بررسي مفاهيم كليدي پيشگفتار چنين گفت زرتشت(بند دوم)
بررسي مفاهيم كليدي پيشگفتار چنين گفت زرتشت:
بند 2
در بند 2 نخستين برخورد زرتشت با دنياي جاندار بيرون ديده مي شود: "... اما چون به جنگل ها پاي نهاد، ناگاه، خود را با پيرمردي رويارو ديد كه از كلبه ي قدس خويش پي يافتن ريشه در جنگل بيرون آمده بود...." در اين گفتگو شخصيت زرتشت آشكار مي شود: ‹‹انسان بي تهوع››
:"....آري زرتشت را مي شناسم. چشمان اش پاك است و در دهان اش هيچ تهوعي نهان نيست..."
داريوش آشوري در حاشيه تر جمه خود اينچنين مي نگارد: "از ديدگاه نيچه، انسان هايي كه راه تعالي معنوي را مي پيمايند، از مرحله ي تهوع مي گذرند، يعني بيزاري از وضع كنوني بشر؛ چنانكه ‹‹انسان ها ي والاتر›› كه در بخش چهارم به سراغ زرتشت مي آيند، خود را مردان ‹‹دل زدگي بزرگ، بيزاري بزرگ›› مي شناسانند. و همچنين نيچه در پاره ي ‹‹درباره ي فرومايگان››، در بخش دوم، دل آشوبه در برابر فرومايگان را انگيزه ي پرواز به بلندي ها و درنتيجه، تعالي خود مي داند: "دل آشوبه ام بود كه بهرم بال آفريد و ياراي در آب جستن؟" و نيز در جاهاي ديگر به همين معني اشاره مي كند. اما تعالي حقيقي را نه در ماندن در اين مرحله بلكه درگذشتن از آن مي داند. انساني كه به زندگي ‹‹آري›› گفته و به جايگاه عالي تري از دانايي و آزادي رسيده و از حقارت انسان كنوني و نيز از هيچ انگاري(نيهيليسم) گذشته، كسي ست كه از ‹‹تهوع›› نيز رهايي يافته است. و براي همين زاهد اشاره مي كند كه در دهان زرتشت ‹‹ هيچ تهوعي نهان نيست.›› و در چند مورد از زرتشت به نام ‹‹انسانِ بي تهوع›› ياد شده است، از جمله در بخش چهارم، پاره ي ‹‹گداي خود خواسته››."
زرتشت بشارت هديه اي براي آدميان را مي دهد: ‹‹سخن از عشق در ميان نيست! من آدميان را هديه اي آوردم.››
اما قديس سخت بدنبال اين است كه زرتشت را از رويايي با آدميان منع كند: ‹‹به آدميان روي مكن. در جنگل بمان!...››
واما ‹‹مرگ خدا››....
نيچه فيلسوفي بود كه همواره فراتر از يك فيلسوف يا زبان شناس به واژه ها مي نگريست. او نه تنها با واژه ها مي انديشيد كه با آنها زندگي مي كرد. او نه تنها بي باك زيستن كه بي باك انديشيد ن و بي باك سخن گفتن را مي خواست. نيچه با انديشه هاي زيست كه ديگران مي هراسيدند بدان بينديشند، او از پرتگاهي پريد كه ديگران مي ترسيدند بدان بنگرند. يكي از كليدي ترين اين انديشه ها ‹‹مرگ خدا›› است. نيچه براي نخستين بار در حكمت شادان جاييكه نويد زرتشت را نيز همانجا داده بود اين موضوع را اعلام كرده بود. اما حال بصيرت زرتشت، به او امكان مي دهد تا وضع تازه يي بيافريند: مرگ خدا - : ‹‹ اما زرتشت چون تنها شد با دل خود چنين گفت: چه بسا اين قديس در جنگل اش هنوز چيزي از آن نشنيده باشد كه خدا مرده است!››
اما مرگ خدا چه پيامدهايي دارد و قاتل يا قاتلين خدا چه كساني هستند؟
آشكار ترين نتيجه اي كه از اين بحث مي توان گرفت همان برآمدن نيهيليسم (نيست انگاري) است. نيچه در ميان همه انديشمندان مغرب زمين نخستين فردي بود كه برآمدن نيست انگاري و دامنه و عظمت واقعه را دريافت و بازگو كرد. او نخستين كسي بود كه دريافت چگونه و تا چه اندازه ايمان مسيحي از ديار غرب رخت بر بسته و پيامدهاي آن چيست. از اين رو بود كه او كلام معروفش را گفت، كلامي كه تكان دهنده فرهنگ مغرب زمين شد: ‹‹خدا مرده است!››
مرگ خدا يعني آشکارگي خواست نيستي . زماني خدا خواست نيستي نبود مثلا خداي يونانيون هرگز همان نيستي يعني منظورم همان " امر هندسي " متافيزيک نبودند . اما خواست نيستي که نوعي خواست کينه توزانه انديشه يهودي است خدا را به خواست نيستي مبدل کرد . براي نيچه پوچ انگاري يعني همان خدا يعني همان خواست نيستي از مسيحيت آغاز مي شود و اينک ما در عصر آشکارگي خواست نيستي يعني همان مرگ خدا به سر مي بريم .
