تبليغاتX
.::|انسانی بسیار انسانی|::.
 فیلمی از نیچه

 

دانلود فيلمي از نيچه در واپسين سالهاي عمرش (1899 – 1895)

دانلود فيلم با كيفيت WMV

دانلود فيلم با كيفيت MP4

 

|+|
• احسان • سه شنبه بیست و دوم آبان 1386 ؛ 10:39 بعد از ظهر
 مقدمه یی بر مطالعه آثار نیچه

فريفته نوع و سبك من شده اي،

و در پي من سفر مي كني؟

صادقانه به راه خود برو،

خواهي ديد كه – آهسته، آهسته – از من پيروي مي كني!

براي فهم نظرات نيچه، شيوه ي نوشتن او و طرز بيان ديدگاه هايش (سبك او) همان قدر مهم است كه توجه به چيزي كه مي گويد (محتوا). اين امر، به ويژه با توجه به برداشت  نيچه از حقيقت، تاويل آثار او را با دشواري هاي عظيمي رو به رو مي كند. مساله يي كه نيچه ما را به بررسي آن فرا مي خواند اين است كه آيا اصول موضوعه ي منطق به كار درك واقعيت مي آيند يا اين كه آن ها صرفا وسايلي هستند كه ما به كمكشان واقعيت (از جمله خود مفهوم «واقعيت») را مي آفرينيم (خواست قدرت، 516). او مي گويد، حقيقت چيزي نيست كه بايد «يافته» يا «كشف» شود، بل چيزي است كه «بايد آفريده شود و فرايندي را نامگذاري كند»؛ شناساندن حقيقت «نوعي تعيين فعالانه است و نه آگاه شدن از چيزي كه به خودي خود قطعي و تعيين شده است. واژه ديگري است براي خواست قدرت» (خواست قدرت، 552).

نيچه مي گويد، آنچه كه بايد بيشترين علاقه را در ما به وجود آورد اين نيست كه آيا تفسير ما از جهان، حقيقي است يا دروغين ( اين را هرگز به طور مطلق نمي توان دانست)، بل اين است كه آيا اين تفسير، خواست قدرت را براي نيرومندي و كنترل جهان پرورش مي دهد، يا هرج و مرج و ناتواني را. نيچه اين نكته را درباره ي ارزش ها و احكام اخلاقي نيز صادق مي داند. او مي گويد، تحليل ما درباره ي اين ارزش ها و احكام بايد نه بر «ادعاي حقيقت داشتن » عرفي آن ها، بل بر اين مساله تكيه كند كه آيا آن ها شكل هاي غني، نيرومند و سرشار زندگي را منعكس مي كنند يا شكل هاي ناتوان، فرسوده و تباهي آور را.

نيچه آثار خود را تحصيل شك، دل بري و بي باكي مي ناميد. او مي گفت، انديشه او درباره زندگي ممكن است نه تنها مايه ي تسلا  بل مايه گمراهي نيز باشد، اما سخن گفتن «غير اخلاقي، فوق اخلاقي، به «فراسوي نيك و بد» رفتن» همين است (انساني بسيار انساني، پيشگفتار). او سپس مي گويد، نوشته هايش براي برانگيختن مردم به واژگوني و ارزيابي دوباره ي همه ارزشها پيشين (نيك، بد، عادلانه، ناعادلانه و غيره) طرح شده اند. نيچه مي پرسد آيا تجربه ي او از زندگي تنها تجربه شخصي اوست يا اين كه معناي عام تري دارد (انساني بسيار انساني، بخش6). نيچه خود نمي تواند به  اين پرسش پاسخ دهد. او در اوخر زندگي خود پي برد كه سرنوشت او اين است كه «پس از مرگ به دنيا بيايد». فلسفه ي «فراسوي نيك و بد» او خطاب به شنونده ي ناشناسي است كه در آينده جاي دارد، آينده يي كه او مي تواند تنها آن را بشارت و پيش آگاهي دهد. يكي از معاني ابرانسان در آثار او همين است: آناني كه از پسِ «انسان» مي آيند هم آنان اند كه از پسِ (كه به معني «برفرازِ»، «آن سويِ» و «فراسوييِ» نيز هست) نيچه مي آيند.

