

دانشمند هم با روحيه يي اثبات گرايانه، به خاطر دقت و سخت گيري وسواسانه در  احكام فكري خويش در تنگناي ابلهانه ي تخصص اسير است (فصل 4، «زالو»).

جادوگر، يا به عبارتي هنرمند، هرگونه اعتقاد و هرگونه اصالت را از دست داده است و نقش خود را مكانيكي بازي مي كند (فصل5، «جادوگر») (به احتمال قريب به يقين منظور نيچه در اينجا، ريچارد واگنر است).

آخرين پاپ از مرگ خدا متاسف است. وي نيز به طور مكانيكي هم چنان به آمرزش و تبرك مشغول است، انگار نه انگار كه خدا ديگر زنده نيست (فصل6، «از كار افتاده»).

بنابراين، قدرت سياسي، علوم، هنر، مذهب، يعني همه ي جنبه هاي فرهنگ انساني كه انسان به طور عام و انسان قرن نوزدهم به طور خاص اين همه به آنها مي نازد، از وقتي خدا مرده است، ديگر به نظر انسان ها بي فايده، بي قوام، بي روح، غير واقعي و فاقد هرگونه ارزش شده اند، با اين حال همچنان مطابق رفتار آنها رفتار مي كنند. ديگر خدايي در ميان نيست اما حيواني باركش، مثل خر، وجود دارد و در اين نقش جاي شتر را گرفته است (ن.ك. به بخش يكم، فصل1، «درباره ي سه دگرديسي»).

پ) خوشبختي دروغين، خوشبختي راستين

پس از مرگ خدا، انسان هاي برتر سعادتي را كه ديگر مي دانند آن دنيايي نيست، به عبث در اين دنيا مي جويند. اين را «گداي خودخواسته» به ما مي گويد و او كسي است كه زرتشت پس ديدار شاهان، دانشمندان، هنرمندان و كشيشان، ملاقات مي كند. او انسان ها را موجوداتي مي داند كه مبتلا به كينه توزي اند، گذشته را تكرار مي كنند، قدرت هضم و گوارش ندارند و مثل گاو مدام نشخوار مي كنند.

انسان بدون هدف، بدون انگيزه براي عمل، در دنيايي پوچ و باطل، خوشبخت نيست (فصل9، «سايه»). در اين باره، سايه زرتشت، پيشاپيش، خوش بيني هايي را كه به اصطلاح شجاعانه اند – مثل خوشبيني آلبر كامو- محكوم مي داند. نمي توان «سيزيف را خوشبخت تصور كرد»، خوشبختي او فقط سايه يي از خوشبختي است.

زرتشت خوشبختي را در نيمروز مي يابد و اگر شدن را دايره وار مي چرخد، پس هميشه نيمروز است. سايه ي زرتشت ناپديد مي شود. زرتشت خوشبختي را در قلب زمان مي يابد. خوشبختي اين جهاني، خوشبختي زميني، زميني كه بر آن دراز مي كشد، خوشبختي به هدف رسيدن و كاري را به سرانجام رساندن (فصل10، «در نيمروز»). اين خوشبختي همان است كه زرتشت مي كوشد تا آن را با انسان هاي برتر – كه همه در غار او گرد آمده اند- در ميان نهد. زرتشت همه شان را به سوي خود مهمان مي كند تا در «شام آخر» جديدي شركت كنند، جشني با خوراكي هاي زميني، شراب و گوشت (فصل11، «درودگويي» و فصل12، «شام آخر»). او در تمام مدت صرف غذا دوباره مفاهيم «پيش گفتار» را از سر مي گيرد، براي مهمانان سرود ابر انسان مي خواند، سرود كسي كه فرا رونده و دلير است و بصيرت دارد. زرتشت دلسرد نشده است. هر چند انسان به هدفش نرسيده است و انسان برتر از ابرانسان بسيار دور  است، اما هنوز همه چيز امكان پذير است (فصل13، «درباره ي انسان والاتر»).

اما انسان هاي برتر اين را درك نمي كنند و همين كه زرتشت بيرون مي رود هر يك به نوبت براي علاج نوميدي خود چيزي پيشنهاد مي كند: يكي (جادوگر) اعتراف مي كند كه دلش براي خداي مرحوم و تسلاهاي او تنگ شده است و افسوس مي خورد (فصل14، «آواز اندوه») ديگري (عالم ملا نقطي) لاف علم مي زند، اطمينان ها و راه حل هايش را به رخ مي كشد كه مي توانند- به گفته ي اسلافش اپيكور و لوكرس- اضطراب هاي انساني را بر طرف سازند (فصل15، «درباره ي علم»)؛ نفر سوم (نزديك ترين كس زرتشت، سايه خودش) در وصف لذت هاي حسي سرود مي خواند (فصل16، «در ميان دختران صحرا»). زرتشت با شنيدن صداي خنده ي آنها خوشحال مي شود و گمان مي كند كه حالشان رو به بهبودي است. البته اين خنده يي نيست كه زرتشت مي خواهد به آنها بياموزد، يعني همان خنده يي كه زرتشت فقط يك بار شنيده است، همان خنده يي كه چوپان با كشتن «مار-زمان» سر داد و از خفگي نجات يافت، همان خنده يي كه «خنده يي انساني نبود» (بخش سوم، «درباره ي بينش و معما»)، اما به هر حال خنده ي فعلي نيز، در قياس با ناله هاي نوميدانه، به نظر زرتشت يك پيشرفت است (فصل17، «بيداري»).

