گفتارهای زرتشت؛بخش دوم چنین گفت زرتشت
گفتارهاي زرتشت - بخش دوم: (توان خواهي)
پس از سال ها تنهايي، زرتشت دوباره مانند جامي لبريز است، دوباره ‹‹فضيلت ايثارگر›› وجودش را فرا گرفته است (بخش يكم، فصل 22). اينك موعظه اش را از سر مي گيرد: فرزانگي نمي تواند خود خواهانه باشد و فرزانه نمي تواند منزوي بماند (بخش دوم، فصل 1؛‹‹درباره ي كودك و آينه››).
الف) توان خواهي، كليد تعبير و ارزيابي
پيام در اصل همان پيام است و زرتشت خلاصه اش را تكرار مي كند. مرگ خدا ما را به آفرينش ابر انسان موظف مي سازد (فصل 2؛‹‹در جزاير شادكامان››) بار ديگر همچنان استوار مجادله هايش را از سر مي گيرد، اما اين بار روش خود را براي تعبير و ارزيابي واقعيت به روشني نشان و توضيح مي دهد: توان خواهي(خواست قدرت)؛ براي فهميدن هر چيز بايد توان خواهي آن را تميز دهيم. بدانيم كه ارزش يابي هر چيز بستگي به توان خواهي آن دارد. با اين حال بايد دانست اينجا نوعي انسان نگاري (آنتروپوموفورميسم) نيست. توان خواهي نه يكي از مقولات منطقي است_مقولاتي كه سزاوار ‹‹تحقير بزرگ›› اند(پيشگفتار، بند 3)_ و نه فرايندي است كه مانند سوژه ي لاهوقي و كانت هم شكل دهنده باشد و هم از شكل بيندازد. توان خواهي ذهنيت هم نيست، خواه ذهنيت فردي باشد خواه متعالي. نيچه توان خواهي را ابداع نمي كند؛ بلكه آن را در هستي و وجود مي يابد. مراد دركِ اين مطلب است كه واقعيت و هستي، توان خواهي است. آن هم نه به اين معنا كه هر چيزي خواهان توان است، بلكه درست بر عكس، به اين معنا كه هر چيز يك توان است كه خواستي دارد و اين خواست يا نفي كننده است يا تصديق كننده، يا در خودش مي ماند يا گسترش مي يابد، يا از خود فراتر مي رود يا به آنچه هست تن مي دهد. (فصل 12‹‹درباره ي چيرگي بر خود››)
ب) منفي خواهي و كاربرد آن
بنابر اين فهميدن و سنجيدن هر چيز، محصول فهميدن و سنجيدن ارزش آن است. درپرتو اين اصل مي توان مجادلات تازه ي زرتشت را درك كرد: در همه جا هر چه مورد انتقاد اوست همواره داراي نوعي خواست ويرانگر و منفي است. اما هميشه از لابلاي نقد او امان ديگري نيز به چشم مي خورد و نشان مي دهد كه چنانچه خواستي سازنده و مثبت جاي خواست ويرانگر و منفي را بگيرد همه چيز عوض خواهد شد. نيچه كاربرد منفي خواهي را نخست در دين و اعتقاد به عالم رباني تشخيص مي دهد: ديني كه با انگيزه ي انتقامجويي نيهيليستي ، و از پا افتاده در زير بار ارزش هاي رباني، سعي مي كند ديگران را نيز از پا بيندازد (فصل 4‹‹درباره ي كشيشان››). از همين رو زرتشت نخست عليه كساني به نبرد مي پردازد كه با احسانشان (احساس مسيحي) با ترحمِ حقارت انگيزشان، انسان را، انسان بيچاره يي را كه خودش زير بار شرم و احساس گناه در مانده است، از پا مي اندازد (فصل 3‹‹درباره ي رحيمان››). دومين قلمرويي كه منفي خواهي در آن حاكم است قلمرو آيين هاي اخلاقي و سياست است. در اين زمينه زرتشت عليه كساني به مجادله مي پردازد كه سعي مي كنند ضعفشان را فضيلت بنامند تا شايد با اين كار تسلي خاطر پيدا كنند (بزدلي را فرزانگي مي نامند، تمكين را دليري، رماندگي را اعتدال و از همين دست) و به اسم عدالت كاذب با تحميل اين فضايل به ديگران، انتقام مي گيرند. چنين عدالتي جز ضعيف تر كردن قوي تر ها هدفي ندارد (فصل 5 ‹‹ درباره ي فضيلتمندان››). زرتشت همين انتقامجويي را نزد كساني كه زندگي را زهر آلود مي