گفتار هاي زرتشت - بخش سوم (بازگشت جاودان)
الف) موعظه يي سر بسته و دشوار تر
اطراف زرتشت هر دم خلوت تر شده است. آن توده ي جمعيت «پيش گفتار» كنار رفت و جايش را به همراهان برگزيده داد، اما اينك از تعداد همين ها نيز كاسته شده و زرتشت به گفت و گوهاي اتفاقي با چند نفر، و حتي اغلب به تامل و تفكر در تنهايي بسنده مي كند. خودش از اين بابت افسوس مي خورد، زيرا آرزويش اين بود كه همه ي انسان ها را نجات دهد و به شيوه ي خود، آن را توده ي جمعيت مشتاق را به راه ابرانسان هدايت كند. اما در عين حال، ساده لوحانه بودن اين آرزوي قديمي را به طنز و تمسخر مي گيرد. زيرا اين دشوارترين انديشه ي زرتشت است و در جهاني كه در تدارك واپسين انسان هاست كسي هنوز معناي والاترين انديشه او را در نمي يابد، انديشه يي كه مدت ها يگانه ترين انديشه زرتشت بوده و خودش هم در بيان آن بسيار مردد است. (فصل1، «آواره»)
آموزه ي بازگشت جاودان، نخست به صورت تصويري، بسيار سرپوشيده و مرموزانه، القاء مي شود. زرتشت حكايت مي كند كه چوپاني را ديده كه گلويش را ماري مي فشرده است(مار، جانور كشنده:زمان؛ ونيز جانوري كه حلقه مي زند و مي پيچد...). مار به دهان چوپان خزيده بوده است و چوپان گردن مار را با دندان بريده و از چنگش خلاص شده است. اين مضمون بي درنگ با مضمون ابرانسان مرتبط مي شود، خنده ي چوپان كه بر مار، بر زمان پيروز شده است، خنده يي ابرانساني ست... (فصل2، «درباره ي ديدار و معما»).
زرتشت در بيان آشكارتر والاترين انديشه اش تا مدت ها مردد است، نخست از اين رو كه مي ترسد كسي منظورش را نفهمد (فصل9، «به خانه باز آمدن»).مگر نه اينكه حتي پيش از اين موضوع، برخي از همراهان او تركش كردند (فصل8، «درباره ي بي دين گشتگان»). اما به زودي خواهيم ديد كه زرتشت براي شك و ترديدخود دلايل ديگري نيز دارد. با اين حال خودش را آماده مي داند كه همه ي مصايب ناشي از اين انديشه ي والا را تاب آورد. هيچ ترسي ندارد و از اين نترسيدن متعجب است. در غروب «پنج شنبه ي مقدس»، مسيح كه آماده ايثار بود دچار اضطراب شد. اما وجود زرتشت را، كه آماده همه ي اضطراب هاست، سعادتي بود بي تشويش فرا گرفته است (فصل 3و6، «درباره ي شادكامي ناخواسته» و «بر كوه زيتون»).
ب) بازگشت جاودان، اخلاق و متافيزيك
نيچه براي اين كه ما را آماده ي شنيدن پيام خود-بازگشت جاودان- كند، دوباره به همان مضمون هاي آشنا مي پردازد و به تدريج با اشاره هاي غير مستقيم به ما نشان مي دهد كه آموزه ي بازگشت جاودان چه ابعاد تازه يي به اين مضمون ها مي بخشد، بنابراين مضمون اخلاقي تبديل سرشت و مضمون متافيزيكي مرگ خدا اينك جنبه ي تازه يي مي گيرند.
زرتشت به موضوع تخريب ارزش هاي كهنه بر مي گردد (فصل 5، «درباره ي فضيلت كوچك كننده» و فصل 12، «درباره ي لوح هاي نو و كهن») و-همان طور كه نيچه نيز تاكيد مي كند- انگيزه ي زرتشت در اين كار به هيچ رو احساس منفي نيست، محرك او فقط و فقط خواست آفريدن است (فصل7، «درباره ي گذار از كنار»). در عين حال، دومين جنبه ي تبديل سرشت است، سرود زرتشت، سرود ارزش هاي نو آفريده است (فصل10، «درباره ي سه شر» و فصل 12، «درباره ي لوح هاي نو و كهن»).
اندك اندك و سر بسته، مفهوم بازگشت جاودان پا به ميان مي گذارد و با مضمون ديگري كه موضوع بخش دوم چنين گفت زرتشت بود، در رابطه قرار مي گيرد، يعني با توان خواهي ابرانسان. و اين خواست آفريينده، فعال و تصديق كننده اينك به صورت توانايي تبديل كردن همه ي «چنين بود»ها به «چنين مي خواستم» و «چنين مي خواهم» ها در مي آيد.
زرتشت يك موضوع ديگر را نيز از سر مي گيرد و آن مرگ خداست. او از اين كه زير آسماني تهي به سر مي برد، سرود شادي مي خواند (فصل4، «پيش از دميدن خورشيد») و اين شادي را در تقابل با لذت ناسالم «سنگين جانان» كه زير بار ارزش ها از پا افتاده اند، قرار مي دهد (فصل11، «درباره ي جان سنگيني»).
