بررسي مفاهيم كليدي پيشگفتار چنين گفت زرتشت(بند دوم)

بررسي مفاهيم كليدي پيشگفتار چنين گفت زرتشت:

بند 2

در بند 2 نخستين برخورد زرتشت با دنياي جاندار بيرون ديده مي شود: "... اما چون به جنگل ها پاي نهاد، ناگاه، خود را با پيرمردي رويارو ديد كه از كلبه ي قدس خويش پي يافتن ريشه در جنگل بيرون آمده بود...." در اين گفتگو شخصيت زرتشت آشكار مي شود: ‹‹انسان بي تهوع››

  :"....آري زرتشت را مي شناسم. چشمان اش پاك است و در دهان اش هيچ تهوعي نهان نيست..."

داريوش آشوري در حاشيه تر جمه خود اينچنين مي نگارد: "از ديدگاه نيچه، انسان هايي كه راه تعالي معنوي را مي پيمايند، از مرحله ي تهوع مي گذرند، يعني بيزاري از وضع كنوني بشر؛ چنانكه ‹‹انسان ها ي والاتر›› كه در بخش چهارم به سراغ زرتشت مي آيند، خود را مردان ‹‹دل زدگي بزرگ، بيزاري بزرگ›› مي شناسانند. و همچنين نيچه در پاره ي ‹‹درباره ي فرومايگان››، در بخش دوم، دل آشوبه در برابر فرومايگان را انگيزه ي پرواز به بلندي ها و درنتيجه، تعالي خود مي داند: "دل آشوبه ام بود كه بهرم بال آفريد و ياراي در آب جستن؟" و نيز در جاهاي ديگر به همين معني اشاره مي كند. اما تعالي حقيقي را نه در ماندن در اين مرحله بلكه درگذشتن از آن مي داند. انساني كه به زندگي ‹‹آري›› گفته و به جايگاه عالي تري از دانايي و آزادي رسيده و از حقارت انسان كنوني و نيز از هيچ انگاري(نيهيليسم)  گذشته، كسي ست كه از ‹‹تهوع›› نيز رهايي يافته است. و براي همين زاهد اشاره مي كند كه در دهان زرتشت ‹‹ هيچ تهوعي نهان نيست.›› و در چند مورد از زرتشت به نام ‹‹انسانِ بي تهوع›› ياد شده است، از جمله در بخش چهارم، پاره ي ‹‹گداي خود خواسته››."

زرتشت بشارت هديه اي براي آدميان را مي دهد: ‹‹سخن از عشق در ميان نيست! من آدميان را هديه اي آوردم.››

اما قديس سخت بدنبال اين است كه زرتشت را از رويايي با آدميان منع كند: ‹‹به آدميان روي مكن. در جنگل بمان!...››

واما ‹‹مرگ خدا››....

نيچه فيلسوفي بود كه همواره فراتر از يك فيلسوف يا زبان شناس به واژه ها مي نگريست. او نه تنها با واژه ها مي انديشيد كه با آنها زندگي مي كرد. او نه تنها بي باك زيستن كه بي باك انديشيد ن و بي باك سخن گفتن را مي خواست. نيچه با انديشه هاي زيست كه ديگران مي هراسيدند بدان بينديشند، او از پرتگاهي پريد كه ديگران مي ترسيدند بدان بنگرند. يكي از كليدي ترين اين انديشه ها ‹‹مرگ خدا›› است. نيچه براي نخستين بار در حكمت شادان جاييكه نويد زرتشت را نيز همانجا داده بود اين موضوع را اعلام كرده بود. اما حال بصيرت زرتشت، به او امكان مي دهد تا وضع تازه يي بيافريند: مرگ خدا - : ‹‹ اما زرتشت چون تنها شد با دل خود چنين گفت: چه بسا اين قديس در جنگل اش هنوز چيزي از آن نشنيده باشد كه خدا مرده است!››

اما مرگ خدا چه پيامدهايي دارد و قاتل يا قاتلين خدا چه كساني هستند؟

آشكار ترين نتيجه اي كه از اين بحث مي توان گرفت همان برآمدن نيهيليسم (نيست انگاري) است. نيچه در ميان همه انديشمندان مغرب زمين نخستين فردي بود كه برآمدن نيست انگاري و دامنه و عظمت واقعه را دريافت و بازگو كرد. او نخستين كسي بود كه دريافت چگونه و تا چه اندازه ايمان مسيحي از ديار غرب رخت بر بسته و پيامدهاي آن چيست. از اين رو بود كه او كلام معروفش را گفت، كلامي كه تكان دهنده فرهنگ مغرب زمين شد: ‹‹خدا مرده است!››

مرگ خدا يعني آشکارگي خواست نيستي . زماني خدا خواست نيستي نبود مثلا خداي يونانيون هرگز همان نيستي يعني منظورم همان " امر هندسي " متافيزيک نبودند . اما خواست نيستي که نوعي خواست کينه توزانه انديشه يهودي است خدا را به خواست نيستي مبدل کرد . براي نيچه پوچ انگاري يعني همان خدا يعني همان خواست نيستي از مسيحيت آغاز مي شود و اينک ما در عصر آشکارگي خواست نيستي يعني همان مرگ خدا به سر مي بريم .