اگر بدانيم نيچه كيست، مي توانيم تعيين كنيم كه ما پيش از او آمده ايم يا پس از او، با او هستيم يا بر او. مهم ترين هدف فلسفه نيچه ايجاد خودسالاري در خوانندگان است. اين كه او پيشگفتار آنك انسان را با پاره متن مهمي از چنين گفت زرتشت به پايان مي برد، خالي از معنا نيست. زرتشت پس از تحمل ده سال تنهايي بر انسان فرود مي آيد تا معني مرگ خدا را آموزش دهد. اما آنچه او مي جويد نه پيرو و نه مريد بل همراه و همافرين است:

« شما آن گاه که مرا يافتيد  هنوز خودرا نجسته بوديد. مومنان همه چنين اند. ازين رو ايمان چنين کم بهاست.

اکنون به شما مي گويم که مرا گم کنيد وخود را بيابيد.  وتنها آن گاه که همگان مرا انکار کرديد،  نزد شما  باز خواهم آمد. »

نيچه خود بر اين باور بود كه انسان هاي مدرن نمي توانند نوشته هايش را بفهمند، و او پيش از همه براي شنونده ي آينده و «پسا مدرن» مي نويسد. براي مثال، در پيشگفتار تبارشناسي اخلاق مي گويد براي فهم كار آمد آثار او لازم است كه خواننده در «هنر تاويل» «مهارت» داشته باشد. فراگيري اين هنر به چيزي نياز دارد كه انسان مدرن فاقد آن است: تامل. نيچه جايي ديگر نوشته بود كه بدترين خوانندگان آنان اند كه چون «سربازان غارتگر» عمل مي كنند، يعني از هر جا كه دستشان برسد تكه يي بر مي دارند. راه مطالعه ي دقيق و انتقادي آثار او، دنبال كردن سير انديشه ي او و درك وظايفي است كه براي خود چون فيلسوف تعيين مي كند.

خواندن آثار نيچه خطرات عظيمي دارد. در جريان اين كار ممكن است به سلامت خود لطمه ي جدي وارد كنيم. همچنين ممكن است نظرات او را نادرست تعبير كنيم و آن ها را خارج از متن بخوانيم. نيچه بر اين ديدگاه خود درباره ي جهان كه هيچ «واقعيت در خود»ي وجود ندارد و تنها تفسيرهاي اين به اصطلاح واقعيت وجود دارد (فراسوي نيك و بد، 108) تاكيدي خاص داشت.

آنچه من در اين يك سال در اين مجموعه وبلاگ و اخيرا بحثهاي گروه نيچه در ياهو، در پي آن بوده ام اين است كه خوانندگان «هنر تاويل» را در خودشان بپرورانند (تا نه تنها معني زندگي نيچه بل معني زندگي خود را نيز رمز گشايي كنند) و تاويلي از آثار نيچه بيافرينند كه هم آموزنده و هم بر انگيزاننده باشد، تاويلي كه بتواند حق مطلب را در مورد مبارزه جويي او ادا كند. اريش هلر مي نويسد نمونه ي نيچه چنان بي مانند و ترسناك است كه نمي توان از آن تقليد كرد، و با اين همه چنان مهم است كه ناديده اش نيز نمي توان گرفت.

|+|
• احسان • دوشنبه یکم خرداد 1385 ؛ 1:38 بعد از ظهر
 ارزیابی دوباره ارزشها

شناخت و تفسير هر انديشه و صاحب آن، بسته به فرهنگي كه آن  انديشه و فيلسوف را مي پذيرد متفاوت  است. نيچه فيلسوفي است كه فراتر از هزاره ها و مرزها انديشيده و خوانش هاي متعددي از او فراتر از موطن اصلي اش آلمان موجود است.اولين اين خوانش ها در آلمان تحت تاثير خواهرش اليزابت در پاره اي به تحريف انجاميد كه بارزترين آن، تحريف انديشه هاي نيچه توسط ناسيونال سوسياليسم ها و نازي ها بود. در ايتاليا استقبال و درك نيچه عميقا با اقدام و ويراستاري و نشر آثار نيچه توسط كولي و مونتيناري گره خورده و جنبه هايي از نوزايي نيچه اي در ايتاليا ديده مي شود. در ايالات متحده آمريكا تصويري از نيچه پراگماتيك به چشم مي خورد.