‹‹خدا مرده استِ›› نيچه، دعوتي براي واژگوني تمامي ارزشها و آفرينش ارزش هاي نو بود. نيچه تحصيلات دانشگاهيش را در رشته الهيات آغاز كردو در جوي كاملا مذهبي (مادر و خواهر) رشد كرد...اما هرگز دروغهاي خدايان را باور نكرد و فريب سحر و جادوي پيامبرانشان را نخورد. با وجود اين بصيرت و بينش عميق نيچه باعث مي شود تا پيامد هاي اين امر را بسنجد، همه توهم هايي را كه توانسته اند دوام بياورند، ويران کند و کار ويراني فرهنگ کهنه را، که يکپارچه بر ايده خدا استوار بوده است، يکسره کند؛ دنياي متعادل متا فيزيکي و دوآليستي و اخلاقيات آن را دور بريزد- متافيزيکي که ازاين اخلاقيات مايه مي گيرد و به نوبه خود پايه آن را مي سازد. پس زرتشت نيز مي رود که به نوبه خود دست به کار واژگوني ارزشهاي کهن شود. اما انگيزه نيچه در عمق مثبت و آفريننده است. نيچه جز براي ساختن، چيزي را دور نمي ريزد و ويران نمي کند. اين انسان اخلاق سنّتي است، يعني همان اخلاقي که نيچه واژگونش مي کند، که وايرني را فقط براي ويراني مي خواهد؛ و درست به اين علّت است که نيچه اخلاق او را ويران ميکند. نيچه اخلاقي را ويران نمي کند مگر درصورتي که ان را با اخلاقي ديگر جايگزين کند، و الزاماتي که نفي رسوم اخلاقي او را مي طلبد، با راحت طلبي هاي غير اخلاقي مغايرت دارد. بنا بر اين، اگر زرتشت از مرگ خدا خشنود است از ان روست که اين امر سازندگي هاي نوين را امکان پذير مي کند، از آن روست که اين امر تاريخي، يک اصل متافيزيکي نو مي سازد و از اين پس همه چيز، حتّي شيدايي ترين آرزو نيز مجاز است و بزودي اخلاق تازه اي زاده خواهد شد که چنان از اخلاق سنّتي فراتر است که ميتوان آن را ابر انساني ناميد، و بزودي ابر انسان، که به حق با هقير شمردن انسان و اخلاق انسان جاي مي گيرد، زاده خواهد شد. همين ابر انسان است، كه باكشش به سوي فضيلت جديدي بر پايه اخلاقي نو ، كه خواست توانايي(توان خواهي) است، به دومين مرحله ي تبديل سرشت ارزش ها مي پردازد، يعني به آفرينش ارزش هاي نو. نو بودن اين ارزش ها از جمله اين است كه هيچ موجود متعالي نيست كه تحميلشان كند...: امّا قابل تحقيرتر از انسان ها، واپسين انسان ها هستند که مفهوم ‹‹همه چيز مجاز است›› را آانگونه که زرتشت نيچه ميخواهد، نمي فهمند. براي ايشان معناي عبارت نه آن است که‹‹انسان به هرکاري توانا است››، بلکه اين است که‹‹انسان هر حقي را درا است››؛يعني اين معنا را از آن نمي گيرند که ‹‹کارهاي بزرگ امکان پذير است››، بلکه چنين مي پندارند که ‹‹هر کار حقيري مجازاست››. درکشان اين است که اگر خدا مرده است، پس ديگر نه اخلاقي وجود دارد نه تکليفي و نه روشي براي زيستن. آنها نفي رسوم اخلاقي را با غيره اخلاقي بودن عوضي ميگيرند.
بنابر اين، هر چند مرگ خدا شرط لازم براي ايجاد يک اخلاق نو و بطور کلّي تر يک فرهنگ نو است، اما شرط کافي نيست و چنانچه الزام نويني که فضيلت توان خواهي است در آن ندمد و نيروي برخاسته از سستي خواهي يا نابودي خواهي باشد، آنگاه ميتواند به زوالي مفرط، پست تر از اخلاق کهن، به نيست خواهي يا نيهيليسم بينجامد. اين است آنچه بصيرت زرتشت بر وي آشکار مي سازد و صداقتش او را به اعلام آن وا مي دارد: مرگ خدا ارزشي چند پهلو دارد: به آرزوهاي بزرگ مجال ميدهد، امادر برگيرنده تهديدي هولناک نيز هست.
و هيچ راه حل ميانگيني، هيچ راه گريزي وجود ندارد. امكان ندارد مانند انسان ها ي برتر چنين وانمود كرد انگار خدا هنوز هست. نه، خدا مرده است، مرگي تام و تمام. از اين امر بايد آگاهي كامل و روشن داشت. مردم گوش شنيدن اين درس را ندارند كه خدا مرده است و با مرگش اينك پاي برد و باخت زندگي ر ميان است؛ زرتشت اينجا با يك شكست رو به رو مي شود. : با اين حال جاي تاسف نيست، و آن گاه كه نماي روشن بينانه ي نيچه را از فضايل انساني، فضايل كساني كه هنوز به خدا معتقدند كامل كرديم، آن گاه كه معلوم شد اين فضايل تا چه حدي نزول كرده اند، آن گاه معناي تحقير و فراخوام او را به جايگزيني شان-با وجود خطر سقوط بيش تر-بهتر درك خواهيم كرد.