‹‹خدا مرده استِ›› نيچه، دعوتي براي واژگوني تمامي ارزشها و آفرينش ارزش هاي نو بود. نيچه تحصيلات دانشگاهيش را در رشته الهيات آغاز كردو در جوي كاملا مذهبي (مادر و خواهر) رشد كرد...اما هرگز دروغهاي خدايان را باور نكرد و فريب سحر و جادوي پيامبرانشان را نخورد. با وجود اين بصيرت و بينش عميق نيچه  باعث مي شود تا  پيامد هاي اين امر را بسنجد، همه توهم هايي را كه توانسته اند دوام بياورند، ويران کند و کار ويراني فرهنگ کهنه را، که يکپارچه بر ايده خدا استوار بوده است، يکسره کند؛ دنياي متعادل متا فيزيکي و دوآليستي و اخلاقيات آن را دور بريزد- متافيزيکي که ازاين اخلاقيات مايه مي گيرد و به نوبه خود پايه آن را مي سازد. پس زرتشت نيز مي رود که به نوبه خود دست به کار واژگوني ارزشهاي کهن شود. اما انگيزه نيچه در عمق مثبت و آفريننده است. نيچه جز براي ساختن، چيزي را دور نمي ريزد و ويران نمي کند. اين انسان اخلاق سنّتي است، يعني همان اخلاقي که نيچه واژگونش مي کند، که وايرني را فقط براي ويراني مي خواهد؛ و درست به اين علّت است که نيچه اخلاق او را ويران ميکند. نيچه اخلاقي را ويران نمي کند مگر درصورتي که ان را با اخلاقي ديگر جايگزين کند، و الزاماتي که نفي رسوم اخلاقي او را مي طلبد، با راحت طلبي هاي غير اخلاقي مغايرت دارد. بنا بر اين، اگر زرتشت از مرگ خدا خشنود است از ان روست که اين امر سازندگي هاي نوين را امکان پذير مي کند، از آن روست که اين امر تاريخي، يک اصل متافيزيکي نو مي سازد و از اين پس همه چيز، حتّي شيدايي ترين آرزو نيز مجاز است و بزودي اخلاق تازه اي زاده خواهد شد که چنان از اخلاق سنّتي فراتر است که ميتوان آن را ابر انساني ناميد، و بزودي ابر انسان، که به حق با هقير شمردن انسان و اخلاق انسان جاي مي گيرد، زاده خواهد شد. همين ابر انسان است، كه باكشش به سوي فضيلت جديدي بر پايه اخلاقي نو ، كه خواست توانايي(توان خواهي) است، به دومين مرحله ي تبديل سرشت ارزش ها مي پردازد، يعني به آفرينش ارزش هاي نو. نو بودن اين ارزش ها از جمله اين است كه هيچ موجود متعالي نيست كه تحميلشان كند...: امّا قابل تحقيرتر از انسان ها، واپسين انسان ها هستند که مفهوم ‹‹همه چيز مجاز است›› را آانگونه که زرتشت نيچه ميخواهد، نمي فهمند. براي ايشان معناي عبارت نه آن است که‹‹انسان به هرکاري توانا است››، بلکه اين است که‹‹انسان هر حقي را درا است››؛يعني اين معنا را از آن نمي گيرند که ‹‹کارهاي بزرگ امکان پذير است››، بلکه چنين مي پندارند که ‹‹هر کار حقيري مجازاست››. درکشان اين است که اگر خدا مرده است، پس ديگر نه اخلاقي وجود دارد نه تکليفي و نه روشي براي زيستن. آنها نفي رسوم اخلاقي را با غيره اخلاقي بودن عوضي ميگيرند.

بنابر اين، هر چند مرگ خدا شرط لازم براي ايجاد يک اخلاق نو و بطور کلّي تر يک فرهنگ نو است، اما شرط کافي نيست و چنانچه الزام نويني که فضيلت توان خواهي است در آن ندمد و نيروي برخاسته از سستي خواهي يا نابودي خواهي باشد، آنگاه ميتواند به زوالي مفرط، پست تر از اخلاق کهن، به نيست خواهي يا نيهيليسم بينجامد. اين است آنچه بصيرت زرتشت بر وي آشکار مي سازد و صداقتش او را به اعلام آن وا مي دارد: مرگ خدا ارزشي چند پهلو دارد: به آرزوهاي بزرگ مجال ميدهد، امادر برگيرنده تهديدي هولناک نيز هست.

و هيچ راه حل ميانگيني، هيچ راه گريزي وجود ندارد. امكان ندارد مانند انسان ها ي برتر چنين وانمود كرد انگار خدا هنوز هست. نه، خدا مرده است، مرگي تام و تمام. از اين امر بايد آگاهي كامل و روشن داشت. مردم گوش شنيدن اين درس را ندارند كه خدا مرده است و با مرگش اينك پاي برد و باخت زندگي ر ميان است؛ زرتشت اينجا با يك شكست رو به رو مي شود. : با اين حال جاي تاسف نيست، و آن گاه كه نماي روشن بينانه ي نيچه را از فضايل انساني، فضايل كساني كه هنوز به خدا معتقدند كامل كرديم، آن گاه كه معلوم شد اين فضايل تا چه حدي نزول كرده اند، آن گاه معناي تحقير و فراخوام او را به جايگزيني شان-با وجود خطر سقوط بيش تر-بهتر درك خواهيم كرد.

از همين رو شكست زرتشت نا اميدش نمي كند، زيرا مي داند اگر مردم درس او را نمي فهمند، در عوض هستند نخبگاني كه بتوانند منظور او را درك كنند و به همراهش آفرييندگان فرا انسان تبديل شوند.

آنچه نيچه دريافته بود، بروز نيست انگاري كنشگر بود، مرحله كشنده تر و خطرناك تر از نيست انگاري رايج! اما حال با اين نيست انگاري كنشگر چه بايد كرد؟

از ديد نيچه اين خود بشر بود كه خدا راكشت و حال بايد تاوان اين قتل را بدهد. در فراسوي نيک وبد مردي چراغ به دست بر سر جمعيت فرياد مي زند که شما خدا را کشتيد . قاتل خدا در واقع همان مدرنيته يا بهتر بگوييم همان متافيزيک است . يعني وقتي خدا با زيرکي تمام به نيستي مبدل شد و نمايندگان کينه توزي در روي زمين يافت. يعني زاهدان . اهميت زيادي دارد که خداي يونانيان را از خداي مسيح تمييز بدهيم. پروژه مسيحيت از نظر نيچه عاقبتي جز پوچ انگاري مدرنيته نخواهد يافت چرا که از همان ابتدا کارش را با نيرو گرفتن از نيستي يعني همان خداي مسيحيت آغاز مي کند.

آنچه مسلم است اين است که خدايان براي نيچه مفهومي ندارند. خدايي فراتر از ذهن انسان وجود دارد که اين لطف رو به انسان کرده، اين شانس رو به انسان داده تا از اين موقعيتي که براش فرآهم شده، کمال استفاده رو بکند.اينکه عده اي با ساختن خدايان حقير ذهني شان، اين موقعيت و شانس را از انسان ميگيرند و زمينه را براي رسيدن به پوچي فراهم ميکنند، و با ارائه خدايان دروغين خودشان، زندگي را انکار ميکنن و نيهيليسم را ترويج مي کنند، همه اينها کساني هستند که قاتل خدا محسوب ميشوند. انسان ميتواند با آزادي تمام از زندگي لذت ببرد، ولي زمانيکه به ديني گرايش پيدا ميکن- و همانطور که ميدانيم تمام اديان موانعي رو براي انسان ميگذارند و مانع پيشرفت و آزادي بشريت هستند- و در واقع به نوعي زندگي رو انکار ميکنند، خودشان را از اين لذات ممکن محروم ميکنند و اين اشخاص، قاتلين خدا هستند.