كتب راجع به نيچه كه در 1968 بيش از 4500 عنوان در تمام زبان ها وجود داشت، امروزه عملا خارج از شمار است. با يك جستجوي ساده در موتور جستجوي Google به بيش از 12 ميليون يافته و مقاله از نيچه و درباره نيچه مي رسيم كه سهم خوانش هاي ايراني و مقالات فارسي نيز در اين بين چشمگير است.

وبلاگ انساني بسيار انساني در آستانه يك سالگي خود قرار دارد، و در اين يك سال سعي داشته با تكيه بر مستند ترين و قوي ترين خوانش ها و تفسير ها سهمي در جهت شناساندن نيچه به ايرانيان داشته باشد. البته خوانندگان اين وبلاگ بايد بگويند كه چقدر در رسيدن به اين مهم موفق بوده ام. بهر روي تلاش من در اين مجموعه وبلاگ كه اخيرا در گروه نيچه در ياهو نيز ادامه پيدا كرده، صرفا شناساندن دقيق فيلسوفي بوده كه ايرانيان را راستگوترين و راست تيرانداز ترين قوم تاريخ مي داند.

در ايران متاسفانه به دليل مواردي كه خارج از بحث ماست تلاش دقيق و خالي از تعصب و غرض ورزي براي شناساندن نيچه نشده است و به جز ترجمه هاي دقيق استاد ارجمند «داريوش آشوري» و البته برخي ديگر از دوستان، مستندات دقيقي از آثار و انديشه هاي نيچه در دسترس نيست.

متاسفانه عده اي روشنفكر نما، با پيراهن عثمان قرار دادن جمله «تنها آن گاه كه همگان مرا انكار كرده ايد، نزد شما باز خواهم گشت» نيچه، سعي در تخريب تمام خوانش ها و تفسير هاي نيچه داشته اند كه البته خود نيچه جواب اين مگسان بازار را در چنين گفت زرتشت اينگونه مي دهد:

«بنگريد اين زايدان را! هميشه بيمار اند. زرداب خود را بالا مي آورند و روزنامه اش مي خوانند. يگديگر را مي بلعند، اما يكديگر را نيز نمي توانند بگوارنند. بنگريد اين زايدان را! هر چه بيش تر ثروت گرد مي كنند مسكين تر مي شوند. در پي قدرت اند، اين ناتوانان، و نخست اهرم قدرت، پول بسيار![1]

با روان هاي تنگ شان به تو مي انديشند و همواره از تو انديشناك اند! سرانجام انديشيدن بسيار به هر چيز انديشناكي است. با ستايش هاشان نيز وز-وزكنان گردت مي گردند. اما ستايشگري شان نيز پيله كردن است و بس. اينان ستايشگران اند و لابه گران و ديگر هيچ.»[2]

يك سال با انساني بسيار انساني، با شما بودم و از نيچه گفتم و فلسفه او. در اين يك سال سعي داشته ام صرفا ديني را كه به او به عنوان يك ايراني احساس مي كنم ادا كنم. نيچه براي ايرانيان كم نگذاشته است. توجه او به فرهنگ غني و باستاني ما و همنشيني او با اشعار حافظ، مولوي و سعدي او را هميشه نزد ايرانيان محبوب نگاه خواهد داشت. اميدوارم كه كج فهمي و كج سليقگي در تفسير انديشه هاي او، باعث نشود كه خوانش هاي غلطي از نيچه در ايران به جهاني كه امروزه براي او حق شهروندي در نظر مي گيرد عرضه كنيم. اينك گاه ارزيابي دوباره همه ارزشها ست.