اما زرتشت زود به اشتباه اش پي مي برد. واقعيت اين است كه انسان هاي برتر چون نمي توانند بدون خدا زندگي كند، كيش تازه يي ابداع كرده اند و اكنون به پرستش خر مي پردازند. و خر ستم كش را، حيواني كه «عرعاري» مي گويد، ستايش مي كنند (فصل 17، «بيداري»). زرتشت، اين مراسم را به هم مي زند؛ «آري» زرتشت با «عرعاري» خر، كه هر بار را بر گرده مي كشد، فرق دارد. آري زرتشت آري ابرانساني است كه مي آفريند. پس دم گرم زرتشت اندك ا ندك انسان هاي برتر را دلگرم مي كند و آنها شجاعتي واقعي مي يابند (فصل18، «جشن خر»).

ت) سرودهاي شادي؛ ابرانسان نزديك است.

سپس زرتشت همه ي انسان هاي برتر را با سرودي شكوهمند به جنبش مي كشاند، رود شادي، سرد نيم شب، سرآغاز يك روز نو، سال نو، جاودانگي نو- اگر شدن دايره وار مي گردد پس هميشه نيم شب است – سرود عشق به زمين، جاودانگي لحظه، جاودانگي اهدا شده به انسان، شادي بي كراني كه حجت هرچيز، حتي سخت ترين دردهاست (فصل19، «سرود مستي»).

صبحگاه، زرتشت به تنهايي به استقبال طلوع بيرون مي رود. دو نشانه به او مي فهماند كه ساعت ابرانسان سرانجام فرا رسيده است، دومين مرحله از دگرديسي در حال وقوع است. نشانه ي نخست اين است كه شير ويرانگري كه جانشين شتر شده بود، كار خود را عملا به انجام رسانده است و اكنون وفادارانه جلو پاي زرتشت آرميده است و ديگر جز غريدن عليه انسان هاي برتر كار ديگري ندارد ... دومين نشانه اين است كه كودكي كه بايد جانشين شير شود، تولد يافته است: فوجي از كبوتران، خدايان نوين را بشارت مي دهند؛ همان گونه كه غسل تعميد عيسي، فرزند دلبند خدا را يك كبوتر اعلام كرد (فصل20، «نشانه»).

ابرانساني كه «پيش گفتار » نويدش را مي داد، فرا مي رسد.

|+|
• احسان • یکشنبه هفتم اسفند 1384 ؛ 10:39 بعد از ظهر
 گفتارهای زرتشت؛ بخش سوم چنین گفت زرتشت

گفتار هاي زرتشت -  بخش سوم (بازگشت جاودان)

الف) موعظه يي سر بسته و دشوار تر

اطراف زرتشت هر دم خلوت تر شده است. آن توده ي جمعيت «پيش گفتار» كنار رفت و جايش را به همراهان برگزيده داد، اما اينك از تعداد همين ها نيز كاسته شده و زرتشت به گفت و گوهاي اتفاقي با چند نفر، و حتي اغلب به تامل و تفكر در تنهايي بسنده مي كند. خودش از اين بابت افسوس مي خورد، زيرا آرزويش اين بود كه همه ي انسان ها را نجات دهد و به شيوه ي خود، آن را توده ي جمعيت مشتاق را به راه ابرانسان هدايت كند. اما در عين حال، ساده لوحانه بودن اين آرزوي قديمي را به طنز و تمسخر مي گيرد. زيرا اين دشوارترين انديشه ي زرتشت است و در جهاني كه در تدارك واپسين انسان هاست كسي هنوز معناي والاترين انديشه او را در نمي يابد، انديشه يي كه مدت ها يگانه ترين انديشه زرتشت بوده و خودش هم در بيان آن بسيار مردد است. (فصل1، «آواره»)

آموزه ي بازگشت جاودان، نخست به صورت تصويري، بسيار سرپوشيده و مرموزانه، القاء مي شود. زرتشت حكايت مي كند كه چوپاني را ديده كه گلويش را ماري مي فشرده است(مار، جانور كشنده:زمان؛ ونيز جانوري كه حلقه مي زند و مي پيچد...). مار به دهان چوپان خزيده بوده است و چوپان گردن مار را با دندان بريده و از چنگش خلاص شده است. اين مضمون بي درنگ با مضمون ابرانسان مرتبط مي شود، خنده ي چوپان كه بر مار، بر زمان پيروز شده است، خنده يي ابرانساني ست... (فصل2، «درباره ي ديدار و معما»).