بهر حال ‹‹مرگ خدا›› نيست انگاري را از مرحله منفعل خود فراتز مي برد و نيست انگاري را فعال تر مي سازد، نيهيليسم آرام آرام به اوج خود نزديك مي شود.

آن افرادي كه مرگ خدا را باور نكردند بيش از همه مي ترسند تا بخواهند به مرگ خدا فكر كنند. با چنين ترسي هرگز نمي توان اين حقيقت را دريافت. بزرگترين عاملي كه باعث بوجود آمدن خدا و خدايان يا هر نيروي مافوق بشري شده است، ‹‹ترس››است.ترس انسان از عوامل ناشناخته پايه اصلي پيدايش اديان و مذاهب و بدنبال آن خدايان است. ترس انسان اوليه باعث بوجود آمدن اعتقاد به نيروهاي بشري بود و هرچه انسان متكامل تر و پيشرفته تر مي شد اين ترس بتدريج در قالب خدايان و با تكامل ديني و اخلاقي بشر اين ترس در قالب يك خداي واحد كه در مذاهب گوناگون اسامي گوناگون داشت نمود پيدا كرد.

خدا زاييده ترس بشر از علل و عوامل ناشناخته است.بزرگترين رسالت نيچه هم مبارزه با اين ترس بود.

زرتشت در دومين رويا خطاب به روح سنگين مي گويد:"آيا مي داني شجاعت بهترين قاتل است. در من
چيزي است كه شجاعت مي خوانمش......شجاعت است كه حمله مي كند او حتي مرگ را نيز شكست مي دهد."

پس مي توان ادعا كرد ترس از نپذيرفتن مرگ خدا به نوعي از درون خود انسان سرچشمه مي گيرد.
بايد ريشه ي آن را يافت و سمپاشي كرد. با نابودي اين ترس است كه رها خواهيم شد. البته "رهايي يك چيز است تنهايي يك چيز ديگر.."

بررسي مفاهيم كليدي پيشگفتار چنين گفت زرتشت(بند اول)

نيچه پيشگفتار را با تمثيلي آغاز مي كند:

"زرتشت سي ساله بود كه زادبوم و درياچه ي خويش را ترك گفت و به كوهستان رفت. اينجا با جان و تنهايي خويش سر خوش بود و ده سال نيازرد. اما، سرانجام دل اش دگر گشت و بامدادي با سپيده دم برخاست، برابر خورشيد گام نهاد و با او چنين گفت:

‹‹اي اختر بزرگ!ترا چه نيك مي بختي مي بود اگر نمي داشتي آناني را كه روشني شان بخشي!››"

شايد بتوان نخستين آموزه زرتشت را بتوان در همين جمله ديد. نيچه به زبان بسيار ساده هدف اصلي خود را از نگارش اين كتاب در همين جمله بيان مي كند، اين كه چرا زرتشت مي خواهد به ميان آدميان برود و آنها را از فرزانگي خويش سيراب كند در همين جمله آمده است. نيچه فيلسوفي است براي "همه كس و هيچ كس". هر كسي خود را بدو بسپارد چيزي از او خواهد گرفت، اما نبايد فراموش كرد كه براي درك زرتشت نيچه بايد كاملآ شرايطي مشابه او داشت_ يعني داشتن يك پا فراسوي زندگي.

خورشيد پرتو هاي خود را از هيچ چيز و هيچ کس دريغ نمي دارد؛ پرتو خورشيد همانگونه که به بلندترين قله مي تابد به ژرف ترين دره نيز. کودکان در نقاشي هاي خود هيچ گاه خورشيد را فراموش نمي کنند . يک دايره با خطوطي در راستاي شعاع دايره ، به بلنداي کاغذ نقاشي !...

اما آيا مي توان خورشيد را نمادي از ابر انسان كه يكي كه از ايده هاي مركزي اين كتاب است دانست. ابرانساني كه در بند 3 در همين پيشگفتار، نيچه بشارت آن را داده است:

‹‹من به شما ابر انسان را مي آموزانم.››

فراموش نكنيم كه گفتگوي زرتشت با خورشيد قبل از  اينكه سخني از ابرانسان به زبان بيايد صورت پذيرفته است و تنها عقاب و مار كه حيوانات زرتشت اند شاهد اين گفتگو بوده اند. شايد بتوان اينگونه نتيجه گيري كرد كه خورشيد نمادي است از فضيلت و دانايي زرتشت. - نمادي از انديشه و فرزانگي نيچه-

اگر بدقت كتاب را بررسي كنيم خواهيم ديد حضور مجددخورشيد در انتهاي كتاب و در آخرين جمله آن آمده است: "چنين گفت زرتشت. و غار خويش را ترك گفت. رخشان و نيرومند به سانِ خورشيد بامدادي كه از پس كوه هاي تاريك سر بر زند.                                                                                      

البته نيچه در اين كتاب در بخش سوم، گفتاري با عنوان "پيش از دميدن خورشيد" دارد كه گفتگويي است با آسمان تهي و خورشيد در اين پاره اينگونه معرفي مي شود: "اي آسمان كه فراز من اي! اي پاك! اي مغاك نور!......                                                                                                        

ما از آغاز دوستان يديگر بوده ايم: محنت و دهشت و زمين از آن ما هر دوست؛ خورشيد نيز از آن ما هر دوست.

ما با يكديگر سخن نمي گوييم، زيرا بسيار مي دانيم. ما با يكديگر خاموش ايم و دانايي خود را با لبخند به يكديگر مي رسانيم.........."                                                                                              

در اين گفتار زرتشت موضوع مرگ خدا را دوباره از سر مي گيرد و از اين كه زير آسماني تهي به سر مي برد، سرود شادي مي خواند و اين شادي را در تقابل با لذت ناسالمِ ‹‹سنگين جانان›› كه زير بار ارزش ها از پا افتاده اند، قرار مي دهد.( در اين باره بعدا زماني كه به بررسي بخش سوم كتاب رسيديم بحث خواهيم كرد)                                                                                               

                                                                                    

چنين آغاز مي شود فرو شد زرتشت....

فروشد زرتشت آغاز مي شود.امازرتشت تنها نيست؟ "...اگر من و عقاب و مارم نبوديم تو از فروغ خويش و از اين راه سير مي شدي."