كنند نيز تشخيص مي دهد: واعظان امساك و خويشتنداري (فصل 6‹‹درباره ي فرومايگان››)، واعظان برابري كه همچون عنكبوت هركس را بگيرند فلج مي كنند تا با از پا انداختن آنهايي كه برتر و فراتر هستند، از بي مايگي خود انتقام بگيرند (فصل 7‹‹درباره ي رتيلان››) و سرانجام اين كه در قلمرو شناخت نيز زرتشت نوعي منفي خواهي مي بيند و فرزانگان، انديشمندان، دانشمندان و فيلسوفاني را افشا مي كند كه حتي وقتي منادي دقت عقلاني و چه بسا بي ديني هم مي شوند، باز به طور عيني جز محافظت ازفرهنگ رايج_منتها به شكل متفاوت_ كار ديگري نمي كنند، يعني با محافظت از همان فرهنگي كه ما را زير بار ارزش هاي لاهوتي از رمق انداخته است (فصل 8‹‹در باره ي فرزانگان نامدار››). اگر علم و دانش ما اين همه به بي طرف بودن خود مي نازد، از آن روست كه جز كنجكاوي ناسالمِ ناتوانان چيز ديگري ندارد (فصل 15‹‹درباره ي شناخت ناب››). انهايي هم _مكاراني كه به مكر خويش دچارند_ كه مدعي شم ممتاز، تجارب عميق و تقريبآ عارفانه هستند، در واقع ارزشي بيش از ارزش نشخوار كنندگان عقايد حاضر و آماده ندارند (فصل 16‹‹درباره ي دانشوران››). اما زرتشت با انتقاد از اين دانشمندان موقر و سنگين، پرافاده و محبوس در دانشي عبوس و سرانجام نيهيليستي، بذر دانشِ ديگري را در خيال ما مي كارد، دانش مشتاقانه ي كودمي كه معصومانه جهان را كشف مي كند (فصل 13‹‹درباره ي برجستگان››).
در مجموع، اين نقد سراپاي فرهنگ ما را در بر مي گيرد. بر خلاف هگل كه اين فرهنگ را متشكل از يك كل همگن مي ديد، نيچه آن را فقط يك ‹‹وصله پينه›› مي داند كه وام و انسجامش تنها از يك الهام مشترك نيهيليستي بر مي خيزد (فصل 15 ‹‹درباره ي سرزمين فرهنگ››). در مقابله با اين فرهنگ اين بيماري عالمگيري كه شيوع آن توسط انسان، دولت و مذهب او صورت گرفته است، زرتشت ندا سر مي دهد كه نه، زندگي، زمين و هستي، درد و رنج و بلا نيست.
پ) زرتشت چگونه در برابر يك و سوسه ي دو گانه ايستادگي مي كند؟
درست در ميانراه بخش دوم، نيچه به عنوان آنتراكت يا ميان پرده، سه سرود شكوهمند به ما هديه مي كند. سرود يكم (فصل 9، ‹‹درباره ي سرود شب››) نغمه ي عاشقانه ي حيرت انگيزي است. سروده ي انديشمندي كه ديگر اميد به عاشق شدن ندارد. در زرتشت هم گونه يي سنگدلي هست. زرتشت، اين كاشف روشن بين خواست هاي عميق كاونده بنياني است كه بصيرتش او را وا مي دارد تا ديدگاهش را يكسره دگرگون كند؛ زير فشار اين سنگدلي، او اعتراف مي كند كه وسوسه شده است تا در تاريكي و تيرگي بماند كه بسي ناخوشايندتر و گرما بخشتر از بصيرت سرد است. نيچه، از كارش كه افشا گري نيهيليسم است، هيچ لذتي نمي برد. اما زرتشت و نيچه مي دانند كه خوشبختي و سعادت ديگري هم هست، سعادت راستيني كه با بصيرت خاموش نمي شود. سعادت كودك، سعادت آفريننده ي ارزش هاي نو، سعادت رقص، يعني خود را به زندگي، به جريان خود انگيخته و هماهنگ آن سپردن. اين است آن سعادتي كه زرتشت اينك سرودش مي كند (فصل 10، ‹‹ سرود رقص››). آن گاه زرتشت دچار دومين وسوسه مي شود، وسوسه ي نوميد شدن از زمان گذرا و جواني گريز پا. پس اندوهناك بر جواني از دست رفته ي خويش مي مويد. اما اراده اش بر اين درد ظفر مي يابد. در اينجا براي نخستين بار به بازگشت جاودان – كه موضوع بخش سوم كتاب است – اشاره مي شود: توان خواهي مي تواند بر گذشت زمان پيروز شود (فصل 11، ‹‹ سرود عزا››).