زرتشت در بيان آشكارتر والاترين انديشه اش تا مدت ها مردد است، نخست از اين رو كه مي ترسد كسي منظورش را نفهمد (فصل9، «به خانه باز آمدن»).مگر نه اينكه حتي پيش از اين موضوع، برخي از همراهان او تركش كردند (فصل8، «درباره ي بي دين گشتگان»). اما به زودي خواهيم ديد كه زرتشت براي شك و ترديدخود دلايل ديگري نيز دارد. با اين حال خودش را آماده مي داند كه همه ي مصايب ناشي از اين انديشه ي والا را تاب آورد. هيچ ترسي ندارد و از اين نترسيدن متعجب است. در غروب «پنج شنبه ي مقدس»، مسيح كه آماده ايثار بود دچار اضطراب شد. اما وجود زرتشت را، كه آماده همه ي اضطراب هاست، سعادتي بود بي تشويش فرا گرفته است (فصل 3و6، «درباره ي شادكامي ناخواسته» و «بر كوه زيتون»).

ب) بازگشت جاودان، اخلاق و متافيزيك

نيچه براي اين كه ما را آماده ي شنيدن پيام خود-بازگشت جاودان- كند، دوباره به همان مضمون هاي آشنا مي پردازد و به تدريج با اشاره هاي غير مستقيم به ما نشان مي دهد كه آموزه ي بازگشت جاودان چه ابعاد تازه يي به اين مضمون ها مي بخشد، بنابراين مضمون اخلاقي تبديل سرشت و مضمون متافيزيكي مرگ خدا اينك جنبه ي تازه يي مي گيرند.

زرتشت به موضوع تخريب ارزش هاي كهنه بر مي گردد (فصل 5، «درباره ي فضيلت كوچك كننده» و فصل 12، «درباره ي لوح هاي نو و كهن») و-همان طور كه نيچه نيز تاكيد مي كند- انگيزه ي زرتشت در اين كار به هيچ رو احساس منفي نيست، محرك او فقط و فقط خواست آفريدن است (فصل7، «درباره ي گذار  از كنار»). در عين حال، دومين جنبه ي تبديل سرشت است، سرود زرتشت، سرود ارزش هاي نو آفريده است (فصل10، «درباره ي سه شر» و فصل 12،  «درباره ي لوح هاي نو و كهن»).

اندك اندك و سر بسته، مفهوم بازگشت جاودان پا به ميان مي گذارد و با مضمون ديگري كه موضوع بخش دوم چنين گفت زرتشت بود، در رابطه قرار مي گيرد، يعني با توان خواهي ابرانسان. و اين خواست آفريينده، فعال و تصديق كننده اينك به صورت توانايي تبديل كردن همه ي «چنين بود»ها به «چنين مي خواستم» و «چنين مي خواهم» ها در مي آيد.

زرتشت يك موضوع ديگر را نيز از سر مي گيرد و آن مرگ خداست. او از اين كه زير آسماني تهي به سر مي برد، سرود شادي مي خواند (فصل4، «پيش از دميدن خورشيد») و اين شادي را در تقابل با لذت ناسالم «سنگين جانان» كه زير بار ارزش ها از پا افتاده اند، قرار مي دهد (فصل11، «درباره ي جان سنگيني»).

در اينجا نيز ارتباطي تدريجي با ايده ي بازگشت جاودان صورت مي پذيرد: زرتشت سر بسته مي گويدكه پناه بردن به عالم تغيير ناپذير افلاطوني از بيم تغييرگرايي هركليتي بيهوده است (فصل12، درباره ي لوح هاي نو و كهن»).

 

پ) موعظه يي مشتاقانه

سرانجام، ايده ي بازگشت جاودان با غريوي از اشتياق و آشكارا اعلام مي شود. زرتشت خود را «منادي دايره» مي داند (فصل13، «شفا يافته»).

حالا بهتر مي فهميم كه پيش از اين چه شك و ترديدهايي باعث مي شد زرتشت نتواند منظورش را واضح تر بيان كند. او همين كه پيامش را اعلام مي كند، بيمار مي شود و درست مثل چوپاني كه تصوير كرده بود، چيزي نمانده كه خفه شود (فصل2، «درباره ي ديدار و معما»). آنچه باعث حسرت و مانع حرف زدن او مي شد و اينك براي آخرين بار سبب بيماري او شده است، بازگشت كم مايگي، زبوني، واكنش گرايي و منفي خواهي است. زيرا به نظر زرتشت اگر همه چيز جاودانه باز مي گردد، پس پستي و فرومايگي نيز جاودانه است. زرتشت مثل سقراط جوان پارتميد است كه جرات نمي كرد نظريه اش را تا آخر ابراز كند، زيرا از بيان اين امر كه چيزهاي پست نيز، همچون گل و لاي، پشم و پيله، چرك و كثافت، براي خود عالم مثالي دارند، ابا داشت.

