هوش دیجیتال
هوش دیجیتال مجموعهای از تواناییهای اجتماعی، روانی و تشخیصی است که افراد را قادر به رویارویی با چالشها و انطباق با نیازهای زندگی دیجیتال میسازد. این تواناییها به هشت حوزه بهم پیوسته و گسترده تقسیم میشود.
هوش دیجیتال مجموعهای از تواناییهای اجتماعی، روانی و تشخیصی است که افراد را قادر به رویارویی با چالشها و انطباق با نیازهای زندگی دیجیتال میسازد. این تواناییها به هشت حوزه بهم پیوسته و گسترده تقسیم میشود.
• این مقاله را می توانید بصورت کامل از اینجا دانلود کنید
یکی از نکات برجسته آثار نیچه، نثر شاعرانه، فاخر و تمثیل
گونه اوست. نیچه بیش از هر چیز دیگری یک هنرمند بود و باید به چشم یک هنرمند به او
نگریست. این دیدگاه عموم که نیچه را نیهیلیستی انسان گریز میداند نادرست و
مغرضانه است. در این مقاله تلاش خواهد شد تا با ارائه شواهد و مدارک، شوق تاییدگر زندگی
نیچه و رویکرد مثبت اندیش او به زندگی نشان داده شود تا با کمک به خواننده، در فهم مفاهیم زیبایی شناختی که او در
نظریه اش نسبت به هنر دارد، تجزیه و تحلیل
درستی از نقش هنر در نظام فلسفی نیچه ارائه گردد.
در نظر نیچه، انسان منبع یا نظم و ساختار در عالم است. این انسان است که از طریق زبان و افکارش به عالم هستی شکل می دهد. زندگی در ذات خویش عاری از هرگونه حس و معنی است. معنی زندگی صرفا همان است که انسان به آن می بخشد، از اینرو انسان منبع حس و معنی در عالم هستی نیز هست. در اینجا به پرسشی عملی می رسیم: انسان چگونه و از چه راه هایی این معانی را که در آینده رشد و پیشرفت او را در مسیر کمال شتاب می دهد، به زندگی می بخشد؟ در حقیقت به واسطه ی خلاقیت هنری است که انسان امکان این را می یابد که وجودش را توجیه کند، و به آن معنی و جهت ببخشد. از طریق هنر است که انسان می تواند راه رسیدن به ابرانسان را پیدا کند.
از نظر نیچه، زیبایی در نگاه نگرنده است. انسان سرچشمه و موجب زیبایی است. انسان خویشتن را در آیینه دنیا می بیند و زیبایی درونش را به دنیا بازتاب می دهد. انسان خویشتن را در نکویی تحسین و تمجید می کند. نخستین حقیقت زیبایی شناختی در تفکر نیچه(از نظر او، تنها ارزش های حقیقی، ارزشهای زیبایی شناختی هستند)اینگونه بیان می شود: "جز انسان، هیچ چیز زیبا نیست: همه دانش زیبایی شناسی در همین ساده اندیشی است." و به همین ترتیب دومین حقیقت : "هیچ چیز جز انسان تبهگن زشت نیست." نیچه در ارجاع خویش به انسان می نویسد: "احساس او از قدرت، اراده اش به قدرت، دلیری و غرورش – با زشتی زوال یافته، و با زیبایی افزون می گردد." از اینرو می توانیم دامنه زیبایی شناسی که فلسفه نیچه را در بر می گیرد را تحسین کنیم: " تنها به صورت یک پدیده زیبایی شناسانه است که هستی و جهان تا ابد توجیه می شوند."
نیچه شرایط اساسی که فرآورده ای هنری را بوجود می آورد یا آن را ممکن می سازد را شناسایی کرده است: "برای آن که هنری در میان باشد، یک پیش شرط فیزیولوژیک ناگزیر است: سرمستی. سرمستی نخست می باید حساسیت تمامی دستگاه را بالا ببرد، و گرنه هنری در کار نخواهد بود." نیچه از عبارت "فیزیولوژیک" به این دلیل استفاده می کند که او دوگانگی بین روح و بدن را انکار می کند. به عقیده نیچه حالت روانی در پیش شرط مناسب بدنی با آن حالت روانی ویژه یافت می شود ؛ یعنی در وحدت جسمی-روانی. از اینرو، عنصر تشکیل دهنده این حالت اساسی زیبایی شناسی سرمستی یا خلسه است: خلسه ای که بیش از هر چیز بوسیله تحریک جنسی به وجود می آید- لذات شهوانی برای نیچه عامل بنیادی پیش شرط زیبایی شناسی است- یا خلسه ای که از طریق رقص، موسیقی یا موادر مخدر بدست آید. نکته اصلی افزایش قدرت، سرشاری، و آکندگی است که از خلسه به ما رسیده است. در همین حالت است که اراده هنری انسان بالا رفته است: "در چنین حالتی[،و در حالتِ آرمانی کردنِ هنرمندانه،] آدمی از سرشاری خویش همه چیز راغنا می بخشد: چشم اش به هرچه بیفتند، و دل اش هر چه را که بخواهد، آن را پُر-و-پیمان و قوی و آکنده از نیرو می بیند. آدمی در چنین حالتی چیزها را چهره ای دگر می بخشد تا آیینه یِ قدرتِ او باشند و – بازتاب ِ کمال ِ او. ضرورت دگردیسی به سوی ِکمال، یعنی - هنر."
به عقیده نیچه، هنر تقلیدی از طبیعت نیست، بلکه مکملی متافیزیک است که امکان تعالی[1] طبیعت را فراهم می کند. هنر کنشگریِ متافیزیکیِ بنیادین انسان است؛ هنر متعالی ترین شکل کنشگری بشری است. هنر از منظر نیچه به غایت شگفت انگیز و متافیزیکی است: دنیا اثری است هنری که خود را به دنیا می آورد.
در تفکر نیچه حوزه ی زیبایی شناسی مفهمومی فراتر و والاتر از اصول اخلاقی و دانش جمعی دارد. از اینرو، نیچه به تعابیر شوپنهاور و ارسطو از هنر حمله می کند و مهم تر از آن به نگرش [دینی] مسیحیت درباره هنر می تازد: " تعالیم مسیحیت با تعبیر و توجیه تماما زیبایی شناسانه ی جهان که [در زایش تراژدی] آن را آموزش داده ام در تضاد است، چرا که مسیحیت فقط اخلاقی است و می خواهد چنین باشد و هنر، و هر هنری را به قلمرو دروغ واگذار می کند؛ مسیحیت با ایستارهای مطلق خود، با شروع از راستگویی و صداقت خداوند، هنر را نفی، داوری و محکوم می کند." آموزهی زیبایی شناسانه ای که نیچه به ظرافت در مقابل دیدگاه مسیحیت درباره زندگی ارائه می دهد، قابل تحسین است. در اینجا، به جایگاه اساسی هنر در فلسفه نیچه می رسیم، هنری که ضدجنبشی در مقابل هیچ انگاری است: "هنر همچون تنها ضد نیروی برتر در برابر هر اراده ی نفی زندگی، همچون آنچه ضد مسیحی، ضد بودایی، و ضد هیچ انگار به منتها درجه است."
نیچه در "غروب بت ها" عنوان می کند: "در هنر آدمی از خود همچون نمونه ی کمال لذت می برد." از اینرو هنر بالاترین شادکامی هستی است؛ هنر منبع و چشمه شادمانی و سرور در یک دنیای به تمام معنی است. و نیچه برای شادمانی توجیه نمی خواهد چرا که شادمانی خودش را توجیه می کند؛ شادمانی، همچنین هستی را توجیه می کند: از طریق شادمانی، زندگانی تایید می شود. بنابر این، در اینجا به نقش اساسی دیگری از هنر می رسیم: هنر همچون بالاترین منبع شادمانی.
هنر زندگی را حفظ، قابل تحمل و ممکن می سازد و به زندگی ارزش زیستن می بخشد. نیچه این موضوع را با استعاره ای زیبا به تصویر می کشد: " باری، شادمانی آفرینش هنری که هر شکلی از بد اقبالی را به مبارزه می طلبد، صرفا تصویر روشنی از ابرها و آسمان است که در آیینه دریاچه ی سیاه اندوه بازتاب می یابد." بنابراین، این یکی دیگر از نقش های اساسی هنر است: " هنر همچون آسایش متافیزیکی. نیچه، با تحلیل تراژدی یونانی می نویسد: این آسایش متافیزیکی – و من چنین القاء می کنم که تراژدی راستین حتی اکنون نیز ما را با آن رها می کند – که زندگی، علی رغم تمامی تغییراتی که در نمودها روی می دهد، در ژرفنای همه چیز به شکلی نابود شدنی پرقدرت و لذت بخش است."
هنر نقشی حمایتی، حفاظتی و تایید گر در زندگی دارد. از اینرو، می توانیم جایگاه دیگری برای هنر در فلسفه نیچه تعیین کنیم: جایگاه انگیزشی هنر برای زندگی همچون نمایشی از اراده قدرت: چیزی که یک محرک را به جلو پیش می راند و چیزی را فراتر از آن بالا می برد؛ افزایش قدرت است. از اینرو، می توان نتیجه گرفت هنر تعالی بخش هستی است؛ همچون نمایشی از اراده قدرت به کمال آن. نیچه، در "زایش تراژدی" با ارجاع به موسیقی (جنبه دیونیزوسی هنر) می گوید: "بلکه رونویس آنی خواست و اراده است، و بنابراین نمایانگر متافیزیکی هرچیز فیزیکی در دنیاست."
برای ارائه آخرین طبقه بندی از نقش های هنر در فلسفه نیچه، لازم است تا خلاصه وار در مورد دو مفهوم زیبایی شناسانه نیچه ای، آپولونی و دیونیزوسی، مطالبی را عنوان کنیم. دیونیزوس خدای مستی، عیش، و نیروهای طبیعت و موسیقی است؛ آپولو خدای تفرد، خیال باطل، پیکره ساز و هنرهای تجسمی است. هنر تکامل جاودانه اش را وامدار همین بر هم کنش دیالکتیکی این دو عنصر زیبایی شناسانه متضاد – و در عین حال مکمل – است. نیچه در یکپارچگی هماهنگ این دو عنصر زایش بالاترین بیان هنر را می بیند: تراژدی یونانی. اما این عنصر دیونیزوسی است که بر اساس تشخیص نیچه بالاترین نماد زیبایی شناسی را برخور دار است: "از اینرو عنصر دیونیزوسی در مقابل آپولونی خودش را اینگونه به اثبات می رساند؛ قدرت نخستین و جاودانه هنر."
عنصر دیونیزوسی هنر، به انسان این امکان را می دهد تا از مرزهای وجود شخصی فراتر برود و با انسان و جهان های طبیعی پیوند برقرار کند: "در پس جاذبهء دیونیزوسی، نه تنها اتحاد میان انسان و انسان از نو تایید می شود، بلکه طبیعت نیزکه یا بیگانه و دشمن شده و یا به انقیاد در آمده، بار دیگر آشتی با پسر گمشده اش، انسان را، جشن می گیرد." از طریق هنر، انسان از زندان خویش بیرون می آید و یکتایی خویش در عالم هستی را محکم و استوار می سازد. از اینرو، می توانیم به روشنی به نقش هنر بعنوان وسیله ای برای تعالی شخصی برسیم.
هنر برای هنر، به این معنی که هنر خودش را توجیه می کند و این ویژگی را دارد که هدفی –اخلاقی یا عقلانی – را دنبال نکند، چرا که دنیا را تنها از طریق محصولی زیبایی شناسانه می توان توجیه کرد. "ضدیت با هدف در هنر همواره نبردی است بر ضد گرایش به اخلاقی کردن هنر، و بر ضد اینکه هنر را تابع اخلاق سازیم." هنر انگیزه بزرگی است برای زندگی و از اینرو از منظر زیبایی شناختی نیازی به گشتن برای هدف نیست، چرا که هنر خود فی نفسه هدف است: هدف زندگی.
بنابراین نیچه ماهیت تراژدی را به پرسش می گذارد. آیا تراژدی قابل ستایش است؟ آیا تسکینی متافیزیک می دهد؟ آیا وسیله ایست برای رسیدن به تعالی شخصی؟ آیا انگیزه ای است برای زندگی؟ نیچه با تحلیل عملکرد تراژدی در مقام هنر می نویسد: "دلیری و عنان گسیختگی احساس ها در برابر دشمنی نیرومند، در برابر یک شکل والا، یک مسئله هولناک – هنرمند تراژدی پرداز این وضع پیروزمندانه را بر می گزیند و بزرگ می دارد."
هنر را می توان به درستی پلی بین انسان و ابرانسان، ابرمرد، پلی بسوی کمال و جاودانگی دانست. نیست انگاری در نظام فلسفی نیچه تماما در قالب هنر بعنوان بالاترین فعالیت متافیزیکی انسان که زندگی را در نظر او لذت بخش معنی می کند بیان شده است.
احسان
گزوکی
بهمن 1392
https://facebook.com/nietzscheir
توضیح
در ترجمه این مقاله در پاره ای از قسمت ها از ترجمه کتابهای زایش تراژدی (ترجمه رویا منجم)، غروب بت ها (ترجمه داریوش آشوری)، شامگاه بتان (ترجمه عبدالعلی دستغیب) و اراده معطوف به قدرت (ترجمه دکتر مجید شریف) بهره جسته ام. در پاره ای موارد به ضرورت متن اصلی مقاله، برای انتقال آسان و سریع مفهوم به خواننده از ترجمه های خودم از روی متون انگلیسی کتابهای نیچه استفاده کرده ام.
سه سال با انساني بسيار انساني در كنار شما بودم و به تفصيل از نيچه برايتان سخن گفتم. انساني بسيار انساني در اين سه سال بر آن بود تا مفهوم حقيقي فلسفه نيچه با طرحي نو از خوانش ايراني و فارسي آن بشناساند. ازنيچه سخن گفتن بسيار است، اگر چه همچنان معتقدم كه نيچه آيينه ايست كه نبايد توقع داشت اگر خري در آن نظر كند، انساني تواند ديد. شايد بهمين دليل و البته دلايل ديگر تصميم گرفتم كه نوشتن درباره نيچه و صحبت از نيچه و فلسفه او را در انساني بسيار انساني خاتمه دهم و با ارزيابي دوباره ارزشها، بازگشتي جاودان را بازهم با انساني بسيار انساني با احترام به نيچه آغاز نمايم. گاه آن رسيده است كه نيچه را پاداش بسزايي دهم:
«آنكس كه هميشه شاگرد مي ماند، آموزگار خويش را پاداش بسزايي نمي دهد.»
در سالهاي گذشته با وبلاگهاي «شرح پريشاني» و «انديشه اهورايي پاييز» با شما نيك سخن گفته بودم، اما به دلايلي كه خوانندگان قديمي و همراهان خوب اين دو وبلاگ مي دانند به سرانجام نرسيدند. اما انساني بسيار انساني، انديشه اي فراسوي نيك و بد خواهد بود و بازگشتي جاودان. با شما خواهم گفت از انديشه و آنچه انديشيدني است؛ با شما خواهم گفت از سرزمين آرياييم و مردان اهوراييش؛ با شما ار آنچه مايه شيدايي بشر است خواهم گفت.
نمي دانم، شايد ديگر بار نيز غمين شوم و با دل خود بگويم :‹‹آنان مرا در نمي يابند؛ من دهاني بهر اين گوش ها نيستم›› اما آفريينده جوياي ياران است. نه نعش ها و گله ها و مومنان.آفريينده جوياي آفرييندگان قرين خويش است؛ جوياي آناني كه ارزش هاي نو را بر لوح هاي نو مي نگارند.
آري؛ موسم ‹‹نيك›› و ‹‹بد›› به سر آمده است. بايد بشر را به گزينش هايي وا داريم كه سراسر آينده بسته بدان ها باشد. انديشه اي فراسوي نيك و بد...
‹‹هان! از فرزانگي خويش به تنگ آمده ام و چون زنبوري انگبين بسيار گرد كرده، مرا به دست هايي نياز است كه به سويم دراز شوند.
مي خواهم ارزاني دارم و بخش كنم تا ديگر با فرزانگان ميان مردم از نابخردي خويش شادمان شوند و تهيدستان ديگر بار از توانگري خويش.››
منتظر انديشه هاي ناب و آريايي تان هستم تا اين بار نيز با ياري شما لحظاتي نيك را سپري كنم. در پايان بايستي خدمت تمامي خوانندگان محترم انساني بسيار انساني عرض كنم كه تمامي مطالب مرتبط با نيچه و فلسفه او در وبلاگ محفوظ و از قسمت آرشيو قابل دسترسي مي باشد. از ين پس انساني بسيار انساني با مطالبي نو مهمان شما خواهد بود و مباحث مرتبط با نيچه در صفحه نیچه در فیسبوک پيگيري خواهدشد.
احسان گزوكي – 3 تير 1387
قسمت دوم و پایانی
انسان هاي برتر
آنان چندگانه اند، اما بر اقدامي واحد دلالت دارند:[يعني] ارزش هاي انساني را، پس از مرگ مسيح، جايگزين ارزشهاي الاهي ساختن؛ بنابراين آنان معرف شدن فرهنگ، يا تلاش براي گذاشتن انسان به جاي خدايند. از آنجا كه اصل ارزشيابي ثابت باقي مي ماند، از آن رو كه تبديل سرشت انجام نمي پذيرد، آنان كاملا متعلق به هيچ انگاري اند و به دلقك زرتشت نزديك تر از خود زرتشت. آنان «ناموفق» و «ناكام»اند، و نه خنديدن مي دانند، نه بازي كردن، و نه رقصيدن. توالي آنان، به ترتيب منطقي، عبارتست از:
1- آخرين پاپ: او مي داند كه خدا مرده است، اما مي پندارد كه خدا خودش را از سر ترحم خفه كرده است، چون ديگر نمي توانسته است عشق خود را به انسان برتابد. آخرين پاپ بدون ارباب گرديده است، با اين همه آزاد نيست، او با خاطرات زندگي مي كند.