عقاب و مار در فرهنگ شخصيت هاي اصلي نيچه چه نقشي را ايفاء مي كنند؟

نيچه در بند 10 پيشگفتار، درباره جانورانش چنين مي گويد:

‹‹و آنك عقاب كه در دايره هاي پهناور در هوا چرخ مي زد و ماري بر او آويخته، اما نه چون طعمه كه چون دوست. زيرا خود را بر گردن عقاب حلقه كرده بود. زرتشت گفت: ‹‹اينان جانوران من اند!›› و از ته دل شادي كرد.  غره ترين جانور در زير آفتاب! آنان براي خبر گيري بيرون آمده اند. مي خواهند خبر دار شوند كه زرتشت هنوز زنده است يا نه. به راستي، آيا هنوز زنده ام؟››

ژيل دولوز در كتاب خود تحت عنوان ‹‹نيچه›› مي نويسد:‹‹اينان حيوانات زرتشت اند. مار به دور گردن عقاب پيچيده است. بنابراين، هر دو بازگشت ابدي را همچون اتحاد، همچون حلقه در حلقه، مچون نامزدي زوج ديونزيوس ـــ آريان بيان مي كند.اما آن را به شيوه حيواني، همچون يقيني بي واسطه بيان مي كنند. (ذات بازگشت ابدي، يعني خصلت گزينشگرانه اش، خواه از ديدگاه انديشه و خواه از ديدگاه هستي، بر آنان پوشيده مي ماند. از همين رو،از بازگشت ابدي نوعي ‹‹ياوه گويي›› و ‹‹ورد زبان›› مي سازند. افزون بر آن: مار گسترده مبين چيزي توانفرسا و ناممكن موجود در بازگشت ابدي است. مادام كه بازگشت ابدي چونان يقيني طبيعي پنداشته شود كه به موجب آن همه چيز باز مي گردد››).

و اما فروشد زرتشت؛ داريوش آشوري در ترجمه خود ‹‹فروشدن›› را برابر واژه untergehen و ‹‹فرو شُد›› را برابر Untergang  به كار برده است.  در ترجمه هاي انگليسي متن از واژه هاي down-going و  descent براي فروشُد استفاده شده. Untergehen    در اصل چند معني دارد: فرود آمدن، غروب كردن، فناشدن، و فروريختن. و در متن اصلي آلماني با توجه به معناهاي گوناگون آن به كار رفته و با معناهاي گوناگون آن بازي شده است. ‹‹فروشدن›› (ونيز صورت اسمي يا مصدر كوتاه آن، ‹‹فروشد››) داراي همه ي اين معنا هاست و همه جا برابر اين كلمه در ترجمه به كار رفته است. معناهاي فروشدن در فرهنگ معين چنين آمده است: پايين رفتن، به زيررفتن، فرود آمدن، نزول كردن، غروب كردن، ناپدد شدن، غوطه ور شدن، انحطاط يافتن، سقوط كردن، نابود شدن، پوشيده ماندن.

خطوط عمده پيشگفتار "چنين گفت زرتشت"

نيچه در پيشگفتار بر گرد ايده مرکزي "ابر انسان همه آن درون مايه هايی را که در دنباله اثر بسط مي دهد، ارايه مي کند:

بند 1: از همان آغاز زرتشت به عنوان بشارت دهنده يک واژگوني کامل فرهنگی و پيام آور يک تمدن نو-که نه يونانيست و نه مسيحی، بلکه تمدني است از ريشه نوين- معرفی ميشود.

بند 2: بصيرت زرتشت به او امکان می دهد تا وضع تازه ای بيافريند: ‹‹مرگ خدا››. در تمدن فعلي ما جز چند انسان عقب مانده، کسی نه به خدا اعتقاد دارد و نه به طور کلّی به وجود يک جهان برتر.

بند 3: همين بصيرت باعث می شود تا زرتشت پيامد هاي اين امر را بسنجد، همه توهم هايی را كه توانسته اند دوام بياورند، ويران کند و کار ويراني فرهنگ کهنه را، که يکپارچه بر ايده خدا استوار بوده است، يکسره کند؛ دنياي متعادل متا فيزيکی و دوآليستی و اخلاقيات آن را دور بريزد- متافيزيکی که ازاين اخلاقيات مايه مي گيرد و به نوبه خود پايه آن را مي سازد. پس زرتشت نيز مي رود که به نوبه خود دست به کار واژگوني ارزشهاي کهن شود.

اما انگيزه نيچه در عمق مثبت و آفريننده است. نيچه جز براي ساختن، چيزی را دور نمی ريزد و ويران نمي کند. اين انسان اخلاق سنّتی است، يعنی همان اخلاقی که نيچه واژگونش می کند، که وايرنی را فقط براي ويرانی می خواهد؛ و درست به اين علّت است که نيچه اخلاق او را ويران ميکند. نيچه اخلاقی را ويران نمي کند مگر درصورتی که ان را با اخلاقی ديگر جايگزين کند، و الزاماتی که نفي رسوم اخلاقي او را مي طلبد، با راحت طلبي هاي غير اخلاقی مغايرت دارد. بنا بر اين، اگر زرتشت از مرگ خدا خشنود است از ان روست که اين امر سازندگي هاي نوين را امکان پذير مي کند، از آن روست که اين امر تاريخی، يک اصل متافيزيکی نو مي سازد و از اين پس همه چيز، حتّي شيدايي ترين آرزو نيز مجاز است و بزودی اخلاق تازه ای زاده خواهد شد که چنان از اخلاق سنّتی فراتر است که ميتوان آن را ابر انسانی ناميد، و بزودی ابر انسان، که به حق  با هقير شمردن انسان و اخلاق انسان جاي مي گيرد، زاده خواهد شد.

بند 4: همين ابر انسان است، كه باكشش به سوي فضيلت جديدي بر پايه اخلاقي نو ، كه خواست توانايي(توان خواهي) است، به دومين مرحله ي تبديل سرشت ارزش ها مي پردازد، يعني به آفرينش ارزش هاي نو. نو بودن اين ارزش ها از جمله اين است كه هيچ موجود متعالي نيست كه تحميلشان كند.

بند 5:  امّا قابل تحقيرتر از انسان ها، واپسين انسان ها هستند که مفهوم ‹‹همه چيز مجاز است›› را انگونه که زرتشت نيچه ميخواهد، نمي فهمند. براي ايشان معناي عبارت نه آن است که‹‹انسان به هرکاری توانا است››، بلکه اين است که‹‹انسان هر حقی را درا است››؛يعنی اين معنا را از آن نمي گيرند که ‹‹کارهاي بزرگ امکان پذير است››، بلکه چنين می پندارند که ‹‹هر کار حقيری مجازاست››. درکشان اين است که اگر خدا مرده است، پس ديگر نه اخلاقی وجود دارد نه تکليفی و نه روشی براي زيستن. آنها نفي رسوم اخلاقی را با غيره اخلاقی بودن عوضی ميگيرند.