                                                                                                 احسان گزوكي

                                                                                                ارديبهشت 1385


1- چنين گفت زرتشت، ترجمه داريوش آشوري، چاپ پانزدهم – انتشارات آگه، گفتار درباره ي بت نو ص 62

2- چنين گفت زرتشت، ترجمه داريوش آشوري، چاپ پانزدهم – انتشارات آگه، گفتار درباره ي مگسان بازار ص 65

|+|
• احسان • یکشنبه سوم اردیبهشت 1385 ؛ 10:39 بعد از ظهر
 نیچه؛ نبوغ و جنون

«زمان ما پيش رس بدنيا آمدگان هنوز فرا نرسيده است، فقط پس فردا از آن من است».

اين است دلداري نيچه در سوگ خويش

«عده اي پس از مرگ متولد مي شوند».

نوابغ هميشه قدري زودتر بدنيا مي آيند و يا اينكه روياهايشان پيش از زمان خويش شكوفا مي شود و انديشه هايشان قبل از موعد مقرر به بلوغ مي رسد. اينان بدعتي در مسير تاريخ ايجاد مي كنند و همچون اولين ستاره شامگاهي ديدگان را خيره مي سازند. جسمشان به واسطه سنگيني و تندي افكارشان فرسوده مي شود و پيش از آنكه ثمره انديشه هايشان در «فردا» به گُل نشيند، در تالاب زندگاني «امروز» به گِل مي نشيند.

 نيچه در انتهاي زندگاني پربارش دچار جنون گرديد. شايد تا كنون وجه اشتراك نبوغ و جنون را در گذر تاريخ، در مورد نوابغ تجربه كرده باشيم. «با يك جستجوي دقيق در تيمار خانه ديوانگان، اشخاصي را خواهيم ديد كه بدون چون و چرا داراي مواهب عالي بوده اند و نبوغ آنها از خلال جنونشان به طور مشخص آشكار بوده است ...»[1] در حالي كه نبوغ اساسا عصيان بر عليه طبيعت و تمرد از اراده حيات است. چرا كه نوابغ هميشه عجول وسركش و تا حد غير قابل تحملي در يكي از حالات و افعال خويش غير معمول و دچار نوع خاصي از جنون مي شوند. افراط يا تفريط نقطه بارزي است كه هميشه آبستن آن هستند و يكي از مشخصات و مميزات آنها همين غير طبيعي بودن آنهاست و شايد طبيعت داراي چنين مشخصه بارزي است كه نوع انسان اجتماعي و «گله اي» آن را به ميل و هاضمه خود تغيير داده است. «طبيعت نبوغ را فقط به عده معدودي مي دهد زيرا مزاج نوابغ مانع بزرگي براي راه عادي زندگي كه طالب توجه به جزييات و امور  آني است، مي باشد»[2].

نبوغ زودرس نيچه او را بين تقابل حال و آينده قرار مي دهد. از همين رو جسمش شايد به موازات زندگي و حيات «انسان  امروزين» قرار داشت، اما انديشه اش در فرا زماني و «آينده» مي تاخت. عدم توازي و تفاهم با واقعيت و حقيقت از اينجا ناشي مي شود و اين امر مشاجرات دروني را فراهم مي سازد و جسمش را بيمار و تحت سيطره خود قرار مي دهد.

حيات عيني و عملي نيچه همراه با لطافت شاعرانه و حجبي متين بوده است «در زندگي عادي او مردي مودب و متين بود و هميشه مواظب پاكي ظاهر و لباس هاي خود بود اما اين وضع عادي ظاهري براي روحي بود كه از بيابان و يا كوهستان آمده بود». به طوري كه در «سوم ژانويه در ميدان تورنيو   ناگهان بازوان را دور گردن اسب پيري كه به گاري بسته شده بود، حلقه مي كند و غوغايي به راه مي اندازد» ليكن توسن انديشه اش در نهايت او را در يك بحران و جنگ نابرابر دروني قرار مي دهد.