2- دو پادشاه: آنان معرف جنبش «اخلاقي گرداندن آداب و رسوم اند». جنبشي كه هدفش تربيت و تعليم انسان، ساختن انسان آزاد با قهر آميز ترين و مجبور كننده ترين وسايل است. همچنين دو پادشاه وجود دارند، يكي سمت چپ براي وسايل و يكي سمت راست براي هدف. اما، اصول اخلاقي و آداب و رسوم، هم قبل و هم بعد از مرگ خدا، خواه براي وسايل و خواه براي هدف، خود به تباهي مي گرايد، در حهت مخالف ترتبيت مي كند و برمي گزيند و به نفع «عوام» سقوط مي كند (پيروزي بردگان). اين دو پادشاه اند كه خر را به همراه مي آورند، خري كه مجموع انسان هاي برتر او را خداي جديد خود خواهند ساخت.
3- نفرت انگيز ترين انسان ها: اوست كه خدا را كشته است، زيرا تاب تحمل ترحم اش را نداشته است. اما او همواره انساني است با سيمايي زشت؛ احساس ناراحتي وجدان به خاطر خدايي كه از دست او مرده است، نه به خاطر خدايي كه به دست او مرده است. به جاي ترحم از جانب خدا، ترحم از جانب انسان ها را مي شناسد، و نيز ترحم عوام را كه باز هم توانفرساتر است. اوست كه ورد خواني خر را رهبري مي كند و «آري» دروغين را بر مي گزيند.
4- انسان زالو صفت: او خواسته است شناخت را جايگزين ارزش هاي الاهي، دين و حتي اخلاق سازد. شناخت بايد علمي، دقيق و برنده باشد. چندان اهميتي ندارد كه موضوع آن كوچك يا بزرگ باشد، شناخت دقيق كوچكترين چيزها جايگزين اعتقاد ما به ارزش هاي بزرگ مبهم خواهد شد. از اين روست كه انسان بازويش را به زالو مي سپارد و به عنوان وظيفه و آرمان شناختن، چيز كاملا كوچكي را برمي گزيند: مغز زالو ( بدون برگشتن به علل آغازين). اما انسان زالو صفت نمي داند كه شناخت همانا خود زالوست، و زالوست كه در جايگاه اخلاق و آيين مي ايستد، و همان هدف آنها را دنبال مي كند: شكافتن زندگي، مثله كردن زندگي و داوري كردن درباره زندگي.
5- گداي خود خواسته: او حتي از شناخت چشم پوشيده است. او فقط به خوشبختي انسان اعتقاد دارد، او خوشبختي را روي زمين مي جويد، اما خوشبختي انسان هر اندازه هم كه سطحي باشد، حتي در ميان عوام، كه كينه توزي و وجدان ناراحت محركشان است، و جود ندارد. خوشبختي بشري فقط نزد گاوان ديده مي شود.
6- جادوگر: همانا انسان باوجدان ناراحت است، كسي كه هم در زمان حكمفرمايي خدا و هم پس از مرگ خدا، به كار خود ادامه مي دهد. وجدان ناراحت اساسا خاصيت بازيگر كمدي و نمايشگر را دارد. وجدان ناراحت همه نقش ها، حتي نقش كافر، حتي نقش شاعر، حتي نقش آريان را بازي مي كند. اما همواره دروغ و ناسزا مي گويد. با گفتن «تقصير من است» مي خواهد ترحم برانگيزد.
7- سايه سيار: اين فعاليت فرهنگ است. فرهنگي كه در همه جا، براي تحقق بخشيدن به هدف اش(انسان آزاد، منتخب و رام شده)كوشيده است: در دوران حكمفرمايي خدا، پس از مرگ خدا، در شناخت، در خوشبختي، و جز آنها، فرهنگ در همه جا به هدف خود نرسيده است، زيرا اين هدف خودش سايه است، اين هدف، [يعني] انسان برتر، خودش ناكام و از دست رفته است. اين سايه ي زرتشت است – هيچ چيز مگر سايه اش- كه همه جا به دنبال اوست، اما در هنگام دو ساعت مهم تبديل سرشت، يعني نيمه شب و نيم روز، ناپديد مي گردد.
8- پيشگو: او مي گويد «همه چيز بيهوده است». او آخرين مرحله هيچ – انگاري را خبر مي دهد؛ لحظه اي كه انسان چون به بيهودگي تلاش اش براي نشستن به جاي خدا پي برده است، ترجيح مي دهد به جاي طلب كردن نيستي، ديگر هيچ چيز نخواهد. بنا براين، پيشگو خبر از واپسين انسان مي دهد. او، چون پايان هيچ – انگاري واقعا پايان مي پذيرد، به دست خودش شكست مي خورد: زمان تبديل سرشت و ابرانسان نزديك است.
زرتشت و شير
زرتشت نه ديونيزوس، كه فقط پيامبر اوست. اين فرو دستي را مي توان به دو صورت بيان كرد؛ نخست مي توان گفت كه زرتشت در مرحله «نه» باقي مي ماند. بي ترديد، اين نه، ديگر آن نه ي هيچ انگاري نيست. اين «نه ي مقدس» شير است. اين نابودي همه ارزش ها پذيرفته شده است، ارزش هايي كه به درستي هيچ انگاري را تشكيل مي دادند. اين «نه ي» ترانه هيچ انگارانه (Trans-nihilist)، جزء ذاتي تبديل سرشت است. همچنين به نظر مي رسد كه زرتشت هنگامي كه دست هايش را در يال شير فرو مي برد، كارش را به پايان رسانده است. امابه واقع زرتشت در مرحله نه، حتي نه ي مقدس و تبديل كننده، باقي نمي ماند. او كاملا در اثبات ديونيزوسي سهيم است، او هم اكنون ايده اثبات است، ايده ديونيزوس. همان طور كه ديونيزوس در بازگشت ابدي آريان نامزد مي شود، زرتشت نامزد خود را بازگشت ابدي مي يابد. همانطور كه ديونيزوس پدر ابر انسان است، زرتشت ابرانسان را فرزند خود مي داند. با اينهمه زرتشت از كودكان خودش عقب افتاده است؛ او فقط مدعي است، نه عنصر تشكيل دهنده حلقه ي بازگشت ابدي. او همه شرايطي را كه انسان در آنها غالب و مغلوب مي شود، و در آنها شير كودك مي گردد، به وجود مي آورد و بدين گونه بيش از آنكه مولد ابرانسان باشد، اين فرآوري را در انسان تضمين مي كند.
قسمت اول
عقاب و مار
اينان حيوانات زرتشت اند. مار به دور گردن عقاب پيچيده است. بنابراين، هر دو بازگشت جاودان را همچون اتحاد، حلقه در حلقه، همچون نامزدي زوج ديونزيوس – آريان بيان مي كنند. اما آن را به شيوه حيواني، همچون يقيني بي واسطه يا وضوحي طبيعي بيان مي كنند. (ذات بازگشت جاودان، يعني خصلت گزينشگرانه اش، خواه از ديدگاه انديشه و خواه از ديدگاه هستي، بر آنان پوشيده مي ماند. از همين رو، از بازگشت جاودان، نوعي ‹‹ياوه گويي›› و ‹‹ورد زبان›› مي سازند. افزون بر آن، مارگسترده مبين چيزي توانفرسا و نا ممكن موجود در بازگشت جاودان است. مادام كه بازگشت جاودان چونان يقيني پنداشته شود كه به موجب آن، هم چيز باز مي گردد).
خر يا شتر
اينان حيوانات بيابان اند(هيچ – انگاري). آنان بار مي برند، آنان تا عمق بيابان بار مي برند. خر دو عيب دارد: نه اش، نه اي دروغين، ‹‹نه ي›› كينه توزي است و علاوه بر آن، آري اش (عر – آري، عرآري) آري دروغين است. او مي پندارد كه اثبات كردن معناي حمل كردن و به عهده گرفتن است. خر، پيش از هر چيز، حيوان مسيحي است. او با ارزش هاي به اصطلاح ‹‹برتر از زندگي›› را مي برد. پس از مرگ خدا، او بر خودش مي برنهد، بار ارزش هاي انساني را مي برد، مدعي برعهده گرفتن ‹‹واقعيت آن گونه كه هست›› مي شود. خر از آغاز تا پايان، كاريكاتور آري ديونزيوسي و خيانت به آن است؛ او اثبات مي كند، اما فقط فرآورده هاي هيچ انگاري را اثبات مي كند. همچنين گوش هاي درازش مغاير با گوش هاي كوچك، مدور و پر و پيچ و خم ديونزيوس و آريان است.
عنكبوت يا رتيل
اين روحيه انتقام گيري يا كينه توزي است. قدرت سرايتگرش، نيش اوست. خواست اش، خواست كيفر دادن و قضاوت كردن است. سلاح اش تار است، تار اخلاق. موعظه اش، مساوات است(اين كه همه دنيا شبيه خودش شوند!).
دلقك(ميمون، كوتوله يا ديو)
اين كاريكاتور زرتشت است. او از زرتشت تقليد مي كند، اما همچون سنگيني كه از سبك تقليد كند. همچنين معرف بدترين خطر زرتشت است: خيانت به مسلك و آئين. دلقك تحقير مي كند، اما تحقيركردن او از كينه توزي ناشي مي شود. او روح سنگيني است. او همچون زرتشت، مدعي پيشي گرفتن و چيره شدن است. اما چيره شدن براي او بدين مفهوم است:يا بر دوش ديگري سوار شدن (بر دوش انسان و بر دوش خود زرتشت خزيدن)، يا از روي آن پريدن. اين، دو تعبير نادرست ممكن درباره ‹‹ابرانسان›› است.
ادامه دارد...
‹‹زرتشت سي ساله بود كه زادبوم و درياچه ي زاد بوم خويش را ترك گفت و به كوهستان رفت. اينجا با جان و تنهايي خويش سرخوش بود و ده سال از آن نيازرد. اما، سرانجام، دل اش دگر گشت و بامدادي با سپيده دم برخاست، برابر خورشيد گام نهاد و با او چنين گفت:
اي اختر بزرگ! تو را چه نيك بختي مي بود اگر نمي داشتي آناني را كه روشني شان مي بخشي! تو ده سال اينجا به غارم برآمدي : اگر من و عقاب و مارم نمي بوديم تو از فروغ خويش و ازين راه سير مي شدي. ليك ما هر بامداد چشم به راهت بوديم و سر ريزت را ازتو بر مي گرفتيم و تو را بهر آن شكر مي گزارديم.هان! از فرزانگي خويش به تنگ آمده ام و چون زنبوري انگبين بسيار گرد كرده، مرا به دست هايي نياز است كه به سويم دراز شوند.››
چنين گفت زرتشت، پيش گفتار زرتشت، بند 1، ترجمه ي داريوش آشوري
انساني بسيار انساني، بعد از مدتي طولاني دگربار با نگاشتي بر انديشه هاي نيچه به ميان شما خواهد آمد. اين بار هم چونان هميشه با فرازي از ‹‹چنين گفت زرتشت›› آغاز كرديم، چرا كه همانگونه كه استاد آشوري در مقدمه خود بر اين كتاب نگاشته حكايت اين كتاب حكايتي دگر است و هر كس خود را به آن بسپارد چيزي از آن مي گيرد.
دير زماني بود كه در ميان شما نبودم، البته تمامي خوانندگان انساني بسيار انساني با بازديدها و نظرات خود مرا از الطاف خود بي دريغ نگذاشتند و در آغاز سال نو و بهاري تازه مرا دوباره قلم بدست در ميان خود پذيرفتند تا با نگرشي نو به بررسي عادلانه اي از افكار و آراي نيچه بپردازيم، باشد كه اين بار دهاني براي گوشهايتان باشم.
درنگارش جديد كه از سال نو آغاز خواهد شد، به بررسي نكات ظريف تري از فلسفه نيچه خواهيم پرداخت. در مطلب آغازين سال جديد نگاهي خواهيم داشت به شخصيت هاي گوناگوني كه به كرات در فلسغه نيچه و شكل گيري آرا و انديشه هاي او نقش داشته اند. چه شخصيت هايي كه كنار يا برعليه او و در حيات او زيسته اند به مانند خواهر، مادر، لو سالومه، پل ره، واگنر و ... و چه شخصيت هايي كه خالق آنها خود نيچه بوده يا از آنها در فلسفه خود ياد كرده است؛ شخصيتهايي چون حافظ، سعدي، ديونزيوس و همراهاني چون عقاب و مار و پادشاه و مسيح و ...
در نگارش به مرور و به تفصيل به همه اين موارد خواهيم پرداخت. تا بهار دلكشي ديگر...
احسان گزوكي
زمستان 85
فريفته نوع و سبك من شده اي،
و در پي من سفر مي كني؟
صادقانه به راه خود برو،
خواهي ديد كه – آهسته، آهسته – از من پيروي مي كني!
براي فهم نظرات نيچه، شيوه ي نوشتن او و طرز بيان ديدگاه هايش (سبك او) همان قدر مهم است كه توجه به چيزي كه مي گويد (محتوا). اين امر، به ويژه با توجه به برداشت نيچه از حقيقت، تاويل آثار او را با دشواري هاي عظيمي رو به رو مي كند. مساله يي كه نيچه ما را به بررسي آن فرا مي خواند اين است كه آيا اصول موضوعه ي منطق به كار درك واقعيت مي آيند يا اين كه آن ها صرفا وسايلي هستند كه ما به كمكشان واقعيت (از جمله خود مفهوم «واقعيت») را مي آفرينيم (خواست قدرت، 516). او مي گويد، حقيقت چيزي نيست كه بايد «يافته» يا «كشف» شود، بل چيزي است كه «بايد آفريده شود و فرايندي را نامگذاري كند»؛ شناساندن حقيقت «نوعي تعيين فعالانه است و نه آگاه شدن از چيزي كه به خودي خود قطعي و تعيين شده است. واژه ديگري است براي خواست قدرت» (خواست قدرت، 552).
نيچه مي گويد، آنچه كه بايد بيشترين علاقه را در ما به وجود آورد اين نيست كه آيا تفسير ما از جهان، حقيقي است يا دروغين ( اين را هرگز به طور مطلق نمي توان دانست)، بل اين است كه آيا اين تفسير، خواست قدرت را براي نيرومندي و كنترل جهان پرورش مي دهد، يا هرج و مرج و ناتواني را. نيچه اين نكته را درباره ي ارزش ها و احكام اخلاقي نيز صادق مي داند. او مي گويد، تحليل ما درباره ي اين ارزش ها و احكام بايد نه بر «ادعاي حقيقت داشتن » عرفي آن ها، بل بر اين مساله تكيه كند كه آيا آن ها شكل هاي غني، نيرومند و سرشار زندگي را منعكس مي كنند يا شكل هاي ناتوان، فرسوده و تباهي آور را.
نيچه آثار خود را تحصيل شك، دل بري و بي باكي مي ناميد. او مي گفت، انديشه او درباره زندگي ممكن است نه تنها مايه ي تسلا بل مايه گمراهي نيز باشد، اما سخن گفتن «غير اخلاقي، فوق اخلاقي، به «فراسوي نيك و بد» رفتن» همين است (انساني بسيار انساني، پيشگفتار). او سپس مي گويد، نوشته هايش براي برانگيختن مردم به واژگوني و ارزيابي دوباره ي همه ارزشها پيشين (نيك، بد، عادلانه، ناعادلانه و غيره) طرح شده اند. نيچه مي پرسد آيا تجربه ي او از زندگي تنها تجربه شخصي اوست يا اين كه معناي عام تري دارد (انساني بسيار انساني، بخش6). نيچه خود نمي تواند به اين پرسش پاسخ دهد. او در اوخر زندگي خود پي برد كه سرنوشت او اين است كه «پس از مرگ به دنيا بيايد». فلسفه ي «فراسوي نيك و بد» او خطاب به شنونده ي ناشناسي است كه در آينده جاي دارد، آينده يي كه او مي تواند تنها آن را بشارت و پيش آگاهي دهد. يكي از معاني ابرانسان در آثار او همين است: آناني كه از پسِ «انسان» مي آيند هم آنان اند كه از پسِ (كه به معني «برفرازِ»، «آن سويِ» و «فراسوييِ» نيز هست) نيچه مي آيند.
اگر بدانيم نيچه كيست، مي توانيم تعيين كنيم كه ما پيش از او آمده ايم يا پس از او، با او هستيم يا بر او. مهم ترين هدف فلسفه نيچه ايجاد خودسالاري در خوانندگان است. اين كه او پيشگفتار آنك انسان را با پاره متن مهمي از چنين گفت زرتشت به پايان مي برد، خالي از معنا نيست. زرتشت پس از تحمل ده سال تنهايي بر انسان فرود مي آيد تا معني مرگ خدا را آموزش دهد. اما آنچه او مي جويد نه پيرو و نه مريد بل همراه و همافرين است:
« شما آن گاه که مرا يافتيد هنوز خودرا نجسته بوديد. مومنان همه چنين اند. ازين رو ايمان چنين کم بهاست.
اکنون به شما مي گويم که مرا گم کنيد وخود را بيابيد. وتنها آن گاه که همگان مرا انکار کرديد، نزد شما باز خواهم آمد. »
نيچه خود بر اين باور بود كه انسان هاي مدرن نمي توانند نوشته هايش را بفهمند، و او پيش از همه براي شنونده ي آينده و «پسا مدرن» مي نويسد. براي مثال، در پيشگفتار تبارشناسي اخلاق مي گويد براي فهم كار آمد آثار او لازم است كه خواننده در «هنر تاويل» «مهارت» داشته باشد. فراگيري اين هنر به چيزي نياز دارد كه انسان مدرن فاقد آن است: تامل. نيچه جايي ديگر نوشته بود كه بدترين خوانندگان آنان اند كه چون «سربازان غارتگر» عمل مي كنند، يعني از هر جا كه دستشان برسد تكه يي بر مي دارند. راه مطالعه ي دقيق و انتقادي آثار او، دنبال كردن سير انديشه ي او و درك وظايفي است كه براي خود چون فيلسوف تعيين مي كند.