بنابر اين، هر چند مرگ خدا شرط لازم براي ايجاد يک اخلاق نو و بطور کلّی تر يک فرهنگ نو است، اما شرط کافی نيست و چنانچه الزام نوينی که فضيلت توان خواهی است در آن ندمد و نيروي برخاسته از سستی خواهی يا نابودی خواهی باشد، آنگاه ميتواند به زوالی مفرط، پست تر از اخلاق کهن، به نيست خواهی يا نيهيليسم بينجامد. اين است آنچه بصيرت زرتشت بر وی آشکار مي سازد و صداقتش او را به اعلام آن وا مي دارد: مرگ خدا ارزشی چند پهلو دارد: به آرزوهاي بزرگ مجال ميدهد، امادر برگيرنده تهديدی هولناک نيز هست.

بند 6: و هيچ راه حل ميانگيني، هيچ راه گريزي وجود ندارد. امكان ندارد مانند انسان ها ي برتر چنين وانمود كرد انگار خدا هنوز هست. نه، خدا مرده است، مرگي تام و تمام. از اين امر بايد آگاهي كامل و روشن داشت.

بند 7: مردم گوش شنيدن اين درس را ندارند كه خدا مرده است و با مرگش اينك پاي برد و باخت زندگي ر ميان است؛ زرتشت اينجا با يك شكست رو به رو مي شود.

بند 8: با اين حال جاي تاسف نيست، و آن گاه كه نماي روشن بينانه ي نيچه را از فضايل انساني، فضايل كساني كه هنوز به خدا معتقدند كامل كرديم، آن گاه كه معلوم شد اين فضايل تا چه حدي نزول كرده اند، آن گاه معناي تحقير و فراخوام او را به جايگزيني شان-با وجود خطر سقوط بيش تر-بهتر درك خواهيم كرد.

بند 9: از همين رو شكست زرتشت نا اميدش نمي كند، زيرا مي داند اگر مردم درس او را نمي فهمند، در عوض هستند نخبگاني كه بتوانند منظور او را درك كنند و به همراهش آفرييندگان فرا انسان تبديل شوند.

بند 10: ‹‹پيش گفتار›› با والاترين انديشه زرتشت پايان مي گيرد. انديشه اي كه تنها آفرييندگان درك خواهند كرد و تنها ابر انسان ها مي توانند پذيراي آن شوند. اين انديشه گوشه يي از آنچه را كه مي تواند يك جهان بيني نو باشد به ما نشان مي دهد ، جهان بيني يي كه دوآليستي نيست، متافيزيك  نويني كه موضوعش ديگر نمي تواند ‹‹آن سو›› و ‹‹ماوراي›› امور عيني فيزيكي باشد، بلكه موضوعش همين جهان فيزيكي است كه آموزه ي بازگشت جاودان آن را از همه ي تراكم هستي شناسا نه يي برخوردار مي كند كه ظاهراگويا دنيوي بودن اش باعث شده تا از آن محروم باشد، در عين حال پي مي بريم كه عمل در گستره ي چنين جهاني چرا فرا انساني است.

 

طرح چنین گفت زرتشت

همه مفاهيم بنيادي"چنين گفت زرتشت" در پيشگفتار حول محور مرکزي "ابر انسان" گرد آمده اند:
الف)تبديل سرشت (بند 1)، يعنی مرگ خدا(بند 2)، ويراني ارزشهاي کهنه (بند 3) آفرينش ارزشهاي  نو يا نيهيليسم(4) آفريننده (بند 4 و 9)
­ب)توان خواهی (بنده 4)

ج) بازگشته جاودان (بنديک)
د)نيهيليسم(2): واپسين انسان (بند 2)،نيهيليسم(3) انسان برتر (بند 6) و نيهيليسم(1) انسان (بند 8)
بين 4 موضوع ذکر شده، هرکدام به نوبت مطالب اصلي يک بخش از 4 بخش کتاب را تشکيل ميدهند. 4 موضوع ديگر در هر بخش و در رابطه با موضوع اصلی اين بخش از سر گرفته ميشوند، بسط مي يابند، بازانديشی و سروده ميشوند.

بنا بر اين با توجه به ساختار پيش گفتار مي توان نمايي از ساختار كلي ‹‹چنين گفت زرتشت›› را در نمودار زير عرضه كرد:

*يادداشتي درباره نيهيليسم:

از ريشه يونانيNihil، به معني هيچ، پوچ، نابود، صفر.

1- از ارزش انداختن اين دنيا به نام آخرت.

2- از ارزش انداختن دنيا و آخرت هر دو.

3-  اقدام به عمل بدون اعتقاد به يك توجيه نهايي براي اين عمل، توجيهي بر پايه ي آخرت. جانشين كردن بنيان رباني و خدايي و ارزش ها با بنيان انساني، بي آن كه تغييري در اين ارزش ها به وجود آيد.

۴-  خواست فروشدن، عصيان و تخريب لوح هاي كهنه. خواست سازندگي و ايجاد لوح هاي نو در سرشت اين خواست نهفته است. 

چنين گفت زرتشت؛ كتابي براي همه كس و هيچ كس

 [...] امروز برايتان خبر خوشي دارم،‌ گامي سرنوشت ساز برداشته ام ‍‍‍ــ افزون بر آن بر اين باورم كه اين گام براي شما نيز مفيد خواهد افتاد. از اثري كوتاه (حداكثر صد صفحه چاپي[1]) سخن مي گويم كه عنوانش چنين است:

چنين گفت زرتشت

كتابي براي همه كس و هيچ كس

اين سرآغاز نامه ايست كه نيچه در 13 فوريه 1883 در راپالو به ناشر خود ارنست شمايستنر در شمنيتس نوشت. بي هيچ تو جيهي اين نشان دهنده اين است كه نيچه چگونه اين «اثر كوچك» خود را ارج مي نهاد، اثري كه در اين برهه از زمان فراهم آمده،‌ بخش نخست از زرتشت آتي بود. نيچه كه خود اين اثرش را جدي ترين و نيز شادترين دستاورد خويش مي داند، آن را «اثري شاعرانه» يا پنجمين انجيل مي پندارد. كوتاه سخن اينكه چنين گفت زرتشت كتابي است براي همه كس و هيچ كس؛ كتابي كه اگر كسي با آن چنان كه بايد سر كند، يعني جانمايه ي انديشه ي آن را زندگاني كند، نقشي ناستردني بر روان آدمي مي گذارد. هركسي خود را بدان بسپارد چيزي از آن مي گيرد. محال است كسي اين كتاب را عميقا بخواند و همان آدمي بشود كه قبلا ازين بوده است.

