گفتارهاي زرتشت - بخش چهارم (انسان برتر و ابرانسان)
الف) نداي انسان برتر
زرتشت پس از گذراندن چندين سال در انزواي كوهستان خويش، اكنون در انتظار آن ساعتي است كه بتواند موعظه ي جديدش را آغاز كند. وجودش لبريز از بخشندگي است و سراپا آماده است تا براي جلب انسان ها، عسل گفتارهايش را به آنها هديه كند. نيچه در انتظار چهارمين بخش چنين گفت زرتشت است (فصل1، «اهداي عسل»).
آن گاه پيشگو به ديدار زرتشت مي آيد. ما با او پيش از اين آشنا شده ايم (بخش دوم، فصل 19، «درباره ي نيش مار»). اين پيشگو پيامبر نيهيليسم آينده و بشارت دهنده ي واپسين انسان است (فصل 2، «بانگ فرياد خواهي»). واپسين انسان زشت ترين انسان جهان است، او از روي كينه توزي و فرومايگي خدا را كشته است تا از دست يك سرور پرتوقع خلاص شود (پيش گفتار، بند 5). زرتشت به زودي او را مي بيند (فصل7، «زشت ترين انسان»).
اما همان طور كه نيچه درباره ي معناي بخش چهارم چنين گفت زرتشت توضيح مي دهد، اين بانگ فرياد خواهي است كه باعث شده تا زرتشت از غار خويش بيرون آيد و نزد انسان ها باز گردد، فريادي است كه انسان هاي برتر، دلزده و خسته و درمانده از مرگ خدا، سر مي دهند. و زرتشت-نيچه- دلش به رحم مي آيد و به ياري آنها مي شتابد. چهره هاي گوناگوني از انسان برتر مي بيند. انسان اواخر قرن نوزدهم، معاصر با نيچه، هر چند زشت ترين انسان نيست اما هنوز از ابر انسان خيلي فاصله دارد؛ پس از آن، ديدار با فرا انسان (انسان قرن بيستم ما؟) فرا مي رسد. پس اگر مي بينيم نيچه دوباره قلم به دست مي گيرد از اين روست كه او پس از مراجعه به انسان و جست و جوي آفرييندگان، متوجه مي شود كه فقط انسان هاي برتر را به سوي خود جلب كرده است. نيچه پس از ارايه پيام والاي خود، پس از آن كه بازگشت جاودان را با آن احساس شورانگيز و رفيعي كه در سراسر بخش سوم ديديم اعلام مي كند، اكنون بار ديگر به زمين فرود مي آيد. اكنون مي تواند بسنجد كه ميان معاصران و آفرييندگان مطلوب او، همان ابرانسان هايي كه «پيش گفتار» نويدشان را مي داد، چه فاصله يي وجود دارد. آنچه در راه است نه ابرانسان، بلكه واپسين انسان است و اكنون نيز، دور، دور انسان برتر است.
ب) چهره هاي انسان برتر
چهره هايي كه زرتشت به ترتيب با آنها رو به رو مي شود عبارتند از: دو پادشاه به همراه خرشان، يك دانشمند، يك جادوگر، آخرين پاپ اعظم، يك گداي خودخواسته و سرانجام سايه ي خويش.
اين دوشاه، «شاه دست راست» و «شاه دست چپ» هر دو يك مسير را دنبال مي كنند. نيچه فراسوي اين گونه اختلاف ها يا اپوزيسيون هاي سياسي است و از ديدگاه ژرف خود ملاحظه مي كند كه ارزش هاي مورد نزاع طرفين در اصل يكي است: هر دو پادشاه فقط يك خر دارند و آرمان هاي يكساني بر گرده اش نهاده اند. هر دو از قدرت و از «آداب داني»، آن طور كه در زندگي مدرن رايج است، خسته شده اند (فصل 3، «گفت و گو با شاهان»).