«شايد طبيعت با ديوانه كردن وي بر او رحم آورد» چرا كه طبيعت با فردي جسور و گستاخ كه پيش از موعد به پايكوبي و رقص مي پردازد «هنوز دوره من فرا نرسيده است، فقط پس فردا از آن من خواهد بود» واضح است چه معامله اي خواهد كرد! بي شك دست برد به خزانه و اسرار و ناموس طبيعت جرم محسوب مي شود و ا ين نامحرم بايد گوشمالي شود.

«بي شك فكر تند نيچه او را زودتر از وقت پخته كرد و بسوخت، پيكار او با عصر خويش تعادل مغزش را بر هم زد. «جنون راهي است كه طبيعت فرا روي نوابغ قرار مي نهد براي اجتناب آنها از درد و رنج[3]».

و سرانجام نيچه در 25 آگوست 1900، چشم از جهان فرو مي بندد. خواهر او تعريف مي كند كه ساعتي پيش از درگذشت او رعد و برق شديدي بود و او تصور مي كرد كه برادرش در حين رعد و برق خواهد مرد. اما او در اواخر شب خود را بازيافت و دوباره به هوش آمد و سعي كرد كه صحبت كند: «وقتي كه صبح ساعت دو به اتاقش رفتم تا نوشابه اي نيروبخش به او بدهم به محض آنكه آباژور را به كناري كشيدم تا مرا ببيند ناگهان از روي شادي و نشاط فرياد كشيد «اليزابت!» من گمان بردم خطر رفع شده است او پس از چند ساعت خوابيد و تصور مي كردم كه به بهبوديش كمك خواهد شد اما حالت صورتش رفته رفته تغيير مي كرد و تنفس او مشكل تر مي شد:

سايه مرگ بر سرش افتاده بود. دوباره چشمان عجيب خود را باز كرد و به سختي اندك حركتي كرد، دهانش را باز و بسته كرد و به نظر مي رسيد مي خواهد چيزي بگويد ولي در گفتنش ترديد داشت. و براي كساني كه در كنارش ايستاده بودند چنين مي نمود كه در آن زمان صورتش اندكي قرمز شده است. بعدا يك لرزه كوچك نمود و نفس عميقي كشيده و آرام و بي صدا پس از نگاهي شكوهمند چشمانش را براي هميشه فرو بست».

«زرتشت هم بدين سان ديده از جهان فرو بست»[4].

«نبوغ براي كمتر كسي اين همه گران تمام شده است».

 