خواندن آثار نيچه خطرات عظيمي دارد. در جريان اين كار ممكن است به سلامت خود لطمه ي جدي وارد كنيم. همچنين ممكن است نظرات او را نادرست تعبير كنيم و آن ها را خارج از متن بخوانيم. نيچه بر اين ديدگاه خود درباره ي جهان كه هيچ «واقعيت در خود»ي وجود ندارد و تنها تفسيرهاي اين به اصطلاح واقعيت وجود دارد (فراسوي نيك و بد، 108) تاكيدي خاص داشت.
آنچه من در اين يك سال در اين مجموعه وبلاگ و اخيرا بحثهاي گروه نيچه در ياهو، در پي آن بوده ام اين است كه خوانندگان «هنر تاويل» را در خودشان بپرورانند (تا نه تنها معني زندگي نيچه بل معني زندگي خود را نيز رمز گشايي كنند) و تاويلي از آثار نيچه بيافرينند كه هم آموزنده و هم بر انگيزاننده باشد، تاويلي كه بتواند حق مطلب را در مورد مبارزه جويي او ادا كند. اريش هلر مي نويسد نمونه ي نيچه چنان بي مانند و ترسناك است كه نمي توان از آن تقليد كرد، و با اين همه چنان مهم است كه ناديده اش نيز نمي توان گرفت.
شناخت و تفسير هر انديشه و صاحب آن، بسته به فرهنگي كه آن انديشه و فيلسوف را مي پذيرد متفاوت است. نيچه فيلسوفي است كه فراتر از هزاره ها و مرزها انديشيده و خوانش هاي متعددي از او فراتر از موطن اصلي اش آلمان موجود است.اولين اين خوانش ها در آلمان تحت تاثير خواهرش اليزابت در پاره اي به تحريف انجاميد كه بارزترين آن، تحريف انديشه هاي نيچه توسط ناسيونال سوسياليسم ها و نازي ها بود. در ايتاليا استقبال و درك نيچه عميقا با اقدام و ويراستاري و نشر آثار نيچه توسط كولي و مونتيناري گره خورده و جنبه هايي از نوزايي نيچه اي در ايتاليا ديده مي شود. در ايالات متحده آمريكا تصويري از نيچه پراگماتيك به چشم مي خورد.
كتب راجع به نيچه كه در 1968 بيش از 4500 عنوان در تمام زبان ها وجود داشت، امروزه عملا خارج از شمار است. با يك جستجوي ساده در موتور جستجوي Google به بيش از 12 ميليون يافته و مقاله از نيچه و درباره نيچه مي رسيم كه سهم خوانش هاي ايراني و مقالات فارسي نيز در اين بين چشمگير است.
وبلاگ انساني بسيار انساني در آستانه يك سالگي خود قرار دارد، و در اين يك سال سعي داشته با تكيه بر مستند ترين و قوي ترين خوانش ها و تفسير ها سهمي در جهت شناساندن نيچه به ايرانيان داشته باشد. البته خوانندگان اين وبلاگ بايد بگويند كه چقدر در رسيدن به اين مهم موفق بوده ام. بهر روي تلاش من در اين مجموعه وبلاگ كه اخيرا در گروه نيچه در ياهو نيز ادامه پيدا كرده، صرفا شناساندن دقيق فيلسوفي بوده كه ايرانيان را راستگوترين و راست تيرانداز ترين قوم تاريخ مي داند.
در ايران متاسفانه به دليل مواردي كه خارج از بحث ماست تلاش دقيق و خالي از تعصب و غرض ورزي براي شناساندن نيچه نشده است و به جز ترجمه هاي دقيق استاد ارجمند «داريوش آشوري» و البته برخي ديگر از دوستان، مستندات دقيقي از آثار و انديشه هاي نيچه در دسترس نيست.
متاسفانه عده اي روشنفكر نما، با پيراهن عثمان قرار دادن جمله «تنها آن گاه كه همگان مرا انكار كرده ايد، نزد شما باز خواهم گشت» نيچه، سعي در تخريب تمام خوانش ها و تفسير هاي نيچه داشته اند كه البته خود نيچه جواب اين مگسان بازار را در چنين گفت زرتشت اينگونه مي دهد:
«بنگريد اين زايدان را! هميشه بيمار اند. زرداب خود را بالا مي آورند و روزنامه اش مي خوانند. يگديگر را مي بلعند، اما يكديگر را نيز نمي توانند بگوارنند. بنگريد اين زايدان را! هر چه بيش تر ثروت گرد مي كنند مسكين تر مي شوند. در پي قدرت اند، اين ناتوانان، و نخست اهرم قدرت، پول بسيار![1]
با روان هاي تنگ شان به تو مي انديشند و همواره از تو انديشناك اند! سرانجام انديشيدن بسيار به هر چيز انديشناكي است. با ستايش هاشان نيز وز-وزكنان گردت مي گردند. اما ستايشگري شان نيز پيله كردن است و بس. اينان ستايشگران اند و لابه گران و ديگر هيچ.»[2]
يك سال با انساني بسيار انساني، با شما بودم و از نيچه گفتم و فلسفه او. در اين يك سال سعي داشته ام صرفا ديني را كه به او به عنوان يك ايراني احساس مي كنم ادا كنم. نيچه براي ايرانيان كم نگذاشته است. توجه او به فرهنگ غني و باستاني ما و همنشيني او با اشعار حافظ، مولوي و سعدي او را هميشه نزد ايرانيان محبوب نگاه خواهد داشت. اميدوارم كه كج فهمي و كج سليقگي در تفسير انديشه هاي او، باعث نشود كه خوانش هاي غلطي از نيچه در ايران به جهاني كه امروزه براي او حق شهروندي در نظر مي گيرد عرضه كنيم. اينك گاه ارزيابي دوباره همه ارزشها ست.
احسان گزوكي
ارديبهشت 1385
اخلاق آن گونه كه تا كنون فهميده شده است – آن گونه كه سرانجام شوپنهاور آن را به عنوان «انكار خواست زندگي» فرمول بندي كرد- خود غريزه ي فساد است .... حكم محكومان است.
نيچه، غروب بت ها،
«اخلاق همچون ضد طبيعت»، 5
نيچه در زندگي نامه خود نوشت خود آنك انسان كه در پاييز 1888 نوشته شده است، درباره آثار خود تامل و پيشرفتش را به سوي خويش باز بيني مي كند، يعني به اين نكته مي ا نديشد كه او چگونه به آنچه او هست، نيچه آموزشگر، تبديل شده است. او آثار خود را به دو بخش متمايز تقسيم مي كند، يك بخش آري گوي (آثار نوشته شده در فاصله 1878تا 1885) و يك بخش نه گوي (آثار نوشته شده پس از 1885). بخش نه گوي آثار او به ارزيابي دوباره همه ي ارزش ها، «جنگ بزرگ – زنده كردن روز تصميم» مربوط مي شود. آنچه نيچه فرا مي گيرد، همان گونه كه او خود در آنك انسان مي پذيرد اين است كه براي تاييد (آري گفتن) بايد در عين حال نفي كرد (نه گفت): «نفي كردن، شرط آري گفتن است» (آنك انسان، «چرا من يك سرنوشتم»، پاره متن 4).
در مرز بين دو بخش آثار او، فراسوي نيك و بد، منتشر شده در 1885، قرار داردكه نيچه بعدها آن را « در اساس، نقد مدرنيته» توصيف كرد. در صفحه ي عنوان تبارشناسي اخلاق، نيچه به خوانندگان خود اطلاع مي دهد كه اين اثر در «تكميل و توضيح» فراسوي نيك و بد نوشته شده است. نيچه، در پاره متن آخر پيشگفتار تبارشناسي، مي گويد اگر اين كتاب «درك ناپذير است و گوش ها را آزار مي دهد»، تقصير لزوما از او نيست، زيرا او مي بايست فرض كند كه خواننده با نوشته هاي آغازين او آشناست. افزون بر اين، او در پاره متن 3 پيشگفتار سرنخي براي چگونگي درك نوشته هايش به طور كلي به دست مي دهد. نيچه در اين جا نشان مي دهد كه تقسيم بندي آثارش در آنك انسان به عنوان نوشته هاي آري گوي و نه گوي، گمراه كننده و تا اندازه زيادي خودسرانه است. او مي گويد درست آن است كه بگوييم تمام آثار يك فيلسوف از يك خاك مي رويند: «انديشه هاي ما، آري و نه گفتن هاي ما، و اگر و اما گفتن هاي ما، همه با همان ضرورتي از درون ما رشد مي كنند كه ميوه از دل درخت- به هم مر بوط و با هم خويشاوندند، و همه از يك اراده، يك وضع جسماني، يك خاك، و يك خورشيد نشان دارند».
تبارشناسي اخلاق از سه مقاله تشكيل مي شود، كه نيچه، در آنك انسان مي گويد، بيانگر «سه بررسي مقدماتي تعيين كننده ي يك روانشناس براي ارزيابي دوباره همه ارزش ها» است. پژوهش نخست به رديابي زايش مسيحيت از دل «روحيه بيزاري»مي پردازد؛ پژوهش دوم نوعي «روانشناسي وجدان» به دست مي دهد، كه در آن منظور از «وجدان» نه نداي خدا در انسان بل غريزه ي بيرحمي است كه پس از سركوب شدن دروني شده است؛ پژوهش سوم و آخر به معني آرمان هاي زاهدانه مي پردازد، و به ويژه اين نكته را بررسي مي كند كه چگونه آرمان «كشيش» قدرت بزرگ خود را بر بشريت به دست مي آورد.
هدف تبارشناسي اخلاق اين است كه، با عريان كردن خواست قدرتي كه در پس طرح ارزش هاي اخلاقي نهفته است، و با رديابي خاستگاه و تبار ارزش ها، زير پاي ادعاهاي جهان گرايانه و انسان باورانه ها ي ارزش هاي اخلاقي را خالي كند. تبارشناسي، كار انتقادي مهمي است، زيرا نشان مي دهد كه تمام ارزش ها و آرمان ها فراورده هاي تغيير و تحول تاريخي هستند. هر مفهومي، هر شوري و هر احساسي تاريخ دارد[1]. بدين سان، هيچ چيزي ثابت و تغيير ناپذير نيست؛ هر آنچه كه وجود دارد، از جمله نهادهاي قانوني، رسوم اجتماعي، و مفاهيم اخلاقي، تحول پيدا كرده و فراورده ي شكل خاصي از خواست قدرت است. نيچه با تحليل «خاستگاه ها» مي خواهد نشان دهد كه در آغاز پيدايش چيزها، ستيزه، مبارزه و جدال وجود داشته است. اهداف نيچه در بازسازي گذشته، اهداف عملي هستند. او مي خواهد با پيشداوري هاي عصر كنوني كه تفسيري را بر گذشته تحميل مي كنند تا براي ارزش هاي دمكراتيك و نوع دوستانه ي خود پشتوانه به دست آورند، مقابله كند.
در «تبارشناسي اخلاق[2]»، نيچه در مقاله ي اول توجه خود را بر مفهوم «خود» متمركز مي كند، برداشت هاي اشرافي و مسيحي از كنش انساني را در مقابل هم قرار مي دهد، و لحظه يي را كه مفهوم «خود» چون چيزي جدا از طبيعت و تاريخ به تصور در مي آيد، شناسايي مي كند. در مقاله ي دوم، هدف او نشان دادن جد اشرافي مفاهيم قانون و عدالت است تا ديدگاه «واكنشگرانه»يي را كه خاستگاه اين مفاهيم را نيازهاي جمعي افراد ضعيف و بي امنيت مي داند، به مبارزه فرا خواند. نيچه با نشان دادن اين نكته كه اخلاق تاريخ دارد، و انواع متفاوتي از اخلاق وجود دارند، مي خواهد ما را متقاعد كند كه هيچ اخلاق واحد و جهانشمولي كه براي همه نوع انسان ها اعتبار داشته باشد، وجود ندارد. امروز اخلاق گله يي- حيواني بر ما حاكم است كه از پذيرش اين نكته سرباز مي زند كه خود تنها يك چشم انداز خاص و جزيي درباره جهان است. سروري اين نوع اخلاق است كه او مي خواهد به مبارزه فرا خواند.
بنابراين، نيچه تاريخ را در خدمت منافع عملي به كار مي گيرد: تاويل همچون تغيير شكل. اما اهميت كتاب به اهداف اشرافي اعلام شده در آن منحصر نمي شود. اين اثر كوششي اصيل و بر انگيزاننده براي نشان دادن اين نكته است كه مفاهيم اخلاقي و حقوقي تاريخ دارند. نيچه به ما مي گويد تقريبا هر چيزي كه وجود دارد در معرض تاويل است؛ زندگي خود چيزي نيست جز ستيزه و جدال ارزش ها و مبارزه براي تاويل انديشه ها و آرمان ها. «تبارشناسي»، ستيزه را در «هنر تاويل» نشان مي دهد.
«زمان ما پيش رس بدنيا آمدگان هنوز فرا نرسيده است، فقط پس فردا از آن من است».
اين است دلداري نيچه در سوگ خويش
«عده اي پس از مرگ متولد مي شوند».
نوابغ هميشه قدري زودتر بدنيا مي آيند و يا اينكه روياهايشان پيش از زمان خويش شكوفا مي شود و انديشه هايشان قبل از موعد مقرر به بلوغ مي رسد. اينان بدعتي در مسير تاريخ ايجاد مي كنند و همچون اولين ستاره شامگاهي ديدگان را خيره مي سازند. جسمشان به واسطه سنگيني و تندي افكارشان فرسوده مي شود و پيش از آنكه ثمره انديشه هايشان در «فردا» به گُل نشيند، در تالاب زندگاني «امروز» به گِل مي نشيند.
نيچه در انتهاي زندگاني پربارش دچار جنون گرديد. شايد تا كنون وجه اشتراك نبوغ و جنون را در گذر تاريخ، در مورد نوابغ تجربه كرده باشيم. «با يك جستجوي دقيق در تيمار خانه ديوانگان، اشخاصي را خواهيم ديد كه بدون چون و چرا داراي مواهب عالي بوده اند و نبوغ آنها از خلال جنونشان به طور مشخص آشكار بوده است ...»[1] در حالي كه نبوغ اساسا عصيان بر عليه طبيعت و تمرد از اراده حيات است. چرا كه نوابغ هميشه عجول وسركش و تا حد غير قابل تحملي در يكي از حالات و افعال خويش غير معمول و دچار نوع خاصي از جنون مي شوند. افراط يا تفريط نقطه بارزي است كه هميشه آبستن آن هستند و يكي از مشخصات و مميزات آنها همين غير طبيعي بودن آنهاست و شايد طبيعت داراي چنين مشخصه بارزي است كه نوع انسان اجتماعي و «گله اي» آن را به ميل و هاضمه خود تغيير داده است. «طبيعت نبوغ را فقط به عده معدودي مي دهد زيرا مزاج نوابغ مانع بزرگي براي راه عادي زندگي كه طالب توجه به جزييات و امور آني است، مي باشد»[2].
نبوغ زودرس نيچه او را بين تقابل حال و آينده قرار مي دهد. از همين رو جسمش شايد به موازات زندگي و حيات «انسان امروزين» قرار داشت، اما انديشه اش در فرا زماني و «آينده» مي تاخت. عدم توازي و تفاهم با واقعيت و حقيقت از اينجا ناشي مي شود و اين امر مشاجرات دروني را فراهم مي سازد و جسمش را بيمار و تحت سيطره خود قرار مي دهد.
حيات عيني و عملي نيچه همراه با لطافت شاعرانه و حجبي متين بوده است «در زندگي عادي او مردي مودب و متين بود و هميشه مواظب پاكي ظاهر و لباس هاي خود بود اما اين وضع عادي ظاهري براي روحي بود كه از بيابان و يا كوهستان آمده بود». به طوري كه در «سوم ژانويه در ميدان تورنيو ناگهان بازوان را دور گردن اسب پيري كه به گاري بسته شده بود، حلقه مي كند و غوغايي به راه مي اندازد» ليكن توسن انديشه اش در نهايت او را در يك بحران و جنگ نابرابر دروني قرار مي دهد.
«شايد طبيعت با ديوانه كردن وي بر او رحم آورد» چرا كه طبيعت با فردي جسور و گستاخ كه پيش از موعد به پايكوبي و رقص مي پردازد «هنوز دوره من فرا نرسيده است، فقط پس فردا از آن من خواهد بود» واضح است چه معامله اي خواهد كرد! بي شك دست برد به خزانه و اسرار و ناموس طبيعت جرم محسوب مي شود و ا ين نامحرم بايد گوشمالي شود.
«بي شك فكر تند نيچه او را زودتر از وقت پخته كرد و بسوخت، پيكار او با عصر خويش تعادل مغزش را بر هم زد. «جنون راهي است كه طبيعت فرا روي نوابغ قرار مي نهد براي اجتناب آنها از درد و رنج[3]».
و سرانجام نيچه در 25 آگوست 1900، چشم از جهان فرو مي بندد. خواهر او تعريف مي كند كه ساعتي پيش از درگذشت او رعد و برق شديدي بود و او تصور مي كرد كه برادرش در حين رعد و برق خواهد مرد. اما او در اواخر شب خود را بازيافت و دوباره به هوش آمد و سعي كرد كه صحبت كند: «وقتي كه صبح ساعت دو به اتاقش رفتم تا نوشابه اي نيروبخش به او بدهم به محض آنكه آباژور را به كناري كشيدم تا مرا ببيند ناگهان از روي شادي و نشاط فرياد كشيد «اليزابت!» من گمان بردم خطر رفع شده است او پس از چند ساعت خوابيد و تصور مي كردم كه به بهبوديش كمك خواهد شد اما حالت صورتش رفته رفته تغيير مي كرد و تنفس او مشكل تر مي شد:
سايه مرگ بر سرش افتاده بود. دوباره چشمان عجيب خود را باز كرد و به سختي اندك حركتي كرد، دهانش را باز و بسته كرد و به نظر مي رسيد مي خواهد چيزي بگويد ولي در گفتنش ترديد داشت. و براي كساني كه در كنارش ايستاده بودند چنين مي نمود كه در آن زمان صورتش اندكي قرمز شده است. بعدا يك لرزه كوچك نمود و نفس عميقي كشيده و آرام و بي صدا پس از نگاهي شكوهمند چشمانش را براي هميشه فرو بست».