اما زرتشت درمان درد خود را مي يابد. اين درمان بي ترديد همان چيزي است كه ژيل دولوز آن را خصلت انتخاب بازگشت جاودان مي نامد. به دليل همين خصلت انتخابي است كه پستي و فرومايگي باز نخواهد گشت:

«درسي كه از بازگشت جاودان مي گيريم اين است كه چيز منفي باز نمي گردد. معناي بازگشت جاودان اين است كه هستي، انتخاب است. تنها آن چيزي باز مي گردد كه تصديق كند يا تصديق شود (...) فراشد در باز توليد خود، مولد يك فراشد فعال است.»[1]

اين را زرتشت آشكارا نمي گويد. آنچه معلوم است اين است كه زرتشت هرگونه شكوه و شكايت، هرگونه افسوس و حسرت، هرگونه برخورد واكنشي يا منفي را كنار مي زند و هرگونه اتهام عليه هستي را مردود مي شمارد. درمان و تسلاي خاطر زرتشت در اين است كه او بايد از نو سرود سر دهد. (فصل13، «شفايافته»).

و زرتشت چنين سرودي را سر مي دهد: سرود آزادي سحرانگيز و بي كرانگي امكان عمل هر آن كس كه به بازگشت جاودان آگاه است (فصل14، «درباره ي اشتياق بزرگ»). سرود زرتشت سرود اعمال هماهنگ، آزادانه، خود انگيخته، سعادتمند و خلاق ابرانسان است (فصل15، «سرود رقصي ديگر»).

سپس (فصل16، «هفت مُهر») زرتشت بخش سوم كتاب را با هفت مُهر[2] مي بندد و عشق به جاودانگي را به عشق به يك زن تشبيه مي كند؛ و براي آخرين بار همه مضمون هاي كتاب را بر گرد ايده ي بازگشت جاودان فراهم مي آورد. زرتشت از تراكم لحظه ي جاودان كه جولانگاه توان خواهي است سخن مي گويد (مُهر اول)، از مرگ خدا (مُهر دوم)، از فعاليت خلاق (مُهر سوم)، از اظهار و تصديق  وجود در همه ي كثرت آن (مُهر چهارم)، از عرصه ي عمل بي كرانه يي كه در اختيار ابر انسان است (مُهر پنجم)، از هستي سعادتمند زير آسمان تهي (مُهر ششم) و سر انجام از «آري» (مُهر هفتم) مي گويد.

اين مُهر و موم كردن با چنان شكوه و ابهتي انجام مي شود كه آدم فكر مي كند كتاب چنين گفت زرتشت مي تواند در همين جا تمام شود و شايد نيچه در پايان بخش سوم هنوز قصد نداشته بخش چهارمي به آن بيفزايد. در تاييد اين استنتاج مي توان به دلايلي اشاره كرد: در پايان فصل 13 از اين بخش جانوران زرتشت اعلام مي كنند كه «فروشد زرتشت به پايان رسيد». از سوي ديگر خود نيچه در نامه يي به تاريخ اول فوريه 1884، كه پس از نگارش بخش سوم نوشته است، مي نويسد:

به بندر رسيدم! زرتشت من پانزده روز است تمام شده است، كاملا تمام.[3]

با انديشه ي بازگشت جاودان، انديشه يي به تمام معني تصديق كننده، انديشه يي كه «پيش گفتار» با آن پايان گرفت، انديشه يي كه زير بناي همه ي مضمون هاي اصلي كتاب است و اكنون نيز هفت بار مُهر و موم مي شود، ظاهرا بايستي به آخر كتاب رسيده باشيم. اما بخش چهارمي نيز هست و بايد ديد در اين شرايط چه نقشي بازي مي كند.

 



 1- ژيل دولوز، G. Delosze, Nietzsche, Paris, PUF, 1968 ، ص 217

 2- نگاه كنبد به مكاشفه ي يوحنا، باب پنجم.

3- C.P. Janz, Nietzsche, biographie, Paris, NRF. Gallirmard, 1984, tIII, p.487

|+|
• احسان • دوشنبه یکم اسفند 1384 ؛ 10:39 بعد از ظهر
 گفتارهای زرتشت؛بخش دوم چنین گفت زرتشت

گفتارهاي زرتشت - بخش دوم: (توان خواهي)

پس از سال ها تنهايي، زرتشت دوباره مانند جامي لبريز است، دوباره ‹‹فضيلت ايثارگر›› وجودش را فرا گرفته است (بخش يكم، فصل 22). اينك موعظه اش را از سر مي گيرد: فرزانگي نمي تواند خود خواهانه باشد و فرزانه نمي تواند منزوي بماند (بخش دوم، فصل 1؛‹‹درباره ي كودك و آينه››).