منبع: طلوع ابر انسان

1- تاريخ فلسفه، ويل دورانت، ترجمه عباس زرياب خويي، ص 229

2- تاريخ فلسفه، ويل دورانت، ترجمه عباس زرياب خويي، ص 301

3- تاريخ فلسفه، ويل دورانت، ترجمه عباس زرياب خويي، ص 390

4-  نيچه فيلسوف فرهنگ، تاليف كاپلستون، ترجمه بهبهاني و جبلي، ص 59

|+|
• احسان • پنجشنبه سوم فروردین 1385 ؛ 10:39 بعد از ظهر
 نيچه، هيتلر و نازيسم

يكي از مواردي كه امروزه اذهان بسياري را مشغول كرده است، اين پرسش است كه آيا هيتلر ديكتاتور آلماني تحت شرايط خاص فلسفي نيچه به ظهور رسيده است؟ اين بدين علت است كه هيتلر به عنوان يك شخصيت هيولاي جهان- تاريخي برآن بود كه با توسل به پاره هايي از آرمانهاي نيچه، اروپا را در يك قالب منسجم و از پيش تعيين شده، وحدت ببخشد. اما اين موضوع را نبايد به عنوان حربه اي موفق براي كوبيدن و يا نفي آرمانهاي نيچه به كار گرفت. نيچه اساسا با تسلط يك قوم و نژاد بر جامعه جهاني مخالف بود، همانطور با آلماني ‹‹رايش›› نيز مخالف بود. در عين حال او در پي وحدت فرهنگي اروپا بود نه در پي اصلاح نژادي و استيلاي يك نژاد ‹‹برتر›› بر ديگر نژادها. او بر آن بود كه بالندگي و رشد و غني سازي فرهنگ و با عبور از مرزهاي محدود و عاميانه، پاي در عرصه عريض والائيها نهد و ابر انسانش را به ظهور رساند. او با هرگونه احساسات ناسيوناليستي و شوونيستي كوته فكرانه و عامه پسند مخالف بود. و ر عين حال به طبقه اشراف نجيب زاده احترام قايل بود. در واقع او به دو طبقه اجتماعي باور داشت و معتقد بود كه كهتران و توده عوام در قاعده اين هرم و مهتران و افراد استثنايي در راس آن قرار دارند و ابر انسان ستاره ايي است كه بر آسمان اين هرم اجتماعي خواهد درخشيد. در اين هرم اجتماعي كهتران و عامه مردم مكلف اند تا فراغت حال مهتران و افراد نادر و استثنايي و ‹‹نخبه گان›› را فراهم سازند تا آنها بتوانند بي دغدغه خاطر از مسايل پيش پا افتاده و امور ‹‹فيزيولوژيك›› مسئوليتهاي بزرگ و خطير خود، كه همانا فراهم ساختن شرايطي است تا تحت آن شرابط، ‹‹زمين روزي از آن ابرانسان شود›› را به انجام رسانند.

بنابراين نيچه نه فرد گراست و نه جامعه گرا، بلكه نخبه گراست، بطوري كه حتي همين افراد نخبه هدف نيستند، بلكه تنها پلي هستند به آن سوي، يعني به سوي انسان آرماني. جامعه مفهومي مجرد وانتزاعي است و افراد اصلا وجود ندارند، آنچه هست جز توده هاي پراكنده يك كل انتزاعي چيزي نيست. آنچه حقيقت دارد مردان نادر و استثنايي است. با اين حال ‹‹تمدن عالي مانند هرم است كه فقط بر قاعده پهن و وسيعي مي تواند استوار باشد و استحكام و قدرت بنيان عامه مردم براي اجتماع ضروري است[1]››.

بنابراين به عقيده نيچه طبقات حكم فرماست نه نژاد، گرچه نزاد برتر و نجيب نيز به عنوان يك ستون از ستون كاخ آرماني نيچه به شمار مي رود. به عبارت ديگر، نژاد برتر همچون علت ناقصه شرطي است از شرايط موثر در پيدايش و رشد و بالندگي نخبگان، اما كل انديشه نيچه معطوف به نژاد نيست و به خودي خود علت تامه به حساب نمي آيد. بنابراين نبايد در هيتلر آنچه را كه به عنوان اصل ‹‹ژنتيك›› براي تمايز و تشخص استفاده مي شد، با انيشه كلي تاريخي و طبقاتي نيچه اشتباه گرفت.

براستي وقت آن نرسيده است كه طبيبانه بپرسيم اين كنجكاوي و كنكاش فضولانه در انگيزه هاي يك فيلسوف و دانشمند، انگيخته ها و عقايد او را در راستاي تمايل باطني مفسرين تحريف نخواهد كرد؟ و اساسا در تحليل و برخورد با عقايد يك فرد، چه ضرورتي دارد تا به گذشته و به بحرانهاي روحي و عقده هاي رواني او مراجعه شود؟ به يقين چنين كساني يا چادر سوء حافظه گشته اند و اين عبارت مشهور ‹‹بنگر چه گفته است، تا چه كسي گفته است›› را به فراموشي سپرده اند و يااينكه سوء هاضمه دارند و نمي توانند چنين عبارت موجز و كوتاهي را نشخوار كنند. ازين گذشته تقارن يك فلسفه با فلسفه نازيسم نه تنها دليل بر بي اعتبار گشتن آنها نمي شود بلكه دليل بي اعتباري قضاوت مغرضانه همه آناني است كه به نحوي مي خواهند مسايل را در جهت اهداف از پيش تعيين شده خود، تحريف وهدايت كنند.