«زرتشت هم بدين سان ديده از جهان فرو بست»[4].
«نبوغ براي كمتر كسي اين همه گران تمام شده است».
نموداري منظم از مفاهيم اصلي پيش گفتار چنين گفت زرتشت
مفاهيم بنيادي را مي توان به دو دسته ي دوتايي تقسيم كرد:[1]
- از يك سو، هر گونه پديده يي از سلسله مراتبي كم و بيش پيچيده ميان نيروهاي مختلف تشكيل شده است. بعضي از نيرو ها كنشي (عمل كننده) و بعضي ديگر واكنشي (عكس العملي) هستند.
- پس براي فهميدن يك پديده، نخست بايد نيروهاي كنشي و واكنشي آن را متمايز كنيم و بعد سلسله مراتب اين نيروها را شناسايي كنيم، يعني ببينيم كدام يك از اين نيروها بر نيروهاي ديگر غلبه دارند: كنشي يا واكنشي.
- از سوي ديگر، در هر سلسله مراتبي از تناسب قوا، يعني در همه چيز، يك توان خواهي وجود دارد كه يا بيانگر منفي خواهي، ويراني خواهي و ارزش زدايي است، يا بيانگر مثبت خواهي، طلب سازندگي و ارزش گذاري است.
براي سنجيدن ارزش يك پديده بايد ديد سلسله مراتب نيروهاي آن چگونه عمل مي كند، يعني به چه عللي، بسته به مورد، نيروهاي كنشي يا واكنشي، غلبه دارند. به اين منظور بايد تبارنامه ي اين پديده را درك كنيم. يعني ببينيم چه نوع خواست و اراده يي –مثبت يا منفي- انگيزه و علت وجودي اش بوده است.
با ا ين توضيح، از لحاظ نظري، چهار تركيب به وجود مي آيد:
|
نوع خواست الهام بخش | |||
|
|
خواست |
خواست | |
|
مثبت |
منفي | ||
|
سلسله مراتب نيروها |
واكنش > كنش |
3 |
1 |
|
كنش > واكنش |
4 |
2 | |
در واقع، چنانچه فقط به خواندن «پيش گفتار» بسنده كنيم، قضايا به دو دليل كمي پيچيده مي شوند:
يكي اين كه در «پيش گفتار»، نيچه از تركيب اول دو گونه ي مختلف ارايه مي دهد. ما اين متغيرها را به ترتيب با A1 و B1 نشان مي دهيم.
دوم اين كه «پيش گفتار» تركيب 3 را معرفي نمي كند؛ اين تركيب در بخش سوم كتاب چنين گفت زرتشت، با توصيف رفتار خران عرضه مي شود: «هميشه «آرآر» گفتن[2]، فقط كار خران است». [3]
در چهار تركيبي كه به طور مستقيم مورد نظر ماست (A1، B1، ۲ و 4) هر بار با نوع متفاوتي از عاملان، نوع متفاوتي از متافيزيك و نوع متفاوتي از اخلاق روبه رو هستيم. به همين علت، مفاهيم كليدي «مرگ خدا» و «نيهيليسم» هر بار معناي متفاوتي مي گيرند.
با در نظر گرفتن اين نكات نمودار زير مي تواند چكيده ي درست «پيش گفتار» را به دست دهد:
|
مفاهيم نيچه يي |
تبارشناسي هاي ممكن | |||
|
واكنش > كنش |
كنش > واكنش |
خواست تصديقي و مثبت | ||
|
A1 |
B1 |
2 |
4 | |
|
كي؟ |
انساني زيادي انساني |
واپسين انسان |
انسان برتر |
ابرانسان |
|
مرگ خدا |
مرگ مسيح بر صليب |
حذف يك سرور زيادي متوقع و شاهدي مزاحم |
سايه بازمانده ي خدا |
ويران كردن لوح هاي كهنه، نخستين مرحله از تبديل سرشت |
|
نيهيليسم |
اين دنيا نسبت به آن دنيا بي ارزش است |
اين دنيا بي ارزش است، دنياي ديگري هم نيست |
نه اين دنيا ارزشي دارد، نه آن دنيا |
ويران كردن آن دنيا: تنها همين دنيا وجود دارد و با ارزش است. |
|
متافيزيك |
دو آليسم افلاطوني |
ماترياليسم كاهش دهنده |
دانايي حاصل از بازگشت جاودان | |
|
اخلاق |
اخلاق سنتي نيك و بد، فضايل عادي روزانه |
خوشباشي كاهلانه ديگر وظيفه و تكليفي نيست |
هدف از عمل،خود عمل است. وظايف سنتي، بدون پايه و بنيان شان، حفظ مي شوند. |
آفريدن لوح هاي نو: اخلاق استوار بر آري و نه. توان خواهي در مقام فضيلت يكتا |
گفتارهاي زرتشت - بخش چهارم (انسان برتر و ابرانسان)
الف) نداي انسان برتر
زرتشت پس از گذراندن چندين سال در انزواي كوهستان خويش، اكنون در انتظار آن ساعتي است كه بتواند موعظه ي جديدش را آغاز كند. وجودش لبريز از بخشندگي است و سراپا آماده است تا براي جلب انسان ها، عسل گفتارهايش را به آنها هديه كند. نيچه در انتظار چهارمين بخش چنين گفت زرتشت است (فصل1، «اهداي عسل»).
آن گاه پيشگو به ديدار زرتشت مي آيد. ما با او پيش از اين آشنا شده ايم (بخش دوم، فصل 19، «درباره ي نيش مار»). اين پيشگو پيامبر نيهيليسم آينده و بشارت دهنده ي واپسين انسان است (فصل 2، «بانگ فرياد خواهي»). واپسين انسان زشت ترين انسان جهان است، او از روي كينه توزي و فرومايگي خدا را كشته است تا از دست يك سرور پرتوقع خلاص شود (پيش گفتار، بند 5). زرتشت به زودي او را مي بيند (فصل7، «زشت ترين انسان»).
اما همان طور كه نيچه درباره ي معناي بخش چهارم چنين گفت زرتشت توضيح مي دهد، اين بانگ فرياد خواهي است كه باعث شده تا زرتشت از غار خويش بيرون آيد و نزد انسان ها باز گردد، فريادي است كه انسان هاي برتر، دلزده و خسته و درمانده از مرگ خدا، سر مي دهند. و زرتشت-نيچه- دلش به رحم مي آيد و به ياري آنها مي شتابد. چهره هاي گوناگوني از انسان برتر مي بيند. انسان اواخر قرن نوزدهم، معاصر با نيچه، هر چند زشت ترين انسان نيست اما هنوز از ابر انسان خيلي فاصله دارد؛ پس از آن، ديدار با فرا انسان (انسان قرن بيستم ما؟) فرا مي رسد. پس اگر مي بينيم نيچه دوباره قلم به دست مي گيرد از اين روست كه او پس از مراجعه به انسان و جست و جوي آفرييندگان، متوجه مي شود كه فقط انسان هاي برتر را به سوي خود جلب كرده است. نيچه پس از ارايه پيام والاي خود، پس از آن كه بازگشت جاودان را با آن احساس شورانگيز و رفيعي كه در سراسر بخش سوم ديديم اعلام مي كند، اكنون بار ديگر به زمين فرود مي آيد. اكنون مي تواند بسنجد كه ميان معاصران و آفرييندگان مطلوب او، همان ابرانسان هايي كه «پيش گفتار» نويدشان را مي داد، چه فاصله يي وجود دارد. آنچه در راه است نه ابرانسان، بلكه واپسين انسان است و اكنون نيز، دور، دور انسان برتر است.
ب) چهره هاي انسان برتر
چهره هايي كه زرتشت به ترتيب با آنها رو به رو مي شود عبارتند از: دو پادشاه به همراه خرشان، يك دانشمند، يك جادوگر، آخرين پاپ اعظم، يك گداي خودخواسته و سرانجام سايه ي خويش.
اين دوشاه، «شاه دست راست» و «شاه دست چپ» هر دو يك مسير را دنبال مي كنند. نيچه فراسوي اين گونه اختلاف ها يا اپوزيسيون هاي سياسي است و از ديدگاه ژرف خود ملاحظه مي كند كه ارزش هاي مورد نزاع طرفين در اصل يكي است: هر دو پادشاه فقط يك خر دارند و آرمان هاي يكساني بر گرده اش نهاده اند. هر دو از قدرت و از «آداب داني»، آن طور كه در زندگي مدرن رايج است، خسته شده اند (فصل 3، «گفت و گو با شاهان»).
دانشمند هم با روحيه يي اثبات گرايانه، به خاطر دقت و سخت گيري وسواسانه در احكام فكري خويش در تنگناي ابلهانه ي تخصص اسير است (فصل 4، «زالو»).
جادوگر، يا به عبارتي هنرمند، هرگونه اعتقاد و هرگونه اصالت را از دست داده است و نقش خود را مكانيكي بازي مي كند (فصل5، «جادوگر») (به احتمال قريب به يقين منظور نيچه در اينجا، ريچارد واگنر است).
آخرين پاپ از مرگ خدا متاسف است. وي نيز به طور مكانيكي هم چنان به آمرزش و تبرك مشغول است، انگار نه انگار كه خدا ديگر زنده نيست (فصل6، «از كار افتاده»).
بنابراين، قدرت سياسي، علوم، هنر، مذهب، يعني همه ي جنبه هاي فرهنگ انساني كه انسان به طور عام و انسان قرن نوزدهم به طور خاص اين همه به آنها مي نازد، از وقتي خدا مرده است، ديگر به نظر انسان ها بي فايده، بي قوام، بي روح، غير واقعي و فاقد هرگونه ارزش شده اند، با اين حال همچنان مطابق رفتار آنها رفتار مي كنند. ديگر خدايي در ميان نيست اما حيواني باركش، مثل خر، وجود دارد و در اين نقش جاي شتر را گرفته است (ن.ك. به بخش يكم، فصل1، «درباره ي سه دگرديسي»).
پ) خوشبختي دروغين، خوشبختي راستين
پس از مرگ خدا، انسان هاي برتر سعادتي را كه ديگر مي دانند آن دنيايي نيست، به عبث در اين دنيا مي جويند. اين را «گداي خودخواسته» به ما مي گويد و او كسي است كه زرتشت پس ديدار شاهان، دانشمندان، هنرمندان و كشيشان، ملاقات مي كند. او انسان ها را موجوداتي مي داند كه مبتلا به كينه توزي اند، گذشته را تكرار مي كنند، قدرت هضم و گوارش ندارند و مثل گاو مدام نشخوار مي كنند.
انسان بدون هدف، بدون انگيزه براي عمل، در دنيايي پوچ و باطل، خوشبخت نيست (فصل9، «سايه»). در اين باره، سايه زرتشت، پيشاپيش، خوش بيني هايي را كه به اصطلاح شجاعانه اند – مثل خوشبيني آلبر كامو- محكوم مي داند. نمي توان «سيزيف را خوشبخت تصور كرد»، خوشبختي او فقط سايه يي از خوشبختي است.
زرتشت خوشبختي را در نيمروز مي يابد و اگر شدن را دايره وار مي چرخد، پس هميشه نيمروز است. سايه ي زرتشت ناپديد مي شود. زرتشت خوشبختي را در قلب زمان مي يابد. خوشبختي اين جهاني، خوشبختي زميني، زميني كه بر آن دراز مي كشد، خوشبختي به هدف رسيدن و كاري را به سرانجام رساندن (فصل10، «در نيمروز»). اين خوشبختي همان است كه زرتشت مي كوشد تا آن را با انسان هاي برتر – كه همه در غار او گرد آمده اند- در ميان نهد. زرتشت همه شان را به سوي خود مهمان مي كند تا در «شام آخر» جديدي شركت كنند، جشني با خوراكي هاي زميني، شراب و گوشت (فصل11، «درودگويي» و فصل12، «شام آخر»). او در تمام مدت صرف غذا دوباره مفاهيم «پيش گفتار» را از سر مي گيرد، براي مهمانان سرود ابر انسان مي خواند، سرود كسي كه فرا رونده و دلير است و بصيرت دارد. زرتشت دلسرد نشده است. هر چند انسان به هدفش نرسيده است و انسان برتر از ابرانسان بسيار دور است، اما هنوز همه چيز امكان پذير است (فصل13، «درباره ي انسان والاتر»).
اما انسان هاي برتر اين را درك نمي كنند و همين كه زرتشت بيرون مي رود هر يك به نوبت براي علاج نوميدي خود چيزي پيشنهاد مي كند: يكي (جادوگر) اعتراف مي كند كه دلش براي خداي مرحوم و تسلاهاي او تنگ شده است و افسوس مي خورد (فصل14، «آواز اندوه») ديگري (عالم ملا نقطي) لاف علم مي زند، اطمينان ها و راه حل هايش را به رخ مي كشد كه مي توانند- به گفته ي اسلافش اپيكور و لوكرس- اضطراب هاي انساني را بر طرف سازند (فصل15، «درباره ي علم»)؛ نفر سوم (نزديك ترين كس زرتشت، سايه خودش) در وصف لذت هاي حسي سرود مي خواند (فصل16، «در ميان دختران صحرا»). زرتشت با شنيدن صداي خنده ي آنها خوشحال مي شود و گمان مي كند كه حالشان رو به بهبودي است. البته اين خنده يي نيست كه زرتشت مي خواهد به آنها بياموزد، يعني همان خنده يي كه زرتشت فقط يك بار شنيده است، همان خنده يي كه چوپان با كشتن «مار-زمان» سر داد و از خفگي نجات يافت، همان خنده يي كه «خنده يي انساني نبود» (بخش سوم، «درباره ي بينش و معما»)، اما به هر حال خنده ي فعلي نيز، در قياس با ناله هاي نوميدانه، به نظر زرتشت يك پيشرفت است (فصل17، «بيداري»).
اما زرتشت زود به اشتباه اش پي مي برد. واقعيت اين است كه انسان هاي برتر چون نمي توانند بدون خدا زندگي كند، كيش تازه يي ابداع كرده اند و اكنون به پرستش خر مي پردازند. و خر ستم كش را، حيواني كه «عرعاري» مي گويد، ستايش مي كنند (فصل 17، «بيداري»). زرتشت، اين مراسم را به هم مي زند؛ «آري» زرتشت با «عرعاري» خر، كه هر بار را بر گرده مي كشد، فرق دارد. آري زرتشت آري ابرانساني است كه مي آفريند. پس دم گرم زرتشت اندك ا ندك انسان هاي برتر را دلگرم مي كند و آنها شجاعتي واقعي مي يابند (فصل18، «جشن خر»).
ت) سرودهاي شادي؛ ابرانسان نزديك است.
سپس زرتشت همه ي انسان هاي برتر را با سرودي شكوهمند به جنبش مي كشاند، رود شادي، سرد نيم شب، سرآغاز يك روز نو، سال نو، جاودانگي نو- اگر شدن دايره وار مي گردد پس هميشه نيم شب است – سرود عشق به زمين، جاودانگي لحظه، جاودانگي اهدا شده به انسان، شادي بي كراني كه حجت هرچيز، حتي سخت ترين دردهاست (فصل19، «سرود مستي»).
صبحگاه، زرتشت به تنهايي به استقبال طلوع بيرون مي رود. دو نشانه به او مي فهماند كه ساعت ابرانسان سرانجام فرا رسيده است، دومين مرحله از دگرديسي در حال وقوع است. نشانه ي نخست اين است كه شير ويرانگري كه جانشين شتر شده بود، كار خود را عملا به انجام رسانده است و اكنون وفادارانه جلو پاي زرتشت آرميده است و ديگر جز غريدن عليه انسان هاي برتر كار ديگري ندارد ... دومين نشانه اين است كه كودكي كه بايد جانشين شير شود، تولد يافته است: فوجي از كبوتران، خدايان نوين را بشارت مي دهند؛ همان گونه كه غسل تعميد عيسي، فرزند دلبند خدا را يك كبوتر اعلام كرد (فصل20، «نشانه»).
ابرانساني كه «پيش گفتار » نويدش را مي داد، فرا مي رسد.
گفتار هاي زرتشت - بخش سوم (بازگشت جاودان)
الف) موعظه يي سر بسته و دشوار تر
اطراف زرتشت هر دم خلوت تر شده است. آن توده ي جمعيت «پيش گفتار» كنار رفت و جايش را به همراهان برگزيده داد، اما اينك از تعداد همين ها نيز كاسته شده و زرتشت به گفت و گوهاي اتفاقي با چند نفر، و حتي اغلب به تامل و تفكر در تنهايي بسنده مي كند. خودش از اين بابت افسوس مي خورد، زيرا آرزويش اين بود كه همه ي انسان ها را نجات دهد و به شيوه ي خود، آن را توده ي جمعيت مشتاق را به راه ابرانسان هدايت كند. اما در عين حال، ساده لوحانه بودن اين آرزوي قديمي را به طنز و تمسخر مي گيرد. زيرا اين دشوارترين انديشه ي زرتشت است و در جهاني كه در تدارك واپسين انسان هاست كسي هنوز معناي والاترين انديشه او را در نمي يابد، انديشه يي كه مدت ها يگانه ترين انديشه زرتشت بوده و خودش هم در بيان آن بسيار مردد است. (فصل1، «آواره»)
آموزه ي بازگشت جاودان، نخست به صورت تصويري، بسيار سرپوشيده و مرموزانه، القاء مي شود. زرتشت حكايت مي كند كه چوپاني را ديده كه گلويش را ماري مي فشرده است(مار، جانور كشنده:زمان؛ ونيز جانوري كه حلقه مي زند و مي پيچد...). مار به دهان چوپان خزيده بوده است و چوپان گردن مار را با دندان بريده و از چنگش خلاص شده است. اين مضمون بي درنگ با مضمون ابرانسان مرتبط مي شود، خنده ي چوپان كه بر مار، بر زمان پيروز شده است، خنده يي ابرانساني ست... (فصل2، «درباره ي ديدار و معما»).