دانشمند هم با روحيه يي اثبات گرايانه، به خاطر دقت و سخت گيري وسواسانه در احكام فكري خويش در تنگناي ابلهانه ي تخصص اسير است (فصل 4، «زالو»).
جادوگر، يا به عبارتي هنرمند، هرگونه اعتقاد و هرگونه اصالت را از دست داده است و نقش خود را مكانيكي بازي مي كند (فصل5، «جادوگر») (به احتمال قريب به يقين منظور نيچه در اينجا، ريچارد واگنر است).
آخرين پاپ از مرگ خدا متاسف است. وي نيز به طور مكانيكي هم چنان به آمرزش و تبرك مشغول است، انگار نه انگار كه خدا ديگر زنده نيست (فصل6، «از كار افتاده»).
بنابراين، قدرت سياسي، علوم، هنر، مذهب، يعني همه ي جنبه هاي فرهنگ انساني كه انسان به طور عام و انسان قرن نوزدهم به طور خاص اين همه به آنها مي نازد، از وقتي خدا مرده است، ديگر به نظر انسان ها بي فايده، بي قوام، بي روح، غير واقعي و فاقد هرگونه ارزش شده اند، با اين حال همچنان مطابق رفتار آنها رفتار مي كنند. ديگر خدايي در ميان نيست اما حيواني باركش، مثل خر، وجود دارد و در اين نقش جاي شتر را گرفته است (ن.ك. به بخش يكم، فصل1، «درباره ي سه دگرديسي»).
پ) خوشبختي دروغين، خوشبختي راستين
پس از مرگ خدا، انسان هاي برتر سعادتي را كه ديگر مي دانند آن دنيايي نيست، به عبث در اين دنيا مي جويند. اين را «گداي خودخواسته» به ما مي گويد و او كسي است كه زرتشت پس ديدار شاهان، دانشمندان، هنرمندان و كشيشان، ملاقات مي كند. او انسان ها را موجوداتي مي داند كه مبتلا به كينه توزي اند، گذشته را تكرار مي كنند، قدرت هضم و گوارش ندارند و مثل گاو مدام نشخوار مي كنند.
انسان بدون هدف، بدون انگيزه براي عمل، در دنيايي پوچ و باطل، خوشبخت نيست (فصل9، «سايه»). در اين باره، سايه زرتشت، پيشاپيش، خوش بيني هايي را كه به اصطلاح شجاعانه اند – مثل خوشبيني آلبر كامو- محكوم مي داند. نمي توان «سيزيف را خوشبخت تصور كرد»، خوشبختي او فقط سايه يي از خوشبختي است.
زرتشت خوشبختي را در نيمروز مي يابد و اگر شدن را دايره وار مي چرخد، پس هميشه نيمروز است. سايه ي زرتشت ناپديد مي شود. زرتشت خوشبختي را در قلب زمان مي يابد. خوشبختي اين جهاني، خوشبختي زميني، زميني كه بر آن دراز مي كشد، خوشبختي به هدف رسيدن و كاري را به سرانجام رساندن (فصل10، «در نيمروز»). اين خوشبختي همان است كه زرتشت مي كوشد تا آن را با انسان هاي برتر – كه همه در غار او گرد آمده اند- در ميان نهد. زرتشت همه شان را به سوي خود مهمان مي كند تا در «شام آخر» جديدي شركت كنند، جشني با خوراكي هاي زميني، شراب و گوشت (فصل11، «درودگويي» و فصل12، «شام آخر»). او در تمام مدت صرف غذا دوباره مفاهيم «پيش گفتار» را از سر مي گيرد، براي مهمانان سرود ابر انسان مي خواند، سرود كسي كه فرا رونده و دلير است و بصيرت دارد. زرتشت دلسرد نشده است. هر چند انسان به هدفش نرسيده است و انسان برتر از ابرانسان بسيار دور است، اما هنوز همه چيز امكان پذير است (فصل13، «درباره ي انسان والاتر»).