الف) توان خواهي، كليد تعبير و ارزيابي

پيام در اصل همان پيام است و زرتشت خلاصه اش را تكرار مي كند. مرگ خدا ما را به آفرينش ابر انسان موظف مي سازد (فصل 2؛‹‹در جزاير شادكامان››) بار ديگر همچنان استوار مجادله هايش را از سر مي گيرد، اما اين بار روش خود را براي تعبير و ارزيابي واقعيت به روشني نشان و توضيح مي دهد: توان خواهي(خواست قدرت)؛ براي فهميدن هر چيز بايد توان خواهي آن را تميز دهيم. بدانيم كه ارزش يابي هر چيز بستگي به توان خواهي آن دارد. با اين حال بايد دانست اينجا نوعي انسان نگاري (آنتروپوموفورميسم) نيست. توان خواهي نه يكي از مقولات منطقي است_مقولاتي كه سزاوار ‹‹تحقير بزرگ›› اند(پيشگفتار، بند 3)_ و نه فرايندي است كه مانند سوژه ي لاهوقي و كانت هم شكل دهنده باشد و هم از شكل بيندازد. توان خواهي ذهنيت هم نيست، خواه ذهنيت فردي باشد خواه متعالي. نيچه توان خواهي را ابداع نمي كند؛ بلكه آن را در هستي و وجود مي يابد. مراد دركِ اين مطلب است كه واقعيت و هستي، توان خواهي است. آن هم نه به اين معنا كه هر چيزي خواهان توان است، بلكه درست بر عكس، به اين معنا كه هر چيز يك توان است كه خواستي دارد و اين خواست يا نفي كننده است يا تصديق كننده، يا در خودش مي ماند يا گسترش مي يابد، يا از خود فراتر مي رود يا به آنچه هست تن مي دهد. (فصل 12‹‹درباره ي چيرگي بر خود››)

 

 

ب) منفي خواهي و كاربرد آن

بنابر اين فهميدن و سنجيدن هر چيز، محصول فهميدن و سنجيدن ارزش آن است. درپرتو اين اصل مي توان مجادلات تازه ي زرتشت را درك كرد: در همه جا هر چه مورد انتقاد اوست همواره داراي نوعي خواست ويرانگر و منفي است. اما هميشه از لابلاي نقد او امان ديگري نيز به چشم مي خورد و نشان مي دهد كه چنانچه خواستي سازنده و مثبت جاي خواست ويرانگر و منفي را بگيرد همه چيز عوض خواهد شد. نيچه كاربرد منفي خواهي را نخست در دين و اعتقاد به عالم رباني تشخيص مي دهد: ديني كه با انگيزه ي انتقامجويي نيهيليستي ، و از پا افتاده در زير بار ارزش هاي رباني، سعي مي كند ديگران را نيز از پا بيندازد (فصل 4‹‹درباره ي كشيشان››). از همين رو زرتشت نخست عليه كساني به نبرد مي پردازد كه با احسانشان (احساس مسيحي) با ترحمِ حقارت انگيزشان، انسان را، انسان بيچاره يي را كه خودش زير بار شرم و احساس گناه در مانده است، از پا مي اندازد (فصل 3‹‹درباره ي رحيمان››). دومين قلمرويي كه منفي خواهي در آن حاكم است قلمرو آيين هاي اخلاقي و سياست است. در اين زمينه زرتشت عليه كساني به مجادله مي پردازد كه سعي مي كنند ضعفشان را فضيلت بنامند تا شايد با اين كار تسلي خاطر پيدا كنند (بزدلي را فرزانگي مي نامند، تمكين را دليري، رماندگي را اعتدال و از همين دست) و به اسم عدالت كاذب با تحميل اين فضايل به ديگران، انتقام مي گيرند. چنين عدالتي جز ضعيف تر كردن قوي تر ها هدفي ندارد (فصل 5 ‹‹ درباره ي  فضيلتمندان››). زرتشت همين انتقامجويي را نزد كساني كه زندگي را زهر آلود مي كنند نيز تشخيص مي دهد: واعظان امساك و خويشتنداري (فصل 6‹‹درباره ي فرومايگان››)، واعظان برابري كه همچون عنكبوت هركس را بگيرند فلج مي كنند تا با از پا انداختن آنهايي كه برتر و فراتر هستند، از بي مايگي خود انتقام بگيرند (فصل 7‹‹درباره ي رتيلان››) و سرانجام اين كه در قلمرو شناخت نيز زرتشت نوعي منفي خواهي مي بيند و فرزانگان، انديشمندان، دانشمندان و فيلسوفاني را افشا مي كند كه حتي وقتي منادي دقت عقلاني و چه بسا بي ديني هم مي شوند، باز به طور عيني جز محافظت ازفرهنگ رايج_منتها به شكل متفاوت_ كار ديگري نمي كنند، يعني با محافظت از همان فرهنگي كه ما را زير بار ارزش هاي لاهوتي از رمق انداخته است (فصل 8‹‹در باره ي فرزانگان نامدار››). اگر علم و دانش ما اين همه به بي طرف بودن خود مي نازد، از آن روست كه جز كنجكاوي ناسالمِ ناتوانان چيز ديگري ندارد (فصل 15‹‹درباره ي شناخت ناب››). انهايي هم _مكاراني كه به مكر خويش دچارند_ كه مدعي شم ممتاز، تجارب عميق و تقريبآ عارفانه هستند، در واقع ارزشي  بيش از ارزش نشخوار كنندگان عقايد حاضر و آماده ندارند (فصل 16‹‹درباره ي دانشوران››). اما زرتشت با انتقاد از اين دانشمندان موقر و سنگين، پرافاده و محبوس در دانشي عبوس و سرانجام نيهيليستي، بذر دانشِ ديگري را در خيال ما مي كارد، دانش مشتاقانه ي كودمي كه معصومانه جهان را كشف مي كند (فصل 13‹‹درباره ي برجستگان››).