ماجراي در آميختگي من با اين كتاب در اين چندسال داستان درازي ست كه اگر عمري بود از آن سخن خواهم گفت. امّا كوشش من در اين مجال بررسي دقيق و جز به جز كتاب و انديشه هاي نيچه است كه از زبان زرتشت پيامبر ايراني روايت شده. حال پس از گذشت بيش از يك قرن يك ايراني از زبان نيچه انديشه هايي را بيان مي كند كه همواره فراسوي نيك و بد بوده است. در اين مجال و فرصتهاي آتي به معرفي كتاب،‌ ترسيم خطوط عمده اصلي كتاب،‌بررسي پيشگفتار و سپس گفتارهاي زرتشت خواهيم پرداخت.

چنين گفت زرتشت در چندين بخش و به تدريج چاپ شد. نخستين بخش اين كتاب در سال 1883 به چاپ رسيد. بخش دوم چند ماه بعد در همان سال و بخش سوم در 1884 منتشر شد. ناشر قصد داشت،‌بخش چهارم را كه نگارش آن در فوريه 1885 به پايان رسيد به علت فروش ناموفق بخش هاي پيشين به چاپ نرساند. نيچه دستور داده بود،‌چند نسخه چاپي ويژه براي شخص خود مهيا كنند كه البته بعدها از مخاطباني كه اين نسخه ها را برايشان فرستاده بود،‌خواست كه آنها را برايش پس بفرستند. آنچه اين اثر را يكتا و گيرا كرده،‌نمايشي از يك ويرانگري خلاقانه است كه به تفصيل در گفتارهاي آتي بحث خواهد شد.

 


1- منظور، بخش نخست اثر است.

زرتشت نیچه

مقدمه

يكي از سوالاتي که هميشه در ذهن خوانندگان نيچه، مخصوصا ما ايرانيان نقش بسته انتخاب نام ‹‹زرتشت›› پيامبر نيك انديش ايراني براي بزرگترين و جاودانه ترين اثرش است. امّا براستي ‹‹زرتشت نيچه›› كيست؟

‹‹داريوش آشوري›› مترجم بزرگ آثار نيچه، نيچه را ‹‹فيلسوف فرهنگ›› ناميده است. زيرا درگيریِ اصلیِ انديشه‌یِ او با پيدايش و پرورش‌ و دگرگونی‌هایِ تاريخیِ فرهنگ‌هایِ بشری ست، به‌ويژه نظام‌هایِ اخلاقی‌شان. تحليل‌هایِ باريک‌بينانه‌یِ درخشانِ او از فرهنگ‌هایِ باستانی، قرونِ وسطايی، و مدرنِ اروپا، و ديدگاه‌هایِ سنجشگرانه‌یِ او نسبت به آن‌ها گواهِ دانشوریِ درخشانِ او و چالاکیِ انديشه‌یِ او به عنوانِ فيلسوفِ تاريخ و فرهنگ است. اگرچه چشمِ نيچه دوخته به تاريخ و فرهنگِ اروپا ست و دانشوریِ او در اساس در اين زمينه است، امّا از فرهنگ‌هایِ باستانیِ آسيايی، به‌ويژه چين و هند و ايران، نيز بی‌خبر نيست و به آن‌ها فراوان اشاره دارد، به‌ويژه در مقامِ همسنجیِ فرهنگ‌ها. او بارها از ’خردِ‘ آسيايی در برابرِ عقل‌باوریِ مدرن ستايش می‌کند.

دل‌بستگیِ نيچه به ايران و ستايشِ فرهنگِ باستانیِ آن را در گزينشِ نامِ زرتشت به عنوانِ پيام‌آورِ فلسفه‌یِ خود می‌توان ديد و نيز نهادنِ نامِ وی بر کتابی که آن را مهم‌ترين اثرِ خود می‌شمرد، يعنی چنين گفت زرتشت. نيچه توجّهِ خاصّی به تاريخِ ايرانِ دوره‌یِ اسلامی نشان نمی‌دهد، اگرچه گاهی نامی از مسلمانان می‌برد و دستِ کم يک بار از حشّاشون با ستايش ياد می‌کند. در يادداشت‌هایِ او يک‌بار نامی از سعدی ديده می‌شود با نقلِ نکته‌پردازی‌ای از او؛ امّا نامِ حافظ را چندين بار می‌برد و در باره‌یِ شعر و ذهنيتِ او سخن می‌گويد.[1]

زرتشت نيچه كيست؟

سخن خويش را در باب زرتشت نيچه با  گزين گويه اي از خود اين فيلسوف آغاز مي نمايم:

‹‹ براي  درك زرتشت من شايد بايد داراي صلاحيتي مشابه من بود ــ داشتن يك پا فراسوي زندگي...››

براي درك گونه او (زرتشت) ابتدا بايد ذهن روشني درباره ي پيش فرض فيزيولوژيك آن داشت: همان كه خود نيچه آن را ‹‹تندرستي عظيم›› مي نامد. نيچه اين ادراك را بهتر يا شخصي تر از آنچه در يكي از آخرين بخش هاي كتاب پنجم ‹‹ حكمت شادان›› آورده، تشريح مي كند. نيچه در زندگينامه خود نوشت خود به نام ‹‹ آنك انسان›› كه روحيات خود را در آن ترسيم مي كند، با همان ابهام و لحن پراستعاره اي که ما خوب به آن آشنا هستيم!!! به تشريح كامل زرتشت پرداخته است:

‹‹ كسي از من نپرسيده است! خوب بود پرسيده بودند كه در زبان من كه نخستين مخالف اخلاق هستم، يعني نخستين پرده در و نخستين مخالف پندارهاي اخلاقي پيشينيان، نام زرتشت، يعني چه؟ مگر آنچه يگانه نشان اين مرد ايراني است اين نيست كه نخستين كسي است كه جنباننده واقعي جهان را جنگ ميان خوب و بد مي داند؟ مگر او نبود كه اخلاق و روحيه و سلوك آدمي را به جهاني آن سوي اين جهان محول ساخت؟ مگر او به انديشه هايي از قبيل نيرو و قدرت و علت و هدف نرسيد و اينها را پايه آنچه آدمي مي كند ندانست؟ تو كه خود مخالف وي هستي، تو خود كه سخني ديگر گويي!››