زرتشت در بيان آشكارتر والاترين انديشه اش تا مدت ها مردد است، نخست از اين رو كه مي ترسد كسي منظورش را نفهمد (فصل9، «به خانه باز آمدن»).مگر نه اينكه حتي پيش از اين موضوع، برخي از همراهان او تركش كردند (فصل8، «درباره ي بي دين گشتگان»). اما به زودي خواهيم ديد كه زرتشت براي شك و ترديدخود دلايل ديگري نيز دارد. با اين حال خودش را آماده مي داند كه همه ي مصايب ناشي از اين انديشه ي والا را تاب آورد. هيچ ترسي ندارد و از اين نترسيدن متعجب است. در غروب «پنج شنبه ي مقدس»، مسيح كه آماده ايثار بود دچار اضطراب شد. اما وجود زرتشت را، كه آماده همه ي اضطراب هاست، سعادتي بود بي تشويش فرا گرفته است (فصل 3و6، «درباره ي شادكامي ناخواسته» و «بر كوه زيتون»).
ب) بازگشت جاودان، اخلاق و متافيزيك
نيچه براي اين كه ما را آماده ي شنيدن پيام خود-بازگشت جاودان- كند، دوباره به همان مضمون هاي آشنا مي پردازد و به تدريج با اشاره هاي غير مستقيم به ما نشان مي دهد كه آموزه ي بازگشت جاودان چه ابعاد تازه يي به اين مضمون ها مي بخشد، بنابراين مضمون اخلاقي تبديل سرشت و مضمون متافيزيكي مرگ خدا اينك جنبه ي تازه يي مي گيرند.
زرتشت به موضوع تخريب ارزش هاي كهنه بر مي گردد (فصل 5، «درباره ي فضيلت كوچك كننده» و فصل 12، «درباره ي لوح هاي نو و كهن») و-همان طور كه نيچه نيز تاكيد مي كند- انگيزه ي زرتشت در اين كار به هيچ رو احساس منفي نيست، محرك او فقط و فقط خواست آفريدن است (فصل7، «درباره ي گذار از كنار»). در عين حال، دومين جنبه ي تبديل سرشت است، سرود زرتشت، سرود ارزش هاي نو آفريده است (فصل10، «درباره ي سه شر» و فصل 12، «درباره ي لوح هاي نو و كهن»).
اندك اندك و سر بسته، مفهوم بازگشت جاودان پا به ميان مي گذارد و با مضمون ديگري كه موضوع بخش دوم چنين گفت زرتشت بود، در رابطه قرار مي گيرد، يعني با توان خواهي ابرانسان. و اين خواست آفريينده، فعال و تصديق كننده اينك به صورت توانايي تبديل كردن همه ي «چنين بود»ها به «چنين مي خواستم» و «چنين مي خواهم» ها در مي آيد.
زرتشت يك موضوع ديگر را نيز از سر مي گيرد و آن مرگ خداست. او از اين كه زير آسماني تهي به سر مي برد، سرود شادي مي خواند (فصل4، «پيش از دميدن خورشيد») و اين شادي را در تقابل با لذت ناسالم «سنگين جانان» كه زير بار ارزش ها از پا افتاده اند، قرار مي دهد (فصل11، «درباره ي جان سنگيني»).
در اينجا نيز ارتباطي تدريجي با ايده ي بازگشت جاودان صورت مي پذيرد: زرتشت سر بسته مي گويدكه پناه بردن به عالم تغيير ناپذير افلاطوني از بيم تغييرگرايي هركليتي بيهوده است (فصل12، درباره ي لوح هاي نو و كهن»).
پ) موعظه يي مشتاقانه
سرانجام، ايده ي بازگشت جاودان با غريوي از اشتياق و آشكارا اعلام مي شود. زرتشت خود را «منادي دايره» مي داند (فصل13، «شفا يافته»).
حالا بهتر مي فهميم كه پيش از اين چه شك و ترديدهايي باعث مي شد زرتشت نتواند منظورش را واضح تر بيان كند. او همين كه پيامش را اعلام مي كند، بيمار مي شود و درست مثل چوپاني كه تصوير كرده بود، چيزي نمانده كه خفه شود (فصل2، «درباره ي ديدار و معما»). آنچه باعث حسرت و مانع حرف زدن او مي شد و اينك براي آخرين بار سبب بيماري او شده است، بازگشت كم مايگي، زبوني، واكنش گرايي و منفي خواهي است. زيرا به نظر زرتشت اگر همه چيز جاودانه باز مي گردد، پس پستي و فرومايگي نيز جاودانه است. زرتشت مثل سقراط جوان پارتميد است كه جرات نمي كرد نظريه اش را تا آخر ابراز كند، زيرا از بيان اين امر كه چيزهاي پست نيز، همچون گل و لاي، پشم و پيله، چرك و كثافت، براي خود عالم مثالي دارند، ابا داشت.
اما زرتشت درمان درد خود را مي يابد. اين درمان بي ترديد همان چيزي است كه ژيل دولوز آن را خصلت انتخاب بازگشت جاودان مي نامد. به دليل همين خصلت انتخابي است كه پستي و فرومايگي باز نخواهد گشت:
«درسي كه از بازگشت جاودان مي گيريم اين است كه چيز منفي باز نمي گردد. معناي بازگشت جاودان اين است كه هستي، انتخاب است. تنها آن چيزي باز مي گردد كه تصديق كند يا تصديق شود (...) فراشد در باز توليد خود، مولد يك فراشد فعال است.»[1]
اين را زرتشت آشكارا نمي گويد. آنچه معلوم است اين است كه زرتشت هرگونه شكوه و شكايت، هرگونه افسوس و حسرت، هرگونه برخورد واكنشي يا منفي را كنار مي زند و هرگونه اتهام عليه هستي را مردود مي شمارد. درمان و تسلاي خاطر زرتشت در اين است كه او بايد از نو سرود سر دهد. (فصل13، «شفايافته»).
و زرتشت چنين سرودي را سر مي دهد: سرود آزادي سحرانگيز و بي كرانگي امكان عمل هر آن كس كه به بازگشت جاودان آگاه است (فصل14، «درباره ي اشتياق بزرگ»). سرود زرتشت سرود اعمال هماهنگ، آزادانه، خود انگيخته، سعادتمند و خلاق ابرانسان است (فصل15، «سرود رقصي ديگر»).
سپس (فصل16، «هفت مُهر») زرتشت بخش سوم كتاب را با هفت مُهر[2] مي بندد و عشق به جاودانگي را به عشق به يك زن تشبيه مي كند؛ و براي آخرين بار همه مضمون هاي كتاب را بر گرد ايده ي بازگشت جاودان فراهم مي آورد. زرتشت از تراكم لحظه ي جاودان كه جولانگاه توان خواهي است سخن مي گويد (مُهر اول)، از مرگ خدا (مُهر دوم)، از فعاليت خلاق (مُهر سوم)، از اظهار و تصديق وجود در همه ي كثرت آن (مُهر چهارم)، از عرصه ي عمل بي كرانه يي كه در اختيار ابر انسان است (مُهر پنجم)، از هستي سعادتمند زير آسمان تهي (مُهر ششم) و سر انجام از «آري» (مُهر هفتم) مي گويد.
اين مُهر و موم كردن با چنان شكوه و ابهتي انجام مي شود كه آدم فكر مي كند كتاب چنين گفت زرتشت مي تواند در همين جا تمام شود و شايد نيچه در پايان بخش سوم هنوز قصد نداشته بخش چهارمي به آن بيفزايد. در تاييد اين استنتاج مي توان به دلايلي اشاره كرد: در پايان فصل 13 از اين بخش جانوران زرتشت اعلام مي كنند كه «فروشد زرتشت به پايان رسيد». از سوي ديگر خود نيچه در نامه يي به تاريخ اول فوريه 1884، كه پس از نگارش بخش سوم نوشته است، مي نويسد:
به بندر رسيدم! زرتشت من پانزده روز است تمام شده است، كاملا تمام.[3]
با انديشه ي بازگشت جاودان، انديشه يي به تمام معني تصديق كننده، انديشه يي كه «پيش گفتار» با آن پايان گرفت، انديشه يي كه زير بناي همه ي مضمون هاي اصلي كتاب است و اكنون نيز هفت بار مُهر و موم مي شود، ظاهرا بايستي به آخر كتاب رسيده باشيم. اما بخش چهارمي نيز هست و بايد ديد در اين شرايط چه نقشي بازي مي كند.
گفتارهاي زرتشت - بخش دوم: (توان خواهي)
پس از سال ها تنهايي، زرتشت دوباره مانند جامي لبريز است، دوباره ‹‹فضيلت ايثارگر›› وجودش را فرا گرفته است (بخش يكم، فصل 22). اينك موعظه اش را از سر مي گيرد: فرزانگي نمي تواند خود خواهانه باشد و فرزانه نمي تواند منزوي بماند (بخش دوم، فصل 1؛‹‹درباره ي كودك و آينه››).
الف) توان خواهي، كليد تعبير و ارزيابي
پيام در اصل همان پيام است و زرتشت خلاصه اش را تكرار مي كند. مرگ خدا ما را به آفرينش ابر انسان موظف مي سازد (فصل 2؛‹‹در جزاير شادكامان››) بار ديگر همچنان استوار مجادله هايش را از سر مي گيرد، اما اين بار روش خود را براي تعبير و ارزيابي واقعيت به روشني نشان و توضيح مي دهد: توان خواهي(خواست قدرت)؛ براي فهميدن هر چيز بايد توان خواهي آن را تميز دهيم. بدانيم كه ارزش يابي هر چيز بستگي به توان خواهي آن دارد. با اين حال بايد دانست اينجا نوعي انسان نگاري (آنتروپوموفورميسم) نيست. توان خواهي نه يكي از مقولات منطقي است_مقولاتي كه سزاوار ‹‹تحقير بزرگ›› اند(پيشگفتار، بند 3)_ و نه فرايندي است كه مانند سوژه ي لاهوقي و كانت هم شكل دهنده باشد و هم از شكل بيندازد. توان خواهي ذهنيت هم نيست، خواه ذهنيت فردي باشد خواه متعالي. نيچه توان خواهي را ابداع نمي كند؛ بلكه آن را در هستي و وجود مي يابد. مراد دركِ اين مطلب است كه واقعيت و هستي، توان خواهي است. آن هم نه به اين معنا كه هر چيزي خواهان توان است، بلكه درست بر عكس، به اين معنا كه هر چيز يك توان است كه خواستي دارد و اين خواست يا نفي كننده است يا تصديق كننده، يا در خودش مي ماند يا گسترش مي يابد، يا از خود فراتر مي رود يا به آنچه هست تن مي دهد. (فصل 12‹‹درباره ي چيرگي بر خود››)
ب) منفي خواهي و كاربرد آن
بنابر اين فهميدن و سنجيدن هر چيز، محصول فهميدن و سنجيدن ارزش آن است. درپرتو اين اصل مي توان مجادلات تازه ي زرتشت را درك كرد: در همه جا هر چه مورد انتقاد اوست همواره داراي نوعي خواست ويرانگر و منفي است. اما هميشه از لابلاي نقد او امان ديگري نيز به چشم مي خورد و نشان مي دهد كه چنانچه خواستي سازنده و مثبت جاي خواست ويرانگر و منفي را بگيرد همه چيز عوض خواهد شد. نيچه كاربرد منفي خواهي را نخست در دين و اعتقاد به عالم رباني تشخيص مي دهد: ديني كه با انگيزه ي انتقامجويي نيهيليستي ، و از پا افتاده در زير بار ارزش هاي رباني، سعي مي كند ديگران را نيز از پا بيندازد (فصل 4‹‹درباره ي كشيشان››). از همين رو زرتشت نخست عليه كساني به نبرد مي پردازد كه با احسانشان (احساس مسيحي) با ترحمِ حقارت انگيزشان، انسان را، انسان بيچاره يي را كه خودش زير بار شرم و احساس گناه در مانده است، از پا مي اندازد (فصل 3‹‹درباره ي رحيمان››). دومين قلمرويي كه منفي خواهي در آن حاكم است قلمرو آيين هاي اخلاقي و سياست است. در اين زمينه زرتشت عليه كساني به مجادله مي پردازد كه سعي مي كنند ضعفشان را فضيلت بنامند تا شايد با اين كار تسلي خاطر پيدا كنند (بزدلي را فرزانگي مي نامند، تمكين را دليري، رماندگي را اعتدال و از همين دست) و به اسم عدالت كاذب با تحميل اين فضايل به ديگران، انتقام مي گيرند. چنين عدالتي جز ضعيف تر كردن قوي تر ها هدفي ندارد (فصل 5 ‹‹ درباره ي فضيلتمندان››). زرتشت همين انتقامجويي را نزد كساني كه زندگي را زهر آلود مي كنند نيز تشخيص مي دهد: واعظان امساك و خويشتنداري (فصل 6‹‹درباره ي فرومايگان››)، واعظان برابري كه همچون عنكبوت هركس را بگيرند فلج مي كنند تا با از پا انداختن آنهايي كه برتر و فراتر هستند، از بي مايگي خود انتقام بگيرند (فصل 7‹‹درباره ي رتيلان››) و سرانجام اين كه در قلمرو شناخت نيز زرتشت نوعي منفي خواهي مي بيند و فرزانگان، انديشمندان، دانشمندان و فيلسوفاني را افشا مي كند كه حتي وقتي منادي دقت عقلاني و چه بسا بي ديني هم مي شوند، باز به طور عيني جز محافظت ازفرهنگ رايج_منتها به شكل متفاوت_ كار ديگري نمي كنند، يعني با محافظت از همان فرهنگي كه ما را زير بار ارزش هاي لاهوتي از رمق انداخته است (فصل 8‹‹در باره ي فرزانگان نامدار››). اگر علم و دانش ما اين همه به بي طرف بودن خود مي نازد، از آن روست كه جز كنجكاوي ناسالمِ ناتوانان چيز ديگري ندارد (فصل 15‹‹درباره ي شناخت ناب››). انهايي هم _مكاراني كه به مكر خويش دچارند_ كه مدعي شم ممتاز، تجارب عميق و تقريبآ عارفانه هستند، در واقع ارزشي بيش از ارزش نشخوار كنندگان عقايد حاضر و آماده ندارند (فصل 16‹‹درباره ي دانشوران››). اما زرتشت با انتقاد از اين دانشمندان موقر و سنگين، پرافاده و محبوس در دانشي عبوس و سرانجام نيهيليستي، بذر دانشِ ديگري را در خيال ما مي كارد، دانش مشتاقانه ي كودمي كه معصومانه جهان را كشف مي كند (فصل 13‹‹درباره ي برجستگان››).
در مجموع، اين نقد سراپاي فرهنگ ما را در بر مي گيرد. بر خلاف هگل كه اين فرهنگ را متشكل از يك كل همگن مي ديد، نيچه آن را فقط يك ‹‹وصله پينه›› مي داند كه وام و انسجامش تنها از يك الهام مشترك نيهيليستي بر مي خيزد (فصل 15 ‹‹درباره ي سرزمين فرهنگ››). در مقابله با اين فرهنگ اين بيماري عالمگيري كه شيوع آن توسط انسان، دولت و مذهب او صورت گرفته است، زرتشت ندا سر مي دهد كه نه، زندگي، زمين و هستي، درد و رنج و بلا نيست.
پ) زرتشت چگونه در برابر يك و سوسه ي دو گانه ايستادگي مي كند؟
درست در ميانراه بخش دوم، نيچه به عنوان آنتراكت يا ميان پرده، سه سرود شكوهمند به ما هديه مي كند. سرود يكم (فصل 9، ‹‹درباره ي سرود شب››) نغمه ي عاشقانه ي حيرت انگيزي است. سروده ي انديشمندي كه ديگر اميد به عاشق شدن ندارد. در زرتشت هم گونه يي سنگدلي هست. زرتشت، اين كاشف روشن بين خواست هاي عميق كاونده بنياني است كه بصيرتش او را وا مي دارد تا ديدگاهش را يكسره دگرگون كند؛ زير فشار اين سنگدلي، او اعتراف مي كند كه وسوسه شده است تا در تاريكي و تيرگي بماند كه بسي ناخوشايندتر و گرما بخشتر از بصيرت سرد است. نيچه، از كارش كه افشا گري نيهيليسم است، هيچ لذتي نمي برد. اما زرتشت و نيچه مي دانند كه خوشبختي و سعادت ديگري هم هست، سعادت راستيني كه با بصيرت خاموش نمي شود. سعادت كودك، سعادت آفريننده ي ارزش هاي نو، سعادت رقص، يعني خود را به زندگي، به جريان خود انگيخته و هماهنگ آن سپردن. اين است آن سعادتي كه زرتشت اينك سرودش مي كند (فصل 10، ‹‹ سرود رقص››). آن گاه زرتشت دچار دومين وسوسه مي شود، وسوسه ي نوميد شدن از زمان گذرا و جواني گريز پا. پس اندوهناك بر جواني از دست رفته ي خويش مي مويد. اما اراده اش بر اين درد ظفر مي يابد. در اينجا براي نخستين بار به بازگشت جاودان – كه موضوع بخش سوم كتاب است – اشاره مي شود: توان خواهي مي تواند بر گذشت زمان پيروز شود (فصل 11، ‹‹ سرود عزا››).