در مجموع، اين نقد سراپاي فرهنگ ما را در بر مي گيرد. بر خلاف هگل كه اين فرهنگ را متشكل از يك كل همگن مي ديد، نيچه آن را فقط يك ‹‹وصله پينه›› مي داند كه وام و انسجامش تنها از يك الهام مشترك نيهيليستي بر مي خيزد (فصل 15 ‹‹درباره ي سرزمين فرهنگ››). در مقابله با اين فرهنگ اين بيماري عالمگيري كه شيوع آن توسط انسان، دولت و مذهب او صورت گرفته است، زرتشت ندا سر مي دهد كه نه، زندگي، زمين و هستي، درد و رنج و بلا نيست.

پ) زرتشت چگونه در برابر يك و سوسه ي دو گانه ايستادگي مي كند؟ 

درست در ميانراه بخش دوم، نيچه به عنوان آنتراكت يا ميان پرده، سه سرود شكوهمند به ما هديه مي كند. سرود يكم (فصل 9، ‹‹درباره ي سرود شب››) نغمه ي عاشقانه ي حيرت انگيزي است. سروده ي انديشمندي كه ديگر اميد به عاشق شدن ندارد. در زرتشت هم گونه يي سنگدلي هست. زرتشت، اين كاشف روشن بين خواست هاي عميق كاونده بنياني است كه بصيرتش او را وا مي دارد تا ديدگاهش را يكسره دگرگون كند؛ زير فشار اين سنگدلي، او اعتراف مي كند كه وسوسه شده است تا در تاريكي و تيرگي بماند كه بسي ناخوشايندتر و گرما بخشتر از بصيرت سرد است. نيچه، از كارش كه افشا گري نيهيليسم است، هيچ لذتي نمي برد. اما زرتشت و نيچه مي دانند كه خوشبختي و سعادت ديگري هم هست، سعادت راستيني كه با بصيرت خاموش نمي شود. سعادت كودك، سعادت آفريننده ي ارزش هاي نو، سعادت رقص، يعني خود را به زندگي، به جريان خود انگيخته و هماهنگ آن سپردن. اين است آن سعادتي كه زرتشت اينك سرودش مي كند (فصل 10، ‹‹ سرود رقص››). آن گاه زرتشت دچار دومين وسوسه مي شود، وسوسه ي نوميد شدن از زمان گذرا و جواني گريز پا. پس اندوهناك بر جواني از دست رفته ي خويش مي مويد. اما اراده اش بر اين درد ظفر مي يابد. در اينجا براي نخستين بار به بازگشت جاودان – كه موضوع بخش سوم كتاب است – اشاره مي شود: توان خواهي مي تواند بر گذشت زمان پيروز شود (فصل 11، ‹‹ سرود عزا››).

ت) آزادي ابر انسان و زمان

زرتشت پيش از اين به  موضوع زمان اشاره كره بود، زيرا با تاكيد بر ضرورت مرگ خدا – براي تولد ابرانسان- و تاكيد بر حذف هر گونه قدرت لايزال، زرتشت استدلال تازه يي عرضه كرد: آزادي ابر انسان تنها در صورتي واقعي است كه در زمان فراشد و در ساختن آينده يي بر پايه گذشته عملي شود. پس اگر زمان از نظر ذات تغيير ناپذير الهي جز توهم و پرتو مبهمي از بي زماني عالم مثال نباشد، در اين صورت آزادي ابر انسان نيز موهوم خواهد بود و ابر انسان خلاق به امري محال تبديل خواهد شد (فصل 2، «در جزاير شادكامان»). با اين حال، مشكل مهم اين است كه اگر از يك سو آزادي ضرورتا مستلزم زمان است، از سوي ديگر همين آزادي در زماني واقعي ناممكن به نظر مي رسد: وقتي آدم در زمان بين آينده يي كه تمام مي شود و گذشته يي كه مرده است گير كرده باشد، نمي تواند آزاد باشد. بي ترديد، منشاء اصلي انتقامجويي ريشه دار در فرهنگ ما، در همين مسئله است: انسان از وضعيت زماني و فاني خويش همچون دردي بي درمان انتقام مي گيرد. (فصل 20، «در باره ي نجات») راه حلي كه به ذهن زرتشت مي رسداين است: مرگ خدا، بزرگ ترين رويداد نيست و بيش از آن عيان و پر هياهوست كه بتواند كارساز باشد و حذف بي زماني كافي نيست (فصل 18، «درباره ي رويدادهاي بزرگ»).