ليكن در همين پرسش براستي جواب پرسنده مندرج است، نيچه گويد:

 ‹‹آري زرتشت بود كه اين پندار شوم آفريد، يعني پنداري از اخلاق پيدا كرد، پس همو بايد نخستين كسي باشد كه اين اشتباه را دريابد. مقصود اين نيست كه تجربه بسياري لازم است تا اينكه
آدمي به چنين اشتباهي پي برد! خير، جريان تاريخ خود سراسر خلف تجربي اين نظر نادرست است كه جهان را ‹‹نظامي اخلاقي›› مي داند! خير، جهانِ انسان و جهانِ فرهنگ، پايه اش بر اخلاق و سازمان آن نيست. برعكس، پايه هاي آن بر اساس نيرو و قدرت است. تعيين اخلاق، يعني تعيين خوبي وبدي، با شخص زورمند و پيروز و كامكار است.

براستي زرتشت بيش از هر انديشه گر ديگري راستي جو و راستگو بوده است. تعاليم او تنها راستگويي را برترين فضيلت دانسته نه پرهيزكاري، نه تحمل، نه ضعف را. واقعا فضيلت وي مخالف پستي و بزدلي ‹‹ايده آليست›› هاست كه از برابر جهانِ واقع مي گريزند. زرتشت يكتنه بيش از همه انديشه گران جهان دلاوري در دل داشته. ببينيد پارسيان چه مي گفتند: راست گو و راست تير انداز! ( به فرزندان خود تيراندازي بياموزيد و راستگويي) اين است فضيلت پارسي. اكنون درياب كه از كي پسروي آغاز شد، هنگامي كه راستي از زبان پارسي و تير و كمان از دست او بيفتاد! خلاف آنچه روش و راه بردگي هموار مي كند، راستي است كه زرتشت آورد، رستن از اخلاق يعني پريدن از فراز دره هولناكي كه در زندگي آدمي به وجود آورده اند! من خود همين پرشم(پرشين). حكمت من چنين پرشي است. چنين است معني زرتشت در زبان من!››

 

 


 1- مقاله ‹‹زرتشت، نيچه و ايران›› نوشته داريوش آشوري. (متن اصلي اين مقاله در سايت فارسي بي بي سي آمده است.) 

آدرس مقاله: http://www.bbc.co.uk/persian/arts/story/2004/07/040708_mj-ashouri-nietzsche.shtml

نيچه و نيهيليسم

مفاهيمي كه نيچه به دليل وجود آنها امروزه هنوز محبوبيت دارد، شايد همان مفاهيمي باشند كه در تصوير عمومي ارائه شده از نيچه، بدترين آوازه را دارند: ‹‹نيهيليسم[1]››، ‹‹ابرانسان››  و ‹‹اراده معطوف به قدرت››. در جهان پست مدرن ما كه جهان ارتباطات است و به نامتناسب ترين اصطلاح ممكن يعني ‹‹عصر نمونه›› شهرت يافته، در اين آشفته بازار بابل گونه زبان ها و جهان بيني ها، ما بايد مفسري خلاق باشيم يا در غير اين صورت، بنا به گفته نيچه، نيست و نابود مي شويم و در گروه‹‹ شكست خوردگان›› قرار مي گيريم.

آنچه نيچه ‹‹نيهيليسم›› مي ناميدـكه اين روزها پاسداران ارزش ها، چنين خوار مي شمارندش ـچيزي نيست مگر همين جهان چند فرهنگي كه در آن مي زييم. پايان يك ايدئولوژي واحد، همزمان به معناي پيروي ايدئولوژي هاي متعدد و تفسيرهاي چندگانه از جهان ماست: از آنجا كه اين تفسير ها در مقام توصيفاتي رازگشايانه شمرده مي شوند، فرد امروزي بايد در ميان آنها به گزينشي آگاهانه بپردازد.

اين جهان، ‹‹نيهيليسم اروپايي›› است كه نيچه در آثار ناتمام بر جاي مانده اش مربوط به تابستان سال 1886 از آن سخن مي گويد.  در اين جهان، آن كسي به نابودي مي رود كه نتواند به ‹‹مفسر››ي خود مختار بدل شود. آنگاه است كه او ديگر نه در مقام شخص، بلكه در مقام عدد يا رقمي آماري خواهد زيست.

 

در کتاب حکمت شادان ،نيچه باجملاتی کوتاه مطالبی رو درباره پوچی و هدف در جهان بيان ميکنه .الان دقيقاً جملاتش رو يادم نيست ، ولی حتماً براتون خواهم نوشت .


در اين جملات گفته ميشه که، اصولا زمانی پوچی براي چيزی معنا پيدا ميکند که بيايم براي
آن ، هدفی تعريف کنيم .و اگر بدانيم هدفی در کار نيست، به پوچی هم نخواهيم رسيد .

به راستی ، ميتوان گفت که هدفمند زيستن ، زايده ترس بشر از اين است که حتی براي لحظه ای بينديشد که زندگي او پوچ است .


اگر ما پوچ بودن زندگی را با تمام وجود بپذيريم و آنگاه ، پس از هضم اين حقيقت ، که هضم آن کار هر کس نيست ،به تمامی زندگی کنيم ،آن زمان است که ميتوانيم شايسته ی همراهی با طبيعت و جهان گرديم ، و شايسته ی زندگی با آنها ...


آری .ما بايد به تمامی زندگی کنيم ، وعلم به اينکه زندگی پوچ است ، و عقيده بر اين حقيقت ،جرم نيست. جرم اين است که به خاطرترس از رسيدن به پوچی ، هدفی براي زندگی تعريف کنيم ، و آنگاه که به اين اهداف نرسيديم ،زمين و زمان را به پاي ميز محاکمه بکشانيم .جرم اين است که ندانيم زندگی خيلی ساده تر از اينهاست که ما فکر ميکنيم .


و در پايان، شايان ذکر است که بدانيم که تنها موجوداتی که در اين جهان حق اعتراض به پوچي اين جهان را دارند ، همانا گياهان هستند .گياهانی که هر سال نظاره گر چهار فصل در زندگيشان هستند .باغی که امسال خزان ديده است ،و به دنبال آن زمستان ... ، باز در بهار پر از گل ميشود .


