در ترجمه هاي فارسي آثار نيچه، ابر انسان معادل واژه آلماني Ubermensch به كار رفته است كه تركيبي است از Uber= اَ بَر يا زَ بَر و Mensch به معناي انسان. در گذشته ي واژه هاي رايج فارسي در برابر اين واژه آلماني ‹‹ابرمرد›› بود كه نخستين بار استاد درگذشته محمد باقر هوشيار به كار برده بود. استاد ارجمند دكتر داريوش آشوري كه دقيق ترين و ظريف ترين ترجمه هاي نيچه از آن اوست در ترجمه خود از واژه ‹‹ابرانسان›› استفاده مي كند كه رويارويي سه مفهوم Mensch(انسان)، Ubermensch (ابرانسان) و der letzte Mensch(واپسين انسان) را در فلسفه ي نيچه بهتر مي رساند. به عقيده آشوري، مراد نيچه از اين نام ‹‹انسان كامل›› است. يعني انساني كه براستي به قلمرو آزادي گام نهاده و از ترس و خرافه و پندارهايي كه تا كنون بر انديشه بشر حكمفرما بوده رهايي يافته است. و نيز نوع والاتري ست از انسان از جهت معنوي كه با ‹‹آري›› گفتن به هستي، چنانكه هست، و روي گرداندن از هستي ها و جهان هاي خيالي، از نو ‹‹عهد امانت›› را زنده مي كند و ‹‹معناي هستي›› را در غيبت خدا به گردن مي گيرد و اين كار را با يكي كردن اراده ي خود با هستي، چنانكه بوده است و هست و خواهد بود، يعني با پذيرش ‹‹خواست قدرت›› و ‹‹بازگشت جاودانه ي همان›› ـــــ كه دو اصل بنيادي هستي شناسي نيچه است ــــ انجام مي دهد. ابر انسان داراي ‹‹اراده›› اي ست كه خود را از ‹‹كين توزي با زمان›› و ‹‹چنان – بود›› آن رها ساخته و در بازي زندگي بازيگوشانه و دليرانه و شادمانه شركت مي كند و خطر هاي آن را پذيره مي شود.
نيچه آموزه ابرانسان را كه كليدي ترين آموزه زرتشت است؛ بلافاصله پس از اعلام مرگ خدا مي آورد. (پيشگفتار؛ بند سوم) او خود اينگونه ابرانسان را معرفي مي كند:
‹‹من به شما ابر انسان را مي آموزانم...بوزينه در برابر انسان چيست؟ چيزي خنده آور يا چيزي مايه شرم دردناك. انسان در برابر ابرانسان همينگونه خواهد بود: چيزي خنده آور يا چيزي مايه شرم دردناك...... ابر انسان معناي زمين است...››
زرتشت بشارت آوردن هديه اي براي آدميان را پيش از اعلام مرگ خدا داده بود و اينك وقت آن رسيده است كه هديه خويش را ارزاني دارد:
‹‹مي خواهم ارزاني دارم و بخش كنم تا ديگر بار فرزانگان ميان مردم از نابخردي خويش شادمان شوند و تهيدستان ديگر بار از توانگري خويش.››
اما ابرانسان در همين آغاز در تقابل با ‹‹انسان›› و ‹‹واپسين انسان›› قرار مي گيرد. ابرانسان نيچه با اصالتي معصومانه به آفرينش ارزش هاي نو مي پردازد. نيچه با طرح مفهوم ابرانسان خويش مي كوشد تا وضعيتي را پيش روي ما نهد كه هر نوع خودپرستي و ماده گرايي تنگ نظرانه را رها كرده و انسانيت را در گذرگاه شريف ترين سوداهاي بشر قرار دهيم. اين نكته در سراسر نوشته هاي وي و بخصوص در كتاب ‹‹چنين گفت زرتشت» بوضوح مورد تأكيد قرار گرفته است. تربيت ابرانسان هدف نهايي و عيني است و نه حفظ بشر، درحالي كه فعلا به تخريب محيط زيست منجر شده است.
تحولات فوق منجر به رها شدن مفهوم سنتي انسان و كسب مفهوم همراه جديد با تعريف جديدي از انسان است. سياست معطوف به ابرانسان برخلاف سياست زيستي دولت اجتماعي است. اين سياست گذر از انسان چون ذهنيت به انسان به مثابه پروژه اي است كه با خود متحقق مي شود. سياست معطوف به خود برخلاف سياست دولتهاي ملي و بهره برداري اقتصادي از انسان است. شرايط ظهور ابرانسان در قشرهاي متوسط قرار ندارد. ابرانسان نيچه در فراسوي تضادها زندگي نمي كند بلكه در ميان آنها به وجود مي آيد. حيات مثبت ابرانسان، معني جهان و زمين است و معني تاريخ عالم كه سعادت براي بيشترين افراد نخواهد بود.
اما نيچه خود اينگونه سيمايي از انسان ترسيم مي كند:
‹‹بندي ست ميان حيوان و ابرانسان؛ فرا رفتني پرخطر، در راه بودني پر خطر، واپس نگريستني پرخطر، لرزيدن و درنگيدني پرخطر. آنچه در انسان بزرگ است اين است كه او پل است نه غايت؛ آنچه در انسان خوش است اين است كه او فراشدي است و فرو شدي.››
اما ‹‹واپسين انسان›› ها چه كساني هستند؟
نيچه پس از آنكه در چهار بند آغازين پيشگفتار زرتشت، رسالت عمده و خطير زرتشت را مشخص مي كند خيلي زود در بند پنجم، به اين نتيجه مي رسد كه هنوز دهاني بهر اين گوش ها نيست؛ هستند كساني كه هنوز او را در نمي يابند. اينجاست كه او از خوار شمردني ترين كسان و قابل تحقير تر از انسان ها سخن به زبان مي آورد: واپسين انسان!
‹‹...انساني كه همه چيز را كوچك مي كند. ‹‹ما خوشبختي را اختراع كرده ايم››: واپسين انسان ها چنين مي گويند و چشمك مي زنند....زيرك اند و از هرچه تا كنون روي داده است با خبر اند: پس بر همه چيز خنده مي زنند. هنوز با هم مي ستيزند، اما زود با هم مي سازند؛ مبادا معده شان خراب شود! خوشي هاي كوچك روزانه اي دارند و خوشي هاي كوچك شبانه اي. اما نگران تندرستي خويش نيز هستند....››