موضوع بنيادي و كارساز وقتي به فكر زرتشت خطور مي كند كه او در سكوت به ذات زمان به صورت بازگشت جاودان پي مي برد؛ اما زرتشت هنوز آنچنان پخته نشده است كه بتواند مهم ترين پيام خود را ارايه دهد و يك بار  ديگر به تنهايي روي مي آورد. شير هنوز يكسره كودك نشده است. (فصل 22، «خاموش ترين ساعت»)

ث) دو راهه ي انتخاب

يا همه چيز يا هيچ چيز، از اين دو بايد يكي را انتخاب كرد. و در اين ميان كابوسي كه خبر از رسيدن فلاكتي بزرگ مي دهدزرتشت را آگاه مي كند، پس بار ديگر اعلام مي كند كه اين فلاكت، واپسين انسان است كه در آخر نيهيليسم، ديگر نه به چيزي اعتقاد دارد و نه چيزي مي خواهد (فصل 19، «پيشگو»).

اما همين اندك اميد زرتشت و تدبيرهايي كه به كار مي بندد تا به انسان راه اعتلا به سوي ابر انسان را بياموزاند، نشان مي دهد كه هنوز مي توان اميدوار بود.

|+|
• احسان • دوشنبه هفدهم بهمن 1384 ؛ 10:39 بعد از ظهر
 پیشگفتار؛ بند 6

در نيمه پاياني پيشگفتار، زرتشت پس از آنكه دو آموزه بزرگش ‹‹مرگ خدا›› و ‹‹ ابرانسان›› را اعلام كرده، غمين از اينكه  هنوز كساني هستند كه او را نمي فهمند . مردم گوش شنيدن اين درس را ندارند كه خدا مرده است و با مرگش اينك پاي برد و باخت زندگي در ميان است؛ زرتشت اينجا با يك شكست روبرو مي شود. در بند 6 ناگهان اتفاقي روي مي دهد كه چشمها را خيره مي كند: بندبازي از دريچه اي بيرون مي آيد و بند را در مي نوردد كه بر دو برج، بر فراز مردم و بازار بسته بودند. بندباز نخستين همراه زرتشت است و هنوز آفريننده نيست، بلكه چهره يي ست از انسان برتر. بندباز نماد عصيان نيروهاي فعال و كنشي عليه نيروهاي واكنشي ست و به راه ابر انسان مي رود اما هنوز از مرگ خدا غافل است، به همين جهت محكوم به شكست و سقوطش مرگبار است. اما ناگهان اتفاقي روي مي دهد كه باعث حيرت و ترس مردم مي شود. دريچه ديگر بار گشوده مي شود و كسي با جامه رنگارنگ مانند دلقكان، بيرون مي جهد و گام بر مي دارد و هنوز يك گام واپس تر ننهاده غريوي ديو آسا بر كشيده و چونان نعش بر زمين مي افتد.

دلقك كاريكاتور زرتشت است. او از زرتشت تقليد مي كند. او همچون زرتشت مدعي پيشي گرفتن و چيره شدن است. اما چيره شدن براي او بدين مفهوم است: يا بر دوش ديگري سوار شدن (بر دوش انسان و بر دوش خود زرتشت خزيدن) يا از روي آن پريدن. اين دو تعبير نادرست درباره ‹‹ابر انسان›› است.

نيچه با مفهوم ابر انسان نمي خواهد زرتشت را به آموزش چيزي يكسره خيالي وا دارد. اما ابر انسان بي شك آفريننده است. زرتشت حكم فوق اخلاقي زير را آموزش مي دهد: بايد در محدوده ي امكانات زميني بيافرينيم، و در آفرينش ‹‹به زمين وفادار بمانيم››. به يك معنا، آموزش ابر انسان بيانگر دلمشغولي نيچه با مساله انضباط بيشتر و پرورش حيوان انساني هنگام از بين رفتن مرجعيت و برتري ديدگاه مسيحي – اخلاقي است. اين همان بستر تاريخي خاص ــ مرگ خدا و بي ارزش شدن والاترين ارزش هاي بشريت ـــ است كه نيچه آرمان خود را در آن مي شناساند. نيچه، به رغم حمله ي بيرحمانه خود به تمام بت ها (واژه ي او براي ‹‹بيان آرمان ها››)، در دام منطق ‹‹آرمان›› اسير است، زيرا ‹‹ابر انسان›› به او اميد آينده را مي دهد و او را قادر مي كند كه بر احساس نفرت خود از وضع موجود چيره شود. به اين معنا، ابر انسان آموزه يي ست كه نارضايتي شديد نيچه از بشريت كنوني و وضع موجود را با آينده تسلا مي دهد.

نيچه در اين بند آموزه يي نيهيليستي نيز دارد. هنگامي كه جسد مرد درهم شكسته به هوش مي آيد و به زرتشت اينچنين مي گويد: ‹‹تو اينجا چه مي كني؟ ديري بود كه مي دانستم شيطان مرا مي لغزاند. حال او مرا گريبان كش به دوزخ مي كشاند. نكند تو مي خواهي او را ازين كار بازداري؟››

و زرتشت اينچنين پاسخ مي دهد: ‹‹اي دوست، به شرفم سوگند كه چنان چيزي در كار نيست. نه شيطاني هست و نه دوزخي. روان ات از تن ات نيز زودتر خواهد مرد. پس ديگر از هيچ چيز مترس!››

نيچه كه خاستگاه را از روي نتايج مي سنجد، به جاي اينكه عالمي را بي ارزش كند تا عالم ديگري را شكوه بخشد، عالمي باشكوه اختراع مي كند تا عالم نخست را بي ارزش كند.