از همين رو شكست زرتشت نا اميدش نمي كند، زيرا مي داند اگر مردم درس او را نمي فهمند، در عوض هستند نخبگاني كه بتوانند منظور او را درك كنند و به همراهش آفرييندگان فرا انسان تبديل شوند.
آنچه نيچه دريافته بود، بروز نيست انگاري كنشگر بود، مرحله كشنده تر و خطرناك تر از نيست انگاري رايج! اما حال با اين نيست انگاري كنشگر چه بايد كرد؟
از ديد نيچه اين خود بشر بود كه خدا راكشت و حال بايد تاوان اين قتل را بدهد. در فراسوي نيک وبد مردي چراغ به دست بر سر جمعيت فرياد مي زند که شما خدا را کشتيد . قاتل خدا در واقع همان مدرنيته يا بهتر بگوييم همان متافيزيک است . يعني وقتي خدا با زيرکي تمام به نيستي مبدل شد و نمايندگان کينه توزي در روي زمين يافت. يعني زاهدان . اهميت زيادي دارد که خداي يونانيان را از خداي مسيح تمييز بدهيم. پروژه مسيحيت از نظر نيچه عاقبتي جز پوچ انگاري مدرنيته نخواهد يافت چرا که از همان ابتدا کارش را با نيرو گرفتن از نيستي يعني همان خداي مسيحيت آغاز مي کند.
آنچه مسلم است اين است که خدايان براي نيچه مفهومي ندارند. خدايي فراتر از ذهن انسان وجود دارد که اين لطف رو به انسان کرده، اين شانس رو به انسان داده تا از اين موقعيتي که براش فرآهم شده، کمال استفاده رو بکند.اينکه عده اي با ساختن خدايان حقير ذهني شان، اين موقعيت و شانس را از انسان ميگيرند و زمينه را براي رسيدن به پوچي فراهم ميکنند، و با ارائه خدايان دروغين خودشان، زندگي را انکار ميکنن و نيهيليسم را ترويج مي کنند، همه اينها کساني هستند که قاتل خدا محسوب ميشوند. انسان ميتواند با آزادي تمام از زندگي لذت ببرد، ولي زمانيکه به ديني گرايش پيدا ميکن- و همانطور که ميدانيم تمام اديان موانعي رو براي انسان ميگذارند و مانع پيشرفت و آزادي بشريت هستند- و در واقع به نوعي زندگي رو انکار ميکنند، خودشان را از اين لذات ممکن محروم ميکنند و اين اشخاص، قاتلين خدا هستند.
بهر حال ‹‹مرگ خدا›› نيست انگاري را از مرحله منفعل خود فراتز مي برد و نيست انگاري را فعال تر مي سازد، نيهيليسم آرام آرام به اوج خود نزديك مي شود.
آن افرادي كه مرگ خدا را باور نكردند بيش از همه مي ترسند تا بخواهند به مرگ خدا فكر كنند. با چنين ترسي هرگز نمي توان اين حقيقت را دريافت. بزرگترين عاملي كه باعث بوجود آمدن خدا و خدايان يا هر نيروي مافوق بشري شده است، ‹‹ترس››است.ترس انسان از عوامل ناشناخته پايه اصلي پيدايش اديان و مذاهب و بدنبال آن خدايان است. ترس انسان اوليه باعث بوجود آمدن اعتقاد به نيروهاي بشري بود و هرچه انسان متكامل تر و پيشرفته تر مي شد اين ترس بتدريج در قالب خدايان و با تكامل ديني و اخلاقي بشر اين ترس در قالب يك خداي واحد كه در مذاهب گوناگون اسامي گوناگون داشت نمود پيدا كرد.
خدا زاييده ترس بشر از علل و عوامل ناشناخته است.بزرگترين رسالت نيچه هم مبارزه با اين ترس بود.
زرتشت در دومين رويا خطاب به روح سنگين مي گويد:"آيا مي داني شجاعت بهترين قاتل است. در من
چيزي است كه شجاعت مي خوانمش......شجاعت است كه حمله مي كند او حتي مرگ را نيز شكست مي دهد."
پس مي توان ادعا كرد ترس از نپذيرفتن مرگ خدا به نوعي از درون خود انسان سرچشمه مي گيرد.
بايد ريشه ي آن را يافت و سمپاشي كرد. با نابودي اين ترس است كه رها خواهيم شد. البته "رهايي يك چيز است تنهايي يك چيز ديگر.."
مي خواهم بشريت را به تصميم هايي وادارم كه به سراسر آينده بستگي دارد. شايد چنين پيش آيد كه همه هزاره ها، والاترين عهد و پيمان هاي خود را بنام من ببندند.