اما انسان هاي برتر اين را درك نمي كنند و همين كه زرتشت بيرون مي رود هر يك به نوبت براي علاج نوميدي خود چيزي پيشنهاد مي كند: يكي (جادوگر) اعتراف مي كند كه دلش براي خداي مرحوم و تسلاهاي او تنگ شده است و افسوس مي خورد (فصل14، «آواز اندوه») ديگري (عالم ملا نقطي) لاف علم مي زند، اطمينان ها و راه حل هايش را به رخ مي كشد كه مي توانند- به گفته ي اسلافش اپيكور و لوكرس- اضطراب هاي انساني را بر طرف سازند (فصل15، «درباره ي علم»)؛ نفر سوم (نزديك ترين كس زرتشت، سايه خودش) در وصف لذت هاي حسي سرود مي خواند (فصل16، «در ميان دختران صحرا»). زرتشت با شنيدن صداي خنده ي آنها خوشحال مي شود و گمان مي كند كه حالشان رو به بهبودي است. البته اين خنده يي نيست كه زرتشت مي خواهد به آنها بياموزد، يعني همان خنده يي كه زرتشت فقط يك بار شنيده است، همان خنده يي كه چوپان با كشتن «مار-زمان» سر داد و از خفگي نجات يافت، همان خنده يي كه «خنده يي انساني نبود» (بخش سوم، «درباره ي بينش و معما»)، اما به هر حال خنده ي فعلي نيز، در قياس با ناله هاي نوميدانه، به نظر زرتشت يك پيشرفت است (فصل17، «بيداري»).
اما زرتشت زود به اشتباه اش پي مي برد. واقعيت اين است كه انسان هاي برتر چون نمي توانند بدون خدا زندگي كند، كيش تازه يي ابداع كرده اند و اكنون به پرستش خر مي پردازند. و خر ستم كش را، حيواني كه «عرعاري» مي گويد، ستايش مي كنند (فصل 17، «بيداري»). زرتشت، اين مراسم را به هم مي زند؛ «آري» زرتشت با «عرعاري» خر، كه هر بار را بر گرده مي كشد، فرق دارد. آري زرتشت آري ابرانساني است كه مي آفريند. پس دم گرم زرتشت اندك ا ندك انسان هاي برتر را دلگرم مي كند و آنها شجاعتي واقعي مي يابند (فصل18، «جشن خر»).
ت) سرودهاي شادي؛ ابرانسان نزديك است.
سپس زرتشت همه ي انسان هاي برتر را با سرودي شكوهمند به جنبش مي كشاند، رود شادي، سرد نيم شب، سرآغاز يك روز نو، سال نو، جاودانگي نو- اگر شدن دايره وار مي گردد پس هميشه نيم شب است – سرود عشق به زمين، جاودانگي لحظه، جاودانگي اهدا شده به انسان، شادي بي كراني كه حجت هرچيز، حتي سخت ترين دردهاست (فصل19، «سرود مستي»).
صبحگاه، زرتشت به تنهايي به استقبال طلوع بيرون مي رود. دو نشانه به او مي فهماند كه ساعت ابرانسان سرانجام فرا رسيده است، دومين مرحله از دگرديسي در حال وقوع است. نشانه ي نخست اين است كه شير ويرانگري كه جانشين شتر شده بود، كار خود را عملا به انجام رسانده است و اكنون وفادارانه جلو پاي زرتشت آرميده است و ديگر جز غريدن عليه انسان هاي برتر كار ديگري ندارد ... دومين نشانه اين است كه كودكي كه بايد جانشين شير شود، تولد يافته است: فوجي از كبوتران، خدايان نوين را بشارت مي دهند؛ همان گونه كه غسل تعميد عيسي، فرزند دلبند خدا را يك كبوتر اعلام كرد (فصل20، «نشانه»).
ابرانساني كه «پيش گفتار » نويدش را مي داد، فرا مي رسد.