نيچه در اينجا به نقد مسيحيت مي پردازد كه همواره كوشش كرده تا با هويت خيالي بخشيدن به جهاني ديگر به انكار و نفي زندگاني بپردازد و تعاليمي را ترويج دهد كه همواره اطاعت منفعلانه انسان را در پي دارد. نيچه مسيحيت و الكل را دو مخدر بزرگ اروپايي مي داند و اخلاق مسيحي را رواج دهنده ضعف و پستي و نابود كننده خواست قدرت ارزيابي مي كند و باور دارد كه امپراتوري روم باستان ــ كه به گمان وي سرچشمه فرهنگ و ثبات بود ــ نه توسط بربرها، كه به وسيله مسيحيت نابود شد و با اين اختراع بود كه يهود مغلوب، انتقام خود را از روم فاتح باز ستاند.

|+|
• احسان • چهارشنبه هجدهم خرداد 1384 ؛ 10:39 بعد از ظهر
 طرح چنین گفت زرتشت

همه مفاهيم بنيادي"چنين گفت زرتشت" در پيشگفتار حول محور مرکزي "ابر انسان" گرد آمده اند:
الف)تبديل سرشت (بند 1)، يعنی مرگ خدا(بند 2)، ويراني ارزشهاي کهنه (بند 3) آفرينش ارزشهاي  نو يا نيهيليسم(4) آفريننده (بند 4 و 9)
­ب)توان خواهی (بنده 4)

ج) بازگشته جاودان (بنديک)
د)نيهيليسم(2): واپسين انسان (بند 2)،نيهيليسم(3) انسان برتر (بند 6) و نيهيليسم(1) انسان (بند 8)
بين 4 موضوع ذکر شده، هرکدام به نوبت مطالب اصلي يک بخش از 4 بخش کتاب را تشکيل ميدهند. 4 موضوع ديگر در هر بخش و در رابطه با موضوع اصلی اين بخش از سر گرفته ميشوند، بسط مي يابند، بازانديشی و سروده ميشوند.

بنا بر اين با توجه به ساختار پيش گفتار مي توان نمايي از ساختار كلي ‹‹چنين گفت زرتشت›› را در نمودار زير عرضه كرد:

*يادداشتي درباره نيهيليسم:

از ريشه يونانيNihil، به معني هيچ، پوچ، نابود، صفر.

1- از ارزش انداختن اين دنيا به نام آخرت.

2- از ارزش انداختن دنيا و آخرت هر دو.

3-  اقدام به عمل بدون اعتقاد به يك توجيه نهايي براي اين عمل، توجيهي بر پايه ي آخرت. جانشين كردن بنيان رباني و خدايي و ارزش ها با بنيان انساني، بي آن كه تغييري در اين ارزش ها به وجود آيد.

۴-  خواست فروشدن، عصيان و تخريب لوح هاي كهنه. خواست سازندگي و ايجاد لوح هاي نو در سرشت اين خواست نهفته است. 

|+|
• احسان • دوشنبه نوزدهم اردیبهشت 1384 ؛ 1:39 بعد از ظهر
 چنين گفت زرتشت؛ كتابي براي همه كس و هيچ كس

 [...] امروز برايتان خبر خوشي دارم،‌ گامي سرنوشت ساز برداشته ام ‍‍‍ــ افزون بر آن بر اين باورم كه اين گام براي شما نيز مفيد خواهد افتاد. از اثري كوتاه (حداكثر صد صفحه چاپي[1]) سخن مي گويم كه عنوانش چنين است:

چنين گفت زرتشت

كتابي براي همه كس و هيچ كس

اين سرآغاز نامه ايست كه نيچه در 13 فوريه 1883 در راپالو به ناشر خود ارنست شمايستنر در شمنيتس نوشت. بي هيچ تو جيهي اين نشان دهنده اين است كه نيچه چگونه اين «اثر كوچك» خود را ارج مي نهاد، اثري كه در اين برهه از زمان فراهم آمده،‌ بخش نخست از زرتشت آتي بود. نيچه كه خود اين اثرش را جدي ترين و نيز شادترين دستاورد خويش مي داند، آن را «اثري شاعرانه» يا پنجمين انجيل مي پندارد. كوتاه سخن اينكه چنين گفت زرتشت كتابي است براي همه كس و هيچ كس؛ كتابي كه اگر كسي با آن چنان كه بايد سر كند، يعني جانمايه ي انديشه ي آن را زندگاني كند، نقشي ناستردني بر روان آدمي مي گذارد. هركسي خود را بدان بسپارد چيزي از آن مي گيرد. محال است كسي اين كتاب را عميقا بخواند و همان آدمي بشود كه قبلا ازين بوده است.

ماجراي در آميختگي من با اين كتاب در اين چندسال داستان درازي ست كه اگر عمري بود از