‹‹هيتلر به عنوان خونخوار تاريخ، مظلوم تاريخ است›› و به عنوان يك شخصيت تاريخي در طول تاريخ مورد هجوم كينه جويان و مغرضان قرار گرفته است و به نسبت خونخواران نامي و غير نامي و پنهان آشكار تاريخ، بيش از آنچه براستي بوده است در نقش هيولايي او اغراق شده است. چه بسا عنوان هيولا عنوان اغراق آميزي است كه اين ‹‹اروپائيان خوب!››  به هيتلر بخشيده اند. تصور اين موضوع كه چرا بايد اروپا در بخشيدن القاب و عناوين تا اين حد دست و دلباز باشد، چنان دشوار نيست. اين اروپاييان خوب براستي نيك دريافته اند كه عنصري خطرناكتر از هيتلر در تاريخ براي اروپا نبوده است. سلمان فارسي كه ايران را به لشكر عمر فروخت و چنگيز مغول براي مردم ايران و نادر شاه براي مردم هندوستان چيزي كمتر از هيتلر براي اروپاييان نيست، در حاليكه دست يهوديها و مسيحيان در هم گره خورده است تا هيتلر را نه تنها به اروپا، بلكه به كل جهان، به عنوان ديوي بي شاخ و دم كه تا به امروز نمونه اي نداشته است، معرفي كنند و در اين راستا ‹‹نيچه›› نيز از مواهب اين اروپاييان خوب، بي نصيب نبوده است. و فيلسوف ديوانه، مغز شيطاني، فيلسوف ملعون و ... به اضافه مشتري دائم روسپي خانه ها كه  از تفكري شرقي  برخاسته، از جمله عناويني است كه او را بدان مفتخر ساخته اند.

آيا هرگز امكان اين امر فراهم بوده است تا لحظه اي با خود در انديشه شويم كه براستي اگر اين هيولاي جهان – تاريخي، يعني آدلف هيتلر نمي بود، دكان اين دموكرات و اين متزوران زن صفت با كساد روبرو مي شد:

‹‹در جايي كه ديگر تنها چيز درخشان زر دكانداران است دكانداران سروري كنند! امروز ديگر روزگار شهرياران نيست! آنچه امروز خود را ملت مي نامد شايسته هيچ شهرياري نيست. بنگريد كه اين ملت ها خود اكنون چگونه چون دكانداران رفتار مي كنند: آنان از كمترين بهره در هيچ زباله اي نمي گذرند! در كمين يكديگرند و يكديگر را مي پايند و نام آن را ‹‹حس همجواري›› مي گذارند[2].››

و مهمتر از همه با اين همه امكانات و رسانه هاي يكسو يه و جهت دار و با نويسندگان و دست اندر كاران فيلم ها ي اكشن و تبليغاتي چه مي كردند و اساسا چه سوژه اي داشتند تا در باره آن، فيلم هاي عريض و طويل را به نمايش گذارند. در اين تامل كوتاه حقيقت بزرگي نهفته است، بي شك ‹‹هيتلري به نامي و نشاني ديگر از دل تاريخ مي زاياندند.›› هيتلر، مردي كه همچنان حتي مرگ او در هاله اي از اسرار وهمناك، براي اروپاييان كابوسي است، كه بر آن پاياني نخواهد بود.

منبع: طلوع ابرانسان

1-  تاريخ فلسفه، ويل دورا نت

2- چنين گفت زرتشت، ترجمه داريوش آشوري، انتشارات آگاه، ص 223

|+|
• احسان • پنجشنبه دوازدهم آبان 1384 ؛ 10:39 بعد از ظهر
 نیچه، زنان و فمینیسم

اگر نيچه را منبع بعيدي براي ليبراليسم راديكال شده در نظر بگيريم، آنگاه منبع بودن او را براي فمينيسم راديكال شده به مراتب بايد بعيد تر بدانيم. با اين همه، در سال هاي اخير در برخي جاها آثار او را در اين جهت تفسير و از او به عنوان فيلسوفي زن ستيز ياد مي كنند.