به راستی چه تعداد از ما انسانها اين همه شعور و فهم و استقامت طبيعت را داريم ؟ طبيعتی که برايش هدف هيچ گاه تعريف نشده !

 

 



 1 - نيهيليسم را نيست گرايي، پوچ گرايي،  و هيچ انگاري نيز ترجمه كرده اند. 

چرا نیچه؟

آيا اگر نيچه زاده نمي شد، جهان امروز ما چنين مي بود كه هست؟پاسخ بسياري از اهل انديشه قطعآ منفي خواهد بود. ازنگاه آنا ن نيچه احتمالآ جزو نخستين ده انديشمندي خواهد بود كه در آفريدن جهانن نو به سبك امروزي نقش به سزايي داشته است. اگر بر آن شويم ميزان تاثيرگذاري و نفوذ نيچه بر جريان هاي سياسي، اجتماعي و فرهنگي قرن بيستم را بسنجيم. از ميان فلاسفه تنها ماركس قدرت رقابت با او را خواهد داشت. آندره مالرو مي نويسد: تمام انديشه هاي بنيادي قرن بيستم يا از آن ماركس است يا نيچه.

تاثير گذاري نيچه حتي بر جريان هاي غير فلسفي نيز شگفت انگيز است. او فيلسوف محبوب ناسيونال سوسياليستها و فاشيستها بود؛ در عين حال بدون آثار او روانشناسي  جديد از جمله مكتب يونگ و نيز فرويد شكل كنوني خود را نمي داشت. در جهان ادبيات نويسندگان طراز اول بسياري از توماس مان، هرمان هسه و پير آندللو گرفته تا جرج برنارد شاو، دي اچ لارنس و استريند برگ عميقآ تحت تاثير اويند. مفاهيم بر ساخته او مانند اراده معطوف به قدرت، ابر انسان، نيروي حياتي و... اكنون جزو واژگان تخصصي علوم انساني بويژه سياست، جامعه شناسي و روانشناسي به شمار مي آيند؛ مكاتب جديدي همچون اگزيستانسياليسم و پسا مدرنيسم ريشه هاي نظري خود را در آثار نيچه باز مي جويند.

 همچنين درباره ارزش ادبي آثار نيچه گفته اند پس از لوتر و گوته، نيچه بيشترين تاثير را بر زبان و ادبيات آلماني بر جاي گذاشته است. به اين معنا كه هيچ روشنفكر و نويسنده آلماني يافت نمي شود كه مستقيم يا غير مستقيم تحت تاثير نثر و زبان نيچه نبوده باشد. حتي اگر از تاثير و زبان نيچه چشم بپوشيم-به گفته يكي از استادان فلسفه- مي توا ن مدعي شد كه تصور ناپذير است كسي عميقآ نيچه را بخواند و سپس همان آدمي شود كه پيش از آن بوده است؛ چون- باز به قول همين استاد- او نه تنها فيلسوف فيلسوفان، بلكه فيلسوفي براي كساني است كه فلسفه نمي دانند.

نيچه همزمان فيلسوف، زبان شناس، روانشناس و جامعه شناس بود و گفتارش درباره اقتصاد، علم، ادبيات، تاريخ، فرهنگ، اخلاق، دين و... در اين حوزه ها قابل تامل و اعتناست. بدين سبب كه او اگرچه نظامي فلسفي بنيان نمي نهدو از نظام سازي مي گريزد، اما بيش از هر فيلسوف نظام سازي تاثيرگذار است.

و سر انجام مهم ترين دليل براي آنكه نيچه بخوانيم اين است كه او نه انديشه ها كه انديشيدن را مي آموزاند. او ياري مان مي دهد كه آن شويم كه مي توانيم و بايد باشيم. او ما را به فراسوي نيك وبد مي برد و با گفتاري نغز و شيرين آنچه ديگران در يك كتاب مي گويند و يا حتي در يك كتاب هم نمي توانند بگويند در ده جمله مي گويد.

نيچه نه تنها با واژه ها مي انديشيد كه با آنها زندگي مي كرد. او با انديشه هايي زيست كه ديگران مي هراسيدند بدان بينديشند، او از پرتگاهي پريد كه ديگران مي ترسيدند بدان بنگرند. او نه تنها بي باك زست كه بي باك انديشيد و بي باك سخن گفت.

آنچه از سر عشق رخ مي دهد، همواره فراسوي نيك و بد انجام مي گيرد

 

تولدی دیگر

روزهايی با ‹‹انديشه اهورايی پاييز›› مهمان شما بودم، و با شما انديشيدم و آموختم. آموزه هايی بس بزرگ  راستين. مدتی نيز دور از شما با جان و تنهايی خويش سرخوش بودم. اما، سرانجام، دلم دگر گشت و باز به سوی شما آمدم:

‹‹هان! از فرزانگی خويش به تنگ آمده ام و چون زنبوری انگبين بسيار گرد كرده، مرا به دست هايی نياز است كه به سويم دراز شوند.

می خواهم ارزانی دارم و بخش كنم تا ديگر بار فرزانگان ميان مردم از نابخردی خويش شادمان شوند و تهيدستان ديگر بار از توانگری خويش.››

اين بار هم با گفتاری نغز و شيرين از گفتارهای زرتشت نيچه آغاز يدم، چرا که این نیچه بود که آنچه را که دیگران حتی در یک کتاب هم نمی توانستند بنویسند در یک جمله بیان می کرد. نیچه فیلسوفی بود برای همه کس و هیچ کس. و براستی ‹‹انسانی  بود بسيار انسانی›› . و ديگر بار با شما خواهم گفت؛ با شما خواهم گفت از انديشه و آنچه انديشيدنی است؛ با شما خواهم گفت از سرزمين آرياييم و مردان اهوراييش؛ با شما ار آنچه مايه شيدايی بشر است خواهم گفت.

نمی دانم، شايد ديگر بار نيز غمين شوم و با دل خود بگويم :‹‹آنان مرا در نمی يابند؛ من دهانی بهر اين گوش ها نيستم›› اما آفريينده جويای ياران است. نه نعش ها و گله ها و مومنان.آفريينده جويای آفرييندگان قرين خو يش است؛ جويای آنانی كه ارزش های نو را بر لوح های نو می نگارند.

آری؛ موسم  ‹‹ نيك ›› و ‹‹ بد ›› به سر آمده است. بايد بشر را به گزينش هايی وا داريم كه سراسر آينده بسته بدان ها باشد. انديشه ای فراسوی نيك و بد...