ت) آزادي ابر انسان و زمان
زرتشت پيش از اين به موضوع زمان اشاره كره بود، زيرا با تاكيد بر ضرورت مرگ خدا – براي تولد ابرانسان- و تاكيد بر حذف هر گونه قدرت لايزال، زرتشت استدلال تازه يي عرضه كرد: آزادي ابر انسان تنها در صورتي واقعي است كه در زمان فراشد و در ساختن آينده يي بر پايه گذشته عملي شود. پس اگر زمان از نظر ذات تغيير ناپذير الهي جز توهم و پرتو مبهمي از بي زماني عالم مثال نباشد، در اين صورت آزادي ابر انسان نيز موهوم خواهد بود و ابر انسان خلاق به امري محال تبديل خواهد شد (فصل 2، «در جزاير شادكامان»). با اين حال، مشكل مهم اين است كه اگر از يك سو آزادي ضرورتا مستلزم زمان است، از سوي ديگر همين آزادي در زماني واقعي ناممكن به نظر مي رسد: وقتي آدم در زمان بين آينده يي كه تمام مي شود و گذشته يي كه مرده است گير كرده باشد، نمي تواند آزاد باشد. بي ترديد، منشاء اصلي انتقامجويي ريشه دار در فرهنگ ما، در همين مسئله است: انسان از وضعيت زماني و فاني خويش همچون دردي بي درمان انتقام مي گيرد. (فصل 20، «در باره ي نجات») راه حلي كه به ذهن زرتشت مي رسداين است: مرگ خدا، بزرگ ترين رويداد نيست و بيش از آن عيان و پر هياهوست كه بتواند كارساز باشد و حذف بي زماني كافي نيست (فصل 18، «درباره ي رويدادهاي بزرگ»).
موضوع بنيادي و كارساز وقتي به فكر زرتشت خطور مي كند كه او در سكوت به ذات زمان به صورت بازگشت جاودان پي مي برد؛ اما زرتشت هنوز آنچنان پخته نشده است كه بتواند مهم ترين پيام خود را ارايه دهد و يك بار ديگر به تنهايي روي مي آورد. شير هنوز يكسره كودك نشده است. (فصل 22، «خاموش ترين ساعت»)
ث) دو راهه ي انتخاب
يا همه چيز يا هيچ چيز، از اين دو بايد يكي را انتخاب كرد. و در اين ميان كابوسي كه خبر از رسيدن فلاكتي بزرگ مي دهدزرتشت را آگاه مي كند، پس بار ديگر اعلام مي كند كه اين فلاكت، واپسين انسان است كه در آخر نيهيليسم، ديگر نه به چيزي اعتقاد دارد و نه چيزي مي خواهد (فصل 19، «پيشگو»).
اما همين اندك اميد زرتشت و تدبيرهايي كه به كار مي بندد تا به انسان راه اعتلا به سوي ابر انسان را بياموزاند، نشان مي دهد كه هنوز مي توان اميدوار بود.
مي خواهم بشريت را به تصميم هايي وادارم كه به سراسر آينده بستگي دارد. شايد چنين پيش آيد كه همه هزاره ها، والاترين عهد و پيمان هاي خود را بنام من ببندند.