در اينجا نيز ارتباطي تدريجي با ايده ي بازگشت جاودان صورت مي پذيرد: زرتشت سر بسته مي گويدكه پناه بردن به عالم تغيير ناپذير افلاطوني از بيم تغييرگرايي هركليتي بيهوده است (فصل12، درباره ي لوح هاي نو و كهن»).
پ) موعظه يي مشتاقانه
سرانجام، ايده ي بازگشت جاودان با غريوي از اشتياق و آشكارا اعلام مي شود. زرتشت خود را «منادي دايره» مي داند (فصل13، «شفا يافته»).
حالا بهتر مي فهميم كه پيش از اين چه شك و ترديدهايي باعث مي شد زرتشت نتواند منظورش را واضح تر بيان كند. او همين كه پيامش را اعلام مي كند، بيمار مي شود و درست مثل چوپاني كه تصوير كرده بود، چيزي نمانده كه خفه شود (فصل2، «درباره ي ديدار و معما»). آنچه باعث حسرت و مانع حرف زدن او مي شد و اينك براي آخرين بار سبب بيماري او شده است، بازگشت كم مايگي، زبوني، واكنش گرايي و منفي خواهي است. زيرا به نظر زرتشت اگر همه چيز جاودانه باز مي گردد، پس پستي و فرومايگي نيز جاودانه است. زرتشت مثل سقراط جوان پارتميد است كه جرات نمي كرد نظريه اش را تا آخر ابراز كند، زيرا از بيان اين امر كه چيزهاي پست نيز، همچون گل و لاي، پشم و پيله، چرك و كثافت، براي خود عالم مثالي دارند، ابا داشت.
اما زرتشت درمان درد خود را مي يابد. اين درمان بي ترديد همان چيزي است كه ژيل دولوز آن را خصلت انتخاب بازگشت جاودان مي نامد. به دليل همين خصلت انتخابي است كه پستي و فرومايگي باز نخواهد گشت:
«درسي كه از بازگشت جاودان مي گيريم اين است كه چيز منفي باز نمي گردد. معناي بازگشت جاودان اين است كه هستي، انتخاب است. تنها آن چيزي باز مي گردد كه تصديق كند يا تصديق شود (...) فراشد در باز توليد خود، مولد يك فراشد فعال است.»
اين را زرتشت آشكارا نمي گويد. آنچه معلوم است اين است كه زرتشت هرگونه شكوه و شكايت، هرگونه افسوس و حسرت، هرگونه برخورد واكنشي يا منفي را كنار مي زند و هرگونه اتهام عليه هستي را مردود مي شمارد. درمان و تسلاي خاطر زرتشت در اين است كه او بايد از نو سرود سر دهد. (فصل13، «شفايافته»).
و زرتشت چنين سرودي را سر مي دهد: سرود آزادي سحرانگيز و بي كرانگي امكان عمل هر آن كس كه به بازگشت جاودان آگاه است (فصل14، «درباره ي اشتياق بزرگ»). سرود زرتشت سرود اعمال هماهنگ، آزادانه، خود انگيخته، سعادتمند و خلاق ابرانسان است (فصل15، «سرود رقصي ديگر»).
سپس (فصل16، «هفت مُهر») زرتشت بخش سوم كتاب را با هفت مُهر مي بندد و عشق به جاودانگي را به عشق به يك زن تشبيه مي كند؛ و براي آخرين بار همه مضمون هاي كتاب را بر گرد ايده ي بازگشت جاودان فراهم مي آورد. زرتشت از تراكم لحظه ي جاودان كه جولانگاه توان خواهي است سخن مي گويد (مُهر اول)، از مرگ خدا (مُهر دوم)، از فعاليت خلاق (مُهر سوم)، از اظهار و تصديق وجود در همه ي كثرت آن (مُهر چهارم)، از عرصه ي عمل بي كرانه يي كه در اختيار ابر انسان است (مُهر پنجم)، از هستي سعادتمند زير آسمان تهي (مُهر ششم) و سر انجام از «آري» (مُهر هفتم) مي گويد.
اين مُهر و موم كردن با چنان شكوه و ابهتي انجام مي شود كه آدم فكر مي كند كتاب چنين گفت زرتشت مي تواند در همين جا تمام شود و شايد نيچه در پايان بخش سوم هنوز قصد نداشته بخش چهارمي به آن بيفزايد. در تاييد اين استنتاج مي توان به دلايلي اشاره كرد: در پايان فصل 13 از اين بخش جانوران زرتشت اعلام مي كنند كه «فروشد زرتشت به پايان رسيد». از سوي ديگر خود نيچه در نامه يي به تاريخ اول فوريه 1884، كه پس از نگارش بخش سوم نوشته است، مي نويسد:
به بندر رسيدم! زرتشت من پانزده روز است تمام شده است، كاملا تمام.
با انديشه ي بازگشت جاودان، انديشه يي به تمام معني تصديق كننده، انديشه يي كه «پيش گفتار» با آن پايان گرفت، انديشه يي كه زير بناي همه ي مضمون هاي اصلي كتاب است و اكنون نيز هفت بار مُهر و موم مي شود، ظاهرا بايستي به آخر كتاب رسيده باشيم. اما بخش چهارمي نيز هست و بايد ديد در اين شرايط چه نقشي بازي مي كند.