ت) آزادي ابر انسان و زمان
زرتشت پيش از اين به موضوع زمان اشاره كره بود، زيرا با تاكيد بر ضرورت مرگ خدا – براي تولد ابرانسان- و تاكيد بر حذف هر گونه قدرت لايزال، زرتشت استدلال تازه يي عرضه كرد: آزادي ابر انسان تنها در صورتي واقعي است كه در زمان فراشد و در ساختن آينده يي بر پايه گذشته عملي شود. پس اگر زمان از نظر ذات تغيير ناپذير الهي جز توهم و پرتو مبهمي از بي زماني عالم مثال نباشد، در اين صورت آزادي ابر انسان نيز موهوم خواهد بود و ابر انسان خلاق به امري محال تبديل خواهد شد (فصل 2، «در جزاير شادكامان»). با اين حال، مشكل مهم اين است كه اگر از يك سو آزادي ضرورتا مستلزم زمان است، از سوي ديگر همين آزادي در زماني واقعي ناممكن به نظر مي رسد: وقتي آدم در زمان بين آينده يي كه تمام مي شود و گذشته يي كه مرده است گير كرده باشد، نمي تواند آزاد باشد. بي ترديد، منشاء اصلي انتقامجويي ريشه دار در فرهنگ ما، در همين مسئله است: انسان از وضعيت زماني و فاني خويش همچون دردي بي درمان انتقام مي گيرد. (فصل 20، «در باره ي نجات») راه حلي كه به ذهن زرتشت مي رسداين است: مرگ خدا، بزرگ ترين رويداد نيست و بيش از آن عيان و پر هياهوست كه بتواند كارساز باشد و حذف بي زماني كافي نيست (فصل 18، «درباره ي رويدادهاي بزرگ»).
موضوع بنيادي و كارساز وقتي به فكر زرتشت خطور مي كند كه او در سكوت به ذات زمان به صورت بازگشت جاودان پي مي برد؛ اما زرتشت هنوز آنچنان پخته نشده است كه بتواند مهم ترين پيام خود را ارايه دهد و يك بار ديگر به تنهايي روي مي آورد. شير هنوز يكسره كودك نشده است. (فصل 22، «خاموش ترين ساعت»)
ث) دو راهه ي انتخاب
يا همه چيز يا هيچ چيز، از اين دو بايد يكي را انتخاب كرد. و در اين ميان كابوسي كه خبر از رسيدن فلاكتي بزرگ مي دهدزرتشت را آگاه مي كند، پس بار ديگر اعلام مي كند كه اين فلاكت، واپسين انسان است كه در آخر نيهيليسم، ديگر نه به چيزي اعتقاد دارد و نه چيزي مي خواهد (فصل 19، «پيشگو»).
اما همين اندك اميد زرتشت و تدبيرهايي كه به كار مي بندد تا به انسان راه اعتلا به سوي ابر انسان را بياموزاند، نشان مي دهد كه هنوز مي توان اميدوار بود.
مقدمه
در آغاز راه انسانی بسیار انسانی، بررسی مفاهیم کلیدی و پیشگفتار «چنین گفت زرتشت» را آغاز نمودیم. در این مجال فرصتی بدست آمد تا به ادامه بررسی کتاب چنین گفت زرتشت و بررسی گفتارهای رزتشت در چهار بخش بپردازیم. گفتار این بخش قسمت اول از این مجموعه نقدها و بررسی های «گفتارهای زرتشت» می باشد و در قسمتهای بعدی به تشریح سه بخش دیگر کتاب خواهیم پرداخت..
واضح است که این تفسیر که احتمالا بدون شناخت مستقیم کتاب نیچه نامفهوم خواهد بود، مدعی نیست که می تواند جانشین خواندن متن اصلی شود، هدف فقط یاری رسانندگان به خوانندگان این کتاب در فهم این متن است. مساعدترین شیوه این است که نخست متن «پیش گفتار» را بدون مکث و يک نفس بخوانیم؛ سپس آن را بخش به بخش دوباره می خوانیم و این بار پس از قرائت هر بخش، تفسیر آن را نیز مطالعه می کنیم. همین روش، یعنی نخست خواندن بی وقفه ي متن و سپس خواندن آن توام با تفسیر، می تواند در مورد «گفتارهای زرتشت» نیز به کار رود.
نکته ي آخر اینکه همه ي بازگفته های من ازآثار نیچه، به جز مواردی که خود مستقیما آن را از انگلیسی به فارسی ترجمه کرده ام،از ترجمه های وزین استاد ارجمند و مترجم برجسته آثار نیچه «دکتر داریوش آشوری» آمده است. البته در مواردی که ترجمه ای از استاد آشوری در دست نبوده است، سعی شده یا از ترجمه های انگلیسی که معروفترین آن از والتر کافمن می باشد استفاده شود یا از ترجمه های دیگری چون تر جمه های رویا منجم و بهروز صفدری کمک گرفته شده است.
بخش يكم: (تبديل سرشت)
الف) يك برنامه ي وسيع: ويراني همه چيز، بازسازي همه چيز
زرتشت با تمثيلي آغاز مي كند كه نشانگر سه مرحله ي تبديل سرشت است: او مي آموزاند كه چگونه بايد از اطاعت منفعلانه ي شتر_كه همواره هر باري را كه بر گرده اش مي نهند قبول مي كند_ نخست با خشونت وحشيانه شير به واژگوني بار سنگين ارزش ها پرداخت . سپس با اصالت معصومانه ي كودك به آفرينش ارزش هاي نو رسيد (بخش يكم ‹‹درباره ي سه دگر ديسي››)
سرانجام اين كه ما در همين تمثيل كليد ورود به اولين بخش چنين گفت زرتشت را به دست مي آوريم كه گفتارهاي آن گاه گفتار شير ويرانگر و گاه گفتار كودك آفرينشگر است.
ب) گفتارهاي ‹‹شير››: آنچه بايد ويران كرد
تنوع آداب و گوناگوني وجدان هاي اخلاقي گواه آشكاري هستند كه ثابت مي كنند ارزش هاي اخلاقي، آفريده انسان اند و مسئولي جز انسان ندارند. همين مسئوليت است كه ما را موظف به آفريدن ارزش هاي نو مي كند؛ و باز همين مسئوليت است كه به ما حق مي دهد تا انسان ها را چه به صورت افراد و چه به صورت تمدن ها _ به اعتبار ارزش هايي كه آفريده اند و اخلاقي كه ابداع كرده اند، مورد داوري قرار دهيم.(فصل 15‹‹درباره ي هزار و يك غايت››) بر همين پايه است كه زرتشت، ‹‹شير›› دو آليسم، بنيان و پيامد اخلاقيات ترسو را بر ملا مي سازد (فصل 3 ‹‹درباره ي اهل آخرت››) و عليه آن فرهنگ بي مايه يي كه هم پرورده و هم پرورنده ي اين اخلاق است، به مقابله مي پردازد (فصل 7‹‹درباره ي خواندن و نوشتن››) و با نمايندگان ‹‹حاضر و موجود›› اين اخلاق كه عبارتند از دولت (فصل 11‹‹درباره ي بتان نو››) و ‹‹بزرگان›› (فصل 12‹‹درباره ي مگسان بازار››) در مي افتد.
اين اخلاق جبون و بيمار است نه دلير و متكبر و جنگاور. خالقانش به هيچ چيز جز وجدان راحت غرقه در رخوت و اهمال، رغبت ندارند (فصل 2‹‹درباره ي كرسي هاي فضيلت›› و فصل 14‹‹درباره ي دولت››). آنچه براي ايشان مهم است، نه عمل واقعي، بلكه احساس بعد از عمل است، مانند احساس تقصير و گناه_ پشيماني و ندامت در اخلاقيات مسيحي بسيار اهميت دارد_ يا احساس پيش از عمل مانند نيت كه از نظر كانت يگانه ارزش اخلاقي محسوب مي شود (فصل 6‹‹درباره ي بزهكار شوريده رنگ››). از فضيلت عدالت كه ايده ي اصلي فيلسوفان قرن هجدهم و انديشمندان اجتماعي قرن نوزدهم است، فقط دلسوزي به حال ضعيفان را درك مي كنند و نه احترام وظيفه برانگيز به همنوعان را (فصل 19 ‹‹درباره ي نيش مار››) و نوعدوستي را_فضيلت مسيحي احسان_ فقط شكيبايي در برابر ضعف همنوع مي دانند، يعني آسان ترين وسيله براي راحتي وجدان (فصل 16‹‹در باره ي نوعدوستي››). چنين اخلاقي بي رگ و پي و بي كالبد است و زرتشت اين عفيف نمايي رياكارانه را، كه تحت پوشش پاكي و خلوص ترس از تن را پنهان مي كند، افشا مي سازد و از اين راه به مقابله با كساني بر مي خيزد كه مدعي برتري به اصطلاح ‹‹من›› خويش بر تن خويش اند (فصل 4‹‹درباره ي خواردارندگان تن››) و تا آنجا پيش مي روند كه برتري مرگ را بر زندگي موعظه مي كنند. (فصل 9‹‹درباره ي واعظان مرگ››). دير و زود مرگ به نوع زندگي بستگي دارد، اگر كار آفرينش . خلاقيت را تحقق نداده باشيم، مرگ زود رس است و اگر با ترس و لرز فقط در پي حفظ يك زندگي سترون باشيم، مرگ دير رس است (فصل 21‹‹درباره ي مرگ خود خواسته››). نگرش به عشق جسماني، چه از جانب كساني كه از آن گريزانند و چه از سوي آنهايي كه در هرزگي غوطه ورند، نگرشي تحقير آميز است (فصل 13‹‹درباره ي پارسايي››). اينان زن را نه مادر ابر انسان بلكه وسوسه يي ناشي از ضعف مي دانند (فصل 18‹‹درباره ي زنان پير و جوان››) ازدواج شان در اين خلاصه مي شود كه در رفاهي رقت انگيز اسكان گزينند و نه اين كه آن را مرحله يي از ماجرايي سترگ بدانند كه بايد خالق ابر انسان باشد (فصل 20‹‹درباره ي زناشويي و فرزند››). نيچه در مقابله با ‹‹نيكي›› مورد ادعاي اخلاق، كه نفي كننده ي غرايز است، مفهوم‹‹شريف›› را قرار مي دهد، يعني كسي كه غرايز را نمي كشد، بلكه رامشان مي كند، همان گونه كه بدون ترس از حيوان، بدون كشتن او، مي توان با چيره شدن و استفاده از او، رامش كرد. (فصل 8‹‹درباره ي درخت فراز كوه››)
پ) گفتارهاي ‹‹كودك››: آنچه بايد ساخت
زرتشت آفريينده ي ابر انسان را از نو مي سرايد (فصل 17‹‹درباره ي راه آفريينده››). سرود او وصف دليري جنگاورانه يي است كه تصويرگر نبرد براي چيرگي بر خويش است (فصل10‹‹درباره ي جنگ و جنگاوران››). او وجود آن فضيلت يكتايي را تصديق مي كند كه با شور و شوق ها دشمني ندارد، بلكه از آنها غنا مي يابد (فصل5‹‹درباره ي شادي ها و شورها››). بخش يكم با سرودي پايان مي گيرد كه در گراميداشت سخاوت سرشار فضيلت راستين و نيرو و تواني است كه اظهار وجود مي كند، گسترده و سرشار مي شود. (فصل 22 ‹درباره ي فضيلت ايثارگر››) .
يكي از مواردي كه امروزه اذهان بسياري را مشغول كرده است، اين پرسش است كه آيا هيتلر ديكتاتور آلماني تحت شرايط خاص فلسفي نيچه به ظهور رسيده است؟ اين بدين علت است كه هيتلر به عنوان يك شخصيت هيولاي جهان- تاريخي برآن بود كه با توسل به پاره هايي از آرمانهاي نيچه، اروپا را در يك قالب منسجم و از پيش تعيين شده، وحدت ببخشد. اما اين موضوع را نبايد به عنوان حربه اي موفق براي كوبيدن و يا نفي آرمانهاي نيچه به كار گرفت. نيچه اساسا با تسلط يك قوم و نژاد بر جامعه جهاني مخالف بود، همانطور با آلماني ‹‹رايش›› نيز مخالف بود. در عين حال او در پي وحدت فرهنگي اروپا بود نه در پي اصلاح نژادي و استيلاي يك نژاد ‹‹برتر›› بر ديگر نژادها. او بر آن بود كه بالندگي و رشد و غني سازي فرهنگ و با عبور از مرزهاي محدود و عاميانه، پاي در عرصه عريض والائيها نهد و ابر انسانش را به ظهور رساند. او با هرگونه احساسات ناسيوناليستي و شوونيستي كوته فكرانه و عامه پسند مخالف بود. و ر عين حال به طبقه اشراف نجيب زاده احترام قايل بود. در واقع او به دو طبقه اجتماعي باور داشت و معتقد بود كه كهتران و توده عوام در قاعده اين هرم و مهتران و افراد استثنايي در راس آن قرار دارند و ابر انسان ستاره ايي است كه بر آسمان اين هرم اجتماعي خواهد درخشيد. در اين هرم اجتماعي كهتران و عامه مردم مكلف اند تا فراغت حال مهتران و افراد نادر و استثنايي و ‹‹نخبه گان›› را فراهم سازند تا آنها بتوانند بي دغدغه خاطر از مسايل پيش پا افتاده و امور ‹‹فيزيولوژيك›› مسئوليتهاي بزرگ و خطير خود، كه همانا فراهم ساختن شرايطي است تا تحت آن شرابط، ‹‹زمين روزي از آن ابرانسان شود›› را به انجام رسانند.
بنابراين نيچه نه فرد گراست و نه جامعه گرا، بلكه نخبه گراست، بطوري كه حتي همين افراد نخبه هدف نيستند، بلكه تنها پلي هستند به آن سوي، يعني به سوي انسان آرماني. جامعه مفهومي مجرد وانتزاعي است و افراد اصلا وجود ندارند، آنچه هست جز توده هاي پراكنده يك كل انتزاعي چيزي نيست. آنچه حقيقت دارد مردان نادر و استثنايي است. با اين حال ‹‹تمدن عالي مانند هرم است كه فقط بر قاعده پهن و وسيعي مي تواند استوار باشد و استحكام و قدرت بنيان عامه مردم براي اجتماع ضروري است[1]››.
بنابراين به عقيده نيچه طبقات حكم فرماست نه نژاد، گرچه نزاد برتر و نجيب نيز به عنوان يك ستون از ستون كاخ آرماني نيچه به شمار مي رود. به عبارت ديگر، نژاد برتر همچون علت ناقصه شرطي است از شرايط موثر در پيدايش و رشد و بالندگي نخبگان، اما كل انديشه نيچه معطوف به نژاد نيست و به خودي خود علت تامه به حساب نمي آيد. بنابراين نبايد در هيتلر آنچه را كه به عنوان اصل ‹‹ژنتيك›› براي تمايز و تشخص استفاده مي شد، با انيشه كلي تاريخي و طبقاتي نيچه اشتباه گرفت.
براستي وقت آن نرسيده است كه طبيبانه بپرسيم اين كنجكاوي و كنكاش فضولانه در انگيزه هاي يك فيلسوف و دانشمند، انگيخته ها و عقايد او را در راستاي تمايل باطني مفسرين تحريف نخواهد كرد؟ و اساسا در تحليل و برخورد با عقايد يك فرد، چه ضرورتي دارد تا به گذشته و به بحرانهاي روحي و عقده هاي رواني او مراجعه شود؟ به يقين چنين كساني يا چادر سوء حافظه گشته اند و اين عبارت مشهور ‹‹بنگر چه گفته است، تا چه كسي گفته است›› را به فراموشي سپرده اند و يااينكه سوء هاضمه دارند و نمي توانند چنين عبارت موجز و كوتاهي را نشخوار كنند. ازين گذشته تقارن يك فلسفه با فلسفه نازيسم نه تنها دليل بر بي اعتبار گشتن آنها نمي شود بلكه دليل بي اعتباري قضاوت مغرضانه همه آناني است كه به نحوي مي خواهند مسايل را در جهت اهداف از پيش تعيين شده خود، تحريف وهدايت كنند.
‹‹هيتلر به عنوان خونخوار تاريخ، مظلوم تاريخ است›› و به عنوان يك شخصيت تاريخي در طول تاريخ مورد هجوم كينه جويان و مغرضان قرار گرفته است و به نسبت خونخواران نامي و غير نامي و پنهان آشكار تاريخ، بيش از آنچه براستي بوده است در نقش هيولايي او اغراق شده است. چه بسا عنوان هيولا عنوان اغراق آميزي است كه اين ‹‹اروپائيان خوب!›› به هيتلر بخشيده اند. تصور اين موضوع كه چرا بايد اروپا در بخشيدن القاب و عناوين تا اين حد دست و دلباز باشد، چنان دشوار نيست. اين اروپاييان خوب براستي نيك دريافته اند كه عنصري خطرناكتر از هيتلر در تاريخ براي اروپا نبوده است. سلمان فارسي كه ايران را به لشكر عمر فروخت و چنگيز مغول براي مردم ايران و نادر شاه براي مردم هندوستان چيزي كمتر از هيتلر براي اروپاييان نيست، در حاليكه دست يهوديها و مسيحيان در هم گره خورده است تا هيتلر را نه تنها به اروپا، بلكه به كل جهان، به عنوان ديوي بي شاخ و دم كه تا به امروز نمونه اي نداشته است، معرفي كنند و در اين راستا ‹‹نيچه›› نيز از مواهب اين اروپاييان خوب، بي نصيب نبوده است. و فيلسوف ديوانه، مغز شيطاني، فيلسوف ملعون و ... به اضافه مشتري دائم روسپي خانه ها كه از تفكري شرقي برخاسته، از جمله عناويني است كه او را بدان مفتخر ساخته اند.