ديدگاه هاي نيچه در باره ي ‹‹زن›› هم متنوع اند هم پيچيده. نمي توان ‹‹فلسفه ي زن›› منسجمي از آن ها بيرون كشيد. اين ديدگاه ها، گرايش ها و پيشداوري هاي متناقضي را نشان مي دهند كه در آن ها او، هم جنسيت زنانه را چون چيزي نيرومند و واژگون ساز مي ستايد و هم، آنگاه كه اين جنسيت از وظايف اجتماعي بچه داري و مادري جدا مي شود، از آن مي هراسد. به نظر نيچه، انديشه هاي مدرن درباره ي جامعه و سياست، انحطاط تفكر مارا درباره ي نقش ها و وظايف مردان و زنان سبب شده اند.  زنان مدرن به مبارزه براي ‹‹حقوق برابر››تشويق مي شوند، اما اين مبارزه، در صورت توفيق، به زوال تدريجي نفوذ و قدرت زنان خواهد انجاميد.

به نظر نيچه، يكي از خطرهاي بزرگ جنبش زنان اين است كه با كوشش براي روشن كردن زنان نسبت به زنانگي خود به آنان ياد مي دهد كه ترس از مردان را از ياد ببرند. او مي گويد، با اين كار، زن از زنانه ترين غرايز خود دور مي شود[1]. نيچه مي پرسد چرا زنان بايد بخواهند مثل مردان شوند، در حالي كه ‹‹سنجيدگي و هنر›› زن در دلربايي، شوخ وشنگي، و  سبكسري است؟ چرا آنان بايد به دنبال كشف ‹‹حقيقت›› زن باشند، در حاليكه هنر بزرگ او دروغگويي و مهم ترين مساله مورد علاقه اش ‹‹سرو وضع و زيبايي›› است[2]؟ نيچه مي گويد، برخلاف ‹‹انديشه هاي مدرن›› درباره ي زن و مرد، آموزش واقعي در مورد رابطه ي جنس ها را بايد در فرهنگ هاي شرقي يافت. نيچه در زنان ‹‹حماقت مردانه›› يي را مي بيند كه تنها مي تواند تباهي زن را در پي داشته باشد. هيچ گونه ‹‹قرارداد اجتماعي›› نمي تواند نابرابري زن و مرد و بي عدالتي لازم در رابطه ي آن ها را از ميان بر دارد.

نيچه هويت هاي زن و مرد را با نگرشي واقعي بررسي مي كند، مانند هنگامي كه در پاره متن 131 فراسوي نيك و بد، مي گويد مرد و زن هر دو خود را در مورد يكديگر فريب مي دهند، زيرا آنچه براي آنان گرامي و قابل احترام است، تنها آرمان هاي خودشان است. از همين روست كه مرد زن را آرام و مطيع مي خواهد، حال آنكه زن ‹‹ ذاتا ناآرام››و ‹‹وحشي›› است. نيچه همچنين مسيحيت را كه از بنيادهاي زندگي نفرت دارد و از اين رو مسايل جنسي را ناپاك و كثيف مي داند، (رويكرد مشابهي را در اديان توحيدي مثل اسلام و يهوديت نيز مي توان ديد) به گونه يي مثبت به مبارزه مي خواند[3].

آنچه نيچه در زن مي خواهد آفرييندگي است، و از اينرو زن را مادر ابرانسان مي دانند:

در مرد راستين كودكي پنهان است كه خوش دارد بازي كند. بياييد اي زنان و كودك را در مرد بيابيد! زن بازيچه اي باد پاك و ظريف، همچون گوهري، رخشان از فضيلت هاي جهاني كه هنوز در كار نيست. در عشق تان فروز ستاره فروزان باد! واميدتان اين باد: ‹‹بادا كه ابر انسان را بزايم!››



1-   فراسوي نيك و بد، پاره ي 239

2-  فراسوي نيك و بد، پاره ي 232

3- شامگاه بتان، آنچه من به متفكران باستانم مديونم، 4

|+|
• احسان • شنبه پانزدهم مرداد 1384 ؛ 10:39 بعد از ظهر

Home | Email | Archive
In honor of Great Nietzsche