آيا هرگز امكان اين امر فراهم بوده است تا لحظه اي با خود در انديشه شويم كه براستي اگر اين هيولاي جهان – تاريخي، يعني آدلف هيتلر نمي بود، دكان اين دموكرات و اين متزوران زن صفت با كساد روبرو مي شد:
‹‹در جايي كه ديگر تنها چيز درخشان زر دكانداران است دكانداران سروري كنند! امروز ديگر روزگار شهرياران نيست! آنچه امروز خود را ملت مي نامد شايسته هيچ شهرياري نيست. بنگريد كه اين ملت ها خود اكنون چگونه چون دكانداران رفتار مي كنند: آنان از كمترين بهره در هيچ زباله اي نمي گذرند! در كمين يكديگرند و يكديگر را مي پايند و نام آن را ‹‹حس همجواري›› مي گذارند[2].››
و مهمتر از همه با اين همه امكانات و رسانه هاي يكسو يه و جهت دار و با نويسندگان و دست اندر كاران فيلم ها ي اكشن و تبليغاتي چه مي كردند و اساسا چه سوژه اي داشتند تا در باره آن، فيلم هاي عريض و طويل را به نمايش گذارند. در اين تامل كوتاه حقيقت بزرگي نهفته است، بي شك ‹‹هيتلري به نامي و نشاني ديگر از دل تاريخ مي زاياندند.›› هيتلر، مردي كه همچنان حتي مرگ او در هاله اي از اسرار وهمناك، براي اروپاييان كابوسي است، كه بر آن پاياني نخواهد بود.
Friedrich Nietzsche: Biography and Works
15 اكتبر ( 23 مهر ) 1844:
فريدريش نيچه در بخش روكن، در نزديكي تونزن، ساكسوني پروسي به دنيا مي آيد. پدرش، كارل لودويگ نيچه، پيشواي روحاني روستا و پسر يك پيشواي روحاني است؛ مادرش فرانزيسكا نيچه دختر پيشواي روحاني روستاي مجاور پوبلس است. فريدريش نيچه اولين ثمره ازدواج آنها بود. آنها دو فرزند ديگر نيز به دنيا مي آورند: اليزابت و ژوزف.
1849:
نيچه پدرش را به علت بيماري آنسفالو مالاسيا از دست مي دهد.
1846:
نيچه به عنوان دانشجوي الهيات و واژه شناسي وارد دانشگاه بن مي شود (16 اكتبر)
1865:
در عيد پاك 1865 تحصيل در رشته الهيات را (در نتيجه از دست دادن ايمانش به مسيحيت) رها مي كند و در 17 اوت بن را ترك گفته رهسپار لايپزيگ مي شود. در پايان اكتبر يا شروع نوامبر يك نسخه از اثر شوپنهاور جهان به مثابه اراده و پنداره و تصور را از يك كتاب فروشي كتاب هاي دست دوم، بدون نيت قبلي خريداري مي كند؛ او كه تا آن زمان از وجود اين كتاب بي خبر بود، به زودي به دوستانش اعلام مي كند كه او يك ‹‹شوپنهاوري›› شده است.
1867:
اولين اثر نيچه به چاپ مي رسد: Zur Geschichte der Theognideischen Spruchsammlug
او به مدت يك سال براي خدمت در هنگ توپخانه اي ارتش فراخوانده مي شود. در سرباز خانه به عنوان يك سوار كار ماهر شناخته مي شود:
‹‹ در اينجا بود كه نخستين بار فهميدم كه اراده زندگي برتر و نيرومند تر در مفهوم ناچيز نبرد براي زندگي نيست، بلكه در اراده جنگ اراده قدرت و اراده مافوق قدرت است!››
1868:
با ريچارد و اگنر ملاقات مي كند و شيفته او مي شود. اكنون واگنر و شوپنهاور با هم تر كيب مي شوند تا به آنچه از لحاظ عاطفي دين جديد نيچه است، تبديل گردند.
1869:
نيچه در بيست و چهار سالگي به استادي كرسي واژه شناسي Philology كلاسيك در دانشگاه بازل و به عنوان آموزگار زبان يوناني در دبيرستان منصوب مي شود. در 23 مارس مدرك دكتري را بدون امتحان از جانب دانشگاه لايپزيگ دريافت مي كند.
1871:
از دانشگاه بازل كرسي فلسفه در خواست مي كند كه پذيرفته نمي شود.
آثار نيچه:
1872: زايش تراژدي اولين اثر تاليفي نيچه به چاپ مي رسد.
1873: تاملات نابهنگام I: ديويد اشتراوس
1874: تاملات نابهنگام II: درباره ي سودمندي و ناسودمندي تاريخ براي زندگي
تاملات نابهنگام III: شوپنهاور در مقام آموزگار
1876: تاملات نا بهنگام IV: ريچارد واگنر در بايرويت
1878: انساني بسيار انساني
1879: گزيده ي آرا و اندرزها ( اولين ضميمه انساني بسيار انساني؛ انتشار در فوريه)
آواره و سايه اش ( دومين ضميمه انساني بسيار انساني؛ انتشار در 1880)
1880: نگارش سپيده دم ( انتشار در 1881)
1881: نگارش دانش شاد ( انتشار در پاييز 1882)
1883: فوريه: نگارش بخش اول چنين گفت زرتشت
ژوئن: نگارش بخش دوم چنين گفت زرتشت
1884: نگارش بخش سوم چنين گفت زرتشت (ژانويه)
1885: نگارش بخش چهارم چنين گفت زرتشت (آوريل)
1886: فراسوي نيك و بد نوشته و منتشر مي شود.
در سپتامبر و اكتبر پيشگفتارهايي براي چاپ جديد آثار پيپينش مي نويسد
1887: تبارشناسي اخلاق نوشته و منتشر مي شود.
1888: قضيه ي واگنر نوشته و منتشر مي شود
اراده معطوف به قدرت رها مي شود، ارزيابي دوباره ارزشها به جاي آن به دست گرفته مي شود.
شامگاه بتان نوشته و براي چاپ آماده مي شود.
دجال و آنك انسان (زندگي نامه خود نوشت نيچه) نوشته مي شود.
نيچه در مقابل واگنر و ديترامب هاي ديونيسوس گرد آوري مي شود.
1889: ارزيابي دوباره همه ارزشها رها مي شود. نيچه در كارلو آلبرتو، تورن، فرو مي پاشد (3 ژانويه): هنگامي كه به هوش مي آيد، ديگر از سلامت برخوردار نيست.
شامگاه بتان در آخر ژانويه، نيچه در مقابل واگنر به طور خصوصي، منتشر مي شوند.
1890: مادر نيچه او را با خود به شماره 18، وينگارتن، نومبرگ، باز مي گرداند، و به تنهايي به مراقبت از او مي پرازد.
1892: چاپ مجموعه آثار منتشر شده ي نيچه و گزيده ي يادداشت هايش
1894: در فور يه ‹‹آرشيو نيچه ›› در شماره ي 18 وينگارتن بنيان نهاده مي شود.
1895: دجال و نيچه در مقابل واگنر منتشر مي شوند. اليزابت خواهر نيچه صاحب اختيار چاپ آثار نيچه مي شود. فلج نيچه كه از لحاظ ذهني كودك شده، آغاز مي شود.
1896: اليزابت ‹‹آرشيو›› را به وايمار مي برد.
1897: مادر نيچه مي ميرد (20 آوريل)؛ اليزابت او را به وايمار منتقل مي كند و او و آرشيو را در ويلا سيلبريك جاي مي دهد.
1900: نيچه در 25 آگوست در وايمار چشم از جهان فرو مي بندد.
دلمشغولي نيچه، پرسش مربوط به مقصود وجود است. او اين پرسش را در زمينه يي بسيار ويژه مطرح مي كند: اگر، خدا و تمام چيزهاي مورد حمايت او مرده اند، و اگر ارزش هاي مسيحي ديگر نمي توانند بنيادهاي اخلاقي و فرهنگي تمدن اروپايي را بسازند، آنگاه اين پرسش بي درنگ و هولناك به ذهن ما مي آيد: آيا وجود اصلا هيچ معنايي دارد؟
پاسخ نيچه عبارت است از تشويق انسان هاي مدرن به پرورش تنها نگرشي كه مي تواند در غياب يك نقطه مركزي يا يك خدا جهان را آزاد كند و معصوميت را به جريان زندگي بازگرداند: ‹‹بدبيني تراژيك نيرومندانه››. نكته ي تراژيك، اين واقعيت است كه زندگي را بايد تهي از مقاصد اخلاقي يا اهداف اخلاقي ديد. اما، به نظر نيچه، اين نكته نبايد مارا به نوميدي يا انتقام گيري از زندگي به علت بيزاري از آن بكشاند؛ برعكس، بايد براي تاييد شادي آفرين واقعيت آن گونه كه هست بكوشيم، و با نگرشي به زندگي برخورد كنيم كه فراسوي ‹‹نيك›› و ‹‹بد›› داوري اخلاقي مطلق و نامشروط است. برخورد ما به جهان بايد نه از دل ضعف يا بيزاري بل از دل خيرخواهي و قدر شناسي، تندرستي، نيرومندي، فرزانگي و دليري بس سرشار بيرون آيد.
براي نيچه فلسفه ‹‹معنوي ترين خواست قدرت›› است. آنچه بايد انديشه هاي فلسفي درباره معناي زندگي را هدايت كند نه حقيقت بل ‹‹قدرت››، يعني سرشاري آفرينشگر زندگي است. درك ‹‹زندگي›› به عنوان ‹‹خواست قدرت›› انگشت نماترين جنبه انديشه نيچه است. اراده يا خواست (Der Wille) كه نيچه از آن سخن مي گويد با وجود شباهت هايي كه به ‹‹اراده›› فلسفه شوپنهاور و ‹‹جان›› (Geist) هگلي دارد، اما به طور كلي اين واژه در فلسفه نيچه معنايي ويژه بخود مي گيرد. همچنين اين اراده يا خواست قدرت چندان شباهتي به قدرت طلبي هاي اهل سياست، نظاميان، پول پرستان و حتي زور مداران ندارد (به ياد داشته باشيم كه نيچه همواره از بي رحم ترين خرده گيران ناسيوناليسم و نظامي گري بيسمارك بود) بلكه مقصود نيچه از قدرت، گونه هاي قدرت فرهنگي، معنوي، روحي و فكري است. نيچه براي قدرت يافتن، انضباطي سنگين، تمريني مداوم و آموزش و پرورشي عميق را ضروري مي شمارد. او همزمان جسم، جان و اراده را قوي مي خواهد و حتي روياروي خوارشمارندگان تن بر ارزش هاي جسماني صحه مي گذارد و آري گويي به زندگي و نيروهاي نا خودآگاهي را مي ستايد. نيچه كشش به سوي توانايي را گوهره اصلي زندگي انسان مي داند و وحتي دانش و فرهنگ را خادم آن مي خواهد. به گمان او فروپاشي و زوال هر فرهنگ يا حتي هر شخص هنگامي رخ مي دهد كه كشش به سوي نيرومندي رنگ بازد و چيز ديگري بر اين كشش اولويت يابد، ولو اين جايگزين خرد، دانش و هنر باشد. ازاين رو به گمان نيچه سنجه هر گزينش و عملي در زندگي، نه اخلاق و نه عقل، بلكه نيرومندي جان است.
به نظر نيچه، ‹‹قدرت›› يك امكان است، به طوري كه در عبارت ‹‹خواست قدرت››، واژه ي ‹‹قدرت›› نه تنها بر موجوديتي ثابت و تغيير ناپذير، مانند نيرو يا قوت، بل بر ‹‹انجام›› خواستي دلالت مي كند كه بر خود چيره يا غالب مي شود. نيچه فرد ‹‹مقتدر›› را كسي تعريف مي كند كه قادر به ‹‹تعهد›› است، زيرا حق چنين كاري را به دست آورده يا كسب كرده است.
نيچه را فيلسوف هزاره ها دانسته اند، چنان كه آندرو مالرو در اين باره مي نويسد: ‹‹تمام انديشه هاي بنيادي قرن بيستم يا از آن ماركس است يا نيچه.›› نيچه خود در مورد اينكه آيا او و نوشته هايش فهميده مي شوند يا نه در زندگي نامه خودنوشت خود «آنك انسان» اينگونه مي نگارد:
‹‹...هنوز زمان اين پرسش فرا نرسيده است. هنوز زمان من فرا نرسيده است، عده اي پس از مرگ متولد مي شوند. دير يا زود وجود نهادهايي لازم خواهد بود تا مردم بتوانند در آن ها به صورتي كه مي زندگي و آموزش را مي فهم، زندگي كنند و آموزش دهند: شايد حتي براي تفسير زرتشت، كرسي هايي معين شود.››
از اينرو انطباق گفته هاي نيچه در قرن نوزدهم بر اوضاع و احوال فرهنگي، اجتماعي و سياسي جهان در آغاز هزاره ي سوم ميلادي از اهميتي بيشتر برخوردار است. پرفسور حسن امين در مقدمه خود بر ترجمه كتاب تاملات نابهنگام نيچه، نمونه اي چند از سخنان نيچه را كه بيانگر تطبيق انديشه هاي نيچه بر اوضاع و احوال كنوني جامعه ماست، اينگونه بيان مي كند:
1- نيچه سياست را خيلي برنمي تابد و آن را حقير مي شمارد و در اين خصوص دو سه سخن ناب دارد: اول اينكه نيچه مي گويد: هيچ دولتي و نظام سياسي در جهان نيست كه خواستار حق و حقيقت يا علاقمند به فلسفه، فرهنگ، علم و معرفت باشد. هر دولتي آنگونه فلسفه، فرهنگ و معرفتي را طالب است كه پشتيبان و خدمتگزار و توجيه كننده ي نظام سياسي اش و خلاصه در خدمت اهداف حاكميت روز باشد. اين جاست كه نيچه آرزو مي كند: اي كاش دولت ها، فيلسوفان را به كار خود وا مي گذاشتند، بل كه رودرروي ايشان مي ايستادند، تا اينان در اين معركه به عمق فكر و اوج خلاقيت خود توانند رسيد، چرا كه فيلسوف به محض اينكه به خدمت حاكميت در آمد و اسير چم و خم اميال و اهداف دولت يا تابع حكومت و خادم دستگاه شد، ديگر فيلسوف نيست.
دوم اينكه نيچه مي گويد: وقتي در جامعه اي، مردم دل مشغول مسايل سياسي باشند و راجع به آن پر صحبت كنند، اين نشانه آن است كه دست اندركاران حرفه اي سياست، وظيفه ي خود را خوب انجام نمي دهند! جامعه اي كه خوب اداره شود و مديريت سياسي آن از كفايت برخوردار باشد، به هركس اين فرصت را خواهد داد كه به كار خود مشغول باشد و در ارتقاي مادي و معنوي و بالندگي و پويايي علمي و عملي خود بكوشد، نه آن كه از مسير زندگي خود منحرف شود و داخل سياست گردد. به عبارت ديگر، اين گفتار نيچه، در حقيقت همان سخن افلاطون است كه هر كسي بايد به كار خود مشغول باشد.
2- نيچه فرهنگ آلمان را در عصر خود سخت به باد انتقاد گرفته است. آيا در مقام مقايسه، امروز سخنان آن روز نيچه براي ما درس عبرتي نيست؟ مثلا نيچه مي گويد: ‹‹مشخصه ي فرهنگ جديد ما اين است كه بنياد آن بر علم نهاده شده است و روح آن همان استفاده ي ابزاري و كاربردي از علم است. در حالي كه استفاده ي ابزاري به سبعيت مي انجامد و علم، انسان زنده ي خلاق را به جسد موميايي شده ي بي تحركي تبديل مي كند!››
آيا اين سخن در روزگار ما صادق نيست؟
امروز، علم تا بدان جا پيش رفته كه بشر به نيروي علم، محيط زيست خود را به تصرف خويش در آورده است، اما، آيا فضاي محيط زيستي، خانوادگي، اجتماعي جهانيان هم امن تر و پاك تر از گذشته است، يا نوعي ‹‹سبعيت جديد›› و ‹‹توحش مدرن››بر زواياي زندگي انسان مسلط شده است؟
3- نيچه انديشه هاي فرهنگي آلماني ها را بطور عام و توجيه هاي ديني علم محور عصر خود را گونه اي خاص نقد مي كند. او در اين باب هم چون ديگر ابواب، قهرمان صداقت و راستي است. او در مقام يكي از صادق ترين فيلسوفان همه اعصار، دشمن جسور رياكاري و دورويي است. در مثل، نيچه، سرآغاز رساله ي يكم تاملات نابهنگام خود را با اين عبارت شروع مي كند كه: ‹‹باور عام در آلمان، سخن از نتايج شوم و مخاطره آميز جنگ را – به ويژه جنگي را كه به پيروزي منجر شده باشد – تقريبا تحريم مي كند.›› ما نيز در ايران عصر حاضر در خصوص انقلاب 22 بهمن 1357 به همين مشكل دچاريم، يعني فضاي سياسي كشور، نقد اين انقلاب را تحريم مي كند.
4- سخن نهايي نيچه در آخرين فراز از آخرين رساله ي تاملات نابهنگام اين است كه: ‹‹كدام يك از شما حاضر است، با علم به اين كه ‹‹قدرت، شر است››! از قدرت چشم بپوشد؟›› براستي در همين ايران خود ما چه تعداد استاد دانشگاه، فلسفه دان، عالم، هنرمند، شاعر از ‹‹قدرت›› چشم پوشيده اند و به نقد قدرت پرداخته اند؟ نه! اكثريت مطلق، داماد علم و دانش خود را در پاي عروس قدرت قرباني كرده اند و ندانسته اند كه اين قدرت پايدار نيست و شرف و عزت ماندگار انساني، از قدرت و رياست و تفوق زودگذر سياسي برتر است.
‹‹بسياري چه دير مي ميرند و اندكي چه زود! اما ‹‹بهنگام بمير!›› آموزه اي است هنوز با طنين نا آشنا. بهنگام بمير! زرتشت چنين مي آموزاند. براستي، آن كه بهنگام نمي زيد، چه گونه بهنگام تواند مرد؟ كاش هرگز از مادر نمي زاديد! زايدان را چنين اندرز مي دهم. اما زايدان نيز مرگ شان را سترگ مي انگارند و پوك ترين گردو نيز دوست دارد او را بشكنند. همه مرگ را سترگ مي انگارند. اما هنوز مرگ را جشن نگرفته اند. آدميان هنوز نياموخته اند كه زيباترين جشن ها را مقدس شمارند. مرگ كمال بخش را به شما نشان مي دهم كه بازماندگان را ممهيزي است و نويدي. آن كه كمال يافته فاتحانه به مرگ خويش مي ميرد، در ميان حلقه اي از اميدواران و نويد بخشان. چنين مردن آموخت بايد؛ و جشني نبايد كه در آن چنين ميرنده اي سوگندهاي بازماندگان را تقديس نكند. چنين مرگي بهين مرگ است.
مرگ خود را به شما سفارش مي كنم، مرگ خود خواسته را، كه از آن رو به من روي مي كند كه من آن را خواسته ام. و كي خواهم اش خواست؟››
امشب قصد دارم كمي اين وبلاگ رو از حالت فلسفي اش در بيارم. فردا 25 آگوست سالروز در گذشت نيچه است؛ همان انساني بسيار انساني كه اين وبلاگ به خاطرش پابرجاست. شايد امشب بيشتر از هرزمان ديگري دلم براي كسي که تمام زندگي من را عوض كرد تنگ ميشه. كسي كه بزرگترين لطف رو در حق من كرد. آره، روزي كه اين جمله رو خوندم كه:
‹‹ اما زرتشت چون تنها شد با دل خود چنين گفت: چه بسا اين قديس در جنگل اش هنوز چيزي از آن نشنيده باشد كه خدا مرده است!››
چنان تكاني به من داد كه پنج سال طول كشيد تا تونستم هضمش كنم و اكنون مديون نيچه ام كه اين خدايي رو كه تو حماقت نوجوانيم فكر مي كردم خيلي بزرگ و عادل و مهربونه كشتم. روزي كه فهميدم اين خدا به اسامي مختلف و با روشهاي مختلف چه دروغها و كلك هايي رو تحويل آدميان داده تا بتونه خودشو زنده نگه داره و اونا رو برده خودش كنه، براي نيچه كف زدم كه بزرگترين لطف رو به خدا كرد. نيچه اي كه ماهيت اصلي خدايان را براي همگان روشن كرد. شايد هيچ كس به اندازه نيچه خدا رو دوست نداشته:
‹‹دوست مي دارم آن را كه خداي خويش را گوشمال مي دهد، زيرا عاشق خداي خويشتن است. پس بايد با غضب خدايش فنا شود.››
بگذريم، قصد ندارم بيشتر از اين آبروي اين خداي ظالم و نا عادل رو ببرم. همان بهتر كه به دست نيچه كشته شد، كه اگر اينكارو نمي كرد قطعا زير دست و پاي انديشه انسان امروزي له مي شد.
آه، نيچه، نيچه، نيچه...
نيچه، آنكه فرياد كشيد به مرگ خدا...
او كه آيينه ايست كه نبايد توقع داشت اگر خري در آن نظر كند، انساني تواند ديد.
آنكه پيامبران را به صورت خدايان تف كرد تا فرزندان نامشروع فلسفه اي مضحك چون ملاصدرا و غزالي... در كوچه مخروبه هاي تاريخ نيست گردند.
آنکه پيشتر فرياد برکشيد براي حقيقت؛ باورها دشمناني خطرناکتر از دروغها هستند و دريغا که اينک مبهوت آسمانيم از آن پيشتر که بدانيم خدا مدفونِ خاک زير پاي ماست.
و افسوس، ترحمم برانم ميدارد که بر آنان که نميدانند ، خرد چيست و در به در در لابه لاي دهليزهاي سينه شان به دنبال مرکز تفکر ميگردند ، تنها به ريشخند کفايت کنم.
باشد که بدانند وجه تمايز ايشان و حيوان ، خرد است.
براستي اگر نيچه زاده نمي شد، جهان امروز ما چنين مي بود كه هست؟
تنهايي نيچه در پس آن الفاظ ساده و غريب نهفته است. اوج تنهايي او در اين عبارت قابل لمس است:
‹‹من مي توانم نغمه اي بخوانم و مي خواهم آن را بخوانم. گرچه در خانه خالي تنها هستم. بايد آن را براي شنيدن خود بخوانم[1]››.
پيش رس بدنيا آمدگان به واسطه آنكه ‹‹هنوز زمانه آنها فرا نرسيده است›› ناگزير در دنياي امروز مي درخشند و تا آينده هاي تاكنون پيش بيني ناشده كشيده مي شوند تا شايد آيندگان را روشني بخشند. گاهي نيز برق انديشه هايشان پيش از اصابت كمانه مي شود و در سرزميني كه بدان تعلق مادر زاد ندارند، زمين گيرشان مي سازد.
نيچه با تمام آگاهي و درك خود از كج فهمي و عدم آگاهي ديگران( اينكه او را نمي فهمند و هنوز زمانه اش فرا نرسيده است) در جستجوي كسي بود كه او را درك كند، كه او را بفهمد. او در پي چيزي، كسي و انديشه اي بود كه او را باز نمايد و در آينه آن خود را ارزيابي كند. كه در نهايت هرگز چنين كسي را نيافت
‹‹تا كنون هيچ كس به دنبال ستيز با من نبوده است، سكوت اختيار مي شود، با احتياطي غم افزا در آلمان با من رفتار مي شود[2]››.
بلكه
‹‹هيچ كس در آلمان دفاع از نام مرا در مقابل سكوت احمقانه اي كه در زير آن مدفون شده مسئله وجداني خويش نساخته است... در مورد من نيز آلماني ها بار ديگر به هر ترفندي متوسل خواهند شد تا از سرنوشتي عظيم، يك موش بيرون كشند. تا كنون با من كنار آمده اند، ترديد دارم در آينده بهتر از اين كنند[3]››.
با اين حال نيچه نه تنها شخصا در مقام يك آلماني در ميان آنها تنهاست و فهميده نمي شود بلكه آثار و نوشته هايش نيز مطلقا در ميان ‹‹انسان امروزي›› فهميده نمي شوند.
‹‹ آثاري كه گوته اي، شكسپيري هرگز حتي براي لحظه اي نمي دانسته چگونه در اين احساسات شديد و تنهايي عظيم نفس بكشد... شاعران وداها كاهناني هستند كه حتي ارزش باز كردن بند كفش هاي زرتشت را ندارند[4]››.
نيچه در همان عصر امتيازهاي خود را در مقام يك نويسنده مي شناسد و مي گويد:
‹‹در موارد منفرد به من القا شده تا چه حد خو گرفتن به نوشته هاي من سليقه را ‹‹نابود›› مي كند... اما فردي كه از راه تعالي خواست و اراده با من خويشي دارد با مطالعه آثار من، وجد واقعي فراگيري را تجربه مي كند: زيرا من از اوج هايي مي آيم كه هيچ پرنده اي هرگز به آن پرواز نكرده است و مغاك هايي را مي شناسم كه هيچ پايي بدان راه نيافته است[5]››
و از همين روست كه سال ها بايد بگذرد تا نوشته هاي نيچه خواندني شوند. نيچه با طنزي تلخ و نيشدار به اين مسئله مي پردازد كه
‹‹ براي اينكه خواندن را به مرتبه هنر برسانيم بايد نخست استعدادي را كه امروزه بيش از همه استعدادهاي ديگر فراموش كرده ايم دوباره بدست آوريم – و از همين رو هنوز سال ها بايد بگذرد تا نوشته هاي من خواندني شوند - استعدادي را كه تقريبا مستلزم داشتن طبيعت گاو است و به هر حال مطلقا در ‹‹انسان امروزي›› نيست: غرضم استعداد نشخوار كردن است[6]››.
‹‹ براي نمونه زرتشت من در حال حاضر هنوز در جست و جوي آن هاست - افسوس! هنوز بايد مدت درازي به جست و جويش ادامه دهد! فرد بايد شايستگي سنجش او را داشته باشد... و تا آن زمان كسي پيدا نخواهد شد تا هنري را كه در اين جا به هرز رفته، درك كند[7]››.
با اين حال نيچه به معناي متعارف تنها نبوده است، دوستاني داشته است لكن او هرگز همدمي كه عميقا او را درك كند، كه او را بفهمد نيافت و از همين رو از پس هر آشنايي كوتاه كه در مرحله آغازين بسيار مطلوب مي نمود، جدائي نا مطلوبي در پي داشت.
‹‹ تنهايي هفت پوست دارد، هيچ چيز نمي تواند از ميان آنها بگذرد. انسان مردم را مي بيند، به دوستانش خوش آمد مي گويد: دلتنگي جديد، هيچ نگاهي خوش آمد گويانه نيست[8]››.
ريچارد واگنر موسيقي دان مشهور آلماني از جمله دوستان صميمي نيچه محسوب مي شد كه هرچند ‹‹ بر فراز آسمان آندو ابري گذر نكرد›› اما واگنر در مقام ‹‹مشاور كليسايي›› رنگ هاي متفاوتي از خود نشان داد. به مسيحيت ارزش اخلاقي و زيبايي داد و نقايص فلسفي آن را در نظر نياورد. از همين روي نيچه از او كناره كرد.
رسالت نيچه او را به تنهايي و انزوا كشيد، در حالي كه او نيز انساني بود كه مشتاق روابط گرم و همدلانه با روشنفكران همسان خود بود. اين تنش پايدار مايه فشار روحي بزرگ و رنجوري او مي گشت. با اين حال نيچه با احترام از كنار واگنر، بوكهارت و اوربك مي گذرد و نسبت به آن ديگر از دوستانش مي گويد:
‹‹ در ميان آشنايانم چندين جانور آزمايشي دارم كه واكنش هاي متفاوت، به شكل آموزنده اي متفاوت، نسبت به نوشته هايم را بر من آشكار مي سازند. كساني كه نمي خواهند كاري با دورنمايه آنها داشته باشند. به اصطلاح دوستانم... اشخاصي كه مطلقا و تا مغز استخوان دروغگو هستند. هيچ نمي دانند كه با اين كتاب ها چگونه برخورد كنند – در نتيجه آنها را به همان سان مادون خود مي بينند...[9]››
‹‹اين گونه كتابها همچون آئينه اند، اگر خري به آئينه نگاه كرد نبايد انتظار داشت كه صورت فرشته در آن ظاهر شود[10]››
‹‹گوسفندهاي شاخدار در ميان آشنايانم، صرف آلماني ها اگر بشود گفت، به من مي فهمانند كه همواره با من هم عقيده نيستند. هر چندگاهي هستند...اين گفته را حتي در مورد زرتشت هم شنيده ام... سرانجام: نمي دانم چگونه مي توان به فردي كه تنها با او در نهايت سخن مي گويم چيزي بهتر از آنچه زرتشت گفته است، بگويم[11]››.
نيچه به دختر جوان روسي بنام ‹‹لو فان سالومه›› علاقمند بود. اگر سالومه پاسخ مثبتي به عشق نيچه مي داد، شايد زندگاني نيچه به گونه اي ديگر رقم مي خوردو از تندي بيانش مي كاست. نيچه از سوي دختر محبوبش نيز فهميده نمي شود. او مي گويد در مغز نيچه افكار تند و انديشه هاي غريب و نا مانوسي مي لولند كه براي راه عادي زندگي كردن خطرناك است. پس از اين نيچه در تنهايي مفرطي مچاله مي شود و طي نامه اي مي نويسد:
‹‹خيالبافي هاي من به حال شما چه فرقي مي كند؟ حتي حقيقت گويي هاي من براي شما اهميتي نداشته است. دلم مي خواهد به اين فكر كنيد كه مي ديوانه اي دچار سردرد هستم كه از زور تنهايي به جنون مبتلا شده ام[12].››
نيچه مشكل تنهايي را نيز در محيط و مكان زندگي داشت. گاهي مكان و محيط اقليمي نيز او را درك نمي كند. او همچون پرنده اي زمين را به پر پرواز خود دارد و از مكاني به مكاني ديگر است تا در محيط و مكاني كه بتواند در مماشات انديشه اش زنگي كند و يا در زندگاني انديشه ورزد.
نيچه صريحا اعلام مي كند كه اساسا من آلماني نيستم بلكه به آلمان تحميل شده ام:
‹‹ آب و هواي آلمان به تنهايي كافي است كه روده هاي قوي و حتي قهرماني را مايوس سازد. افي ست تا نابغه را به چيزي متوسط، چيزي ‹‹آلماني›› تبديل كند››.
نيچه سياهه اي از اماكني را كه در آن مردان بزرگي بوده اند را ارائه مي كند:
‹‹ از جاهايي كه هوش، پالايش، شرارت، جزيي از خوشبختي است. جاهايي را كه نوابغ الزاما خانه خويش ساخته اند. تمامي اين اماكن از هواي خشك و عالي برخوردارند: پاريس، اورشليم، آتن – اين نام ها چيزي را ثابت مي كند: نابغه،توسط هواي خشك و آسمان صاف شرطي مي شود- به بيان ديگر توسط سوخت و ساز سريع، امكان رساندن مكرر كميت هاي بالا و حتي عظيم انرژي به خويش[13]››.
و دست آخر اينكه براي درك نيچه بايد شرايطي كاملا مشابه خود او داشت: داشتن يك پا فراسوي زندگي
3- آنك انسان، ترجمه رويا منجم، انتشارات فكر روز، ص 192
5- آنك انسان، ترجمه رويا منجم، انتشارات فكر روز، ص 111
7- آنك انسان، ترجمه رويا منجم، انتشارات فكر روز، ص 114
اگر نيچه را منبع بعيدي براي ليبراليسم راديكال شده در نظر بگيريم، آنگاه منبع بودن او را براي فمينيسم راديكال شده به مراتب بايد بعيد تر بدانيم. با اين همه، در سال هاي اخير در برخي جاها آثار او را در اين جهت تفسير و از او به عنوان فيلسوفي زن ستيز ياد مي كنند.
ديدگاه هاي نيچه در باره ي ‹‹زن›› هم متنوع اند هم پيچيده. نمي توان ‹‹فلسفه ي زن›› منسجمي از آن ها بيرون كشيد. اين ديدگاه ها، گرايش ها و پيشداوري هاي متناقضي را نشان مي دهند كه در آن ها او، هم جنسيت زنانه را چون چيزي نيرومند و واژگون ساز مي ستايد و هم، آنگاه كه اين جنسيت از وظايف اجتماعي بچه داري و مادري جدا مي شود، از آن مي هراسد. به نظر نيچه، انديشه هاي مدرن درباره ي جامعه و سياست، انحطاط تفكر مارا درباره ي نقش ها و وظايف مردان و زنان سبب شده اند. زنان مدرن به مبارزه براي ‹‹حقوق برابر››تشويق مي شوند، اما اين مبارزه، در صورت توفيق، به زوال تدريجي نفوذ و قدرت زنان خواهد انجاميد.
به نظر نيچه، يكي از خطرهاي بزرگ جنبش زنان اين است كه با كوشش براي روشن كردن زنان نسبت به زنانگي خود به آنان ياد مي دهد كه ترس از مردان را از ياد ببرند. او مي گويد، با اين كار، زن از زنانه ترين غرايز خود دور مي شود[1]. نيچه مي پرسد چرا زنان بايد بخواهند مثل مردان شوند، در حالي كه ‹‹سنجيدگي و هنر›› زن در دلربايي، شوخ وشنگي، و سبكسري است؟ چرا آنان بايد به دنبال كشف ‹‹حقيقت›› زن باشند، در حاليكه هنر بزرگ او دروغگويي و مهم ترين مساله مورد علاقه اش ‹‹سرو وضع و زيبايي›› است[2]؟ نيچه مي گويد، برخلاف ‹‹انديشه هاي مدرن›› درباره ي زن و مرد، آموزش واقعي در مورد رابطه ي جنس ها را بايد در فرهنگ هاي شرقي يافت. نيچه در زنان ‹‹حماقت مردانه›› يي را مي بيند كه تنها مي تواند تباهي زن را در پي داشته باشد. هيچ گونه ‹‹قرارداد اجتماعي›› نمي تواند نابرابري زن و مرد و بي عدالتي لازم در رابطه ي آن ها را از ميان بر دارد.
نيچه هويت هاي زن و مرد را با نگرشي واقعي بررسي مي كند، مانند هنگامي كه در پاره متن 131 فراسوي نيك و بد، مي گويد مرد و زن هر دو خود را در مورد يكديگر فريب مي دهند، زيرا آنچه براي آنان گرامي و قابل احترام است، تنها آرمان هاي خودشان است. از همين روست كه مرد زن را آرام و مطيع مي خواهد، حال آنكه زن ‹‹ ذاتا ناآرام››و ‹‹وحشي›› است. نيچه همچنين مسيحيت را كه از بنيادهاي زندگي نفرت دارد و از اين رو مسايل جنسي را ناپاك و كثيف مي داند، (رويكرد مشابهي را در اديان توحيدي مثل اسلام و يهوديت نيز مي توان ديد) به گونه يي مثبت به مبارزه مي خواند[3].
آنچه نيچه در زن مي خواهد آفرييندگي است، و از اينرو زن را مادر ابرانسان مي دانند:
در مرد راستين كودكي پنهان است كه خوش دارد بازي كند. بياييد اي زنان و كودك را در مرد بيابيد! زن بازيچه اي باد پاك و ظريف، همچون گوهري، رخشان از فضيلت هاي جهاني كه هنوز در كار نيست. در عشق تان فروز ستاره فروزان باد! واميدتان اين باد: ‹‹بادا كه ابر انسان را بزايم!››
كارل ياسپرس نظر نيچه راجع به تاريخ جهان را به سه دسته سوال تقسيمم مي كند؛ اولي مربوط مي شود به آگاهي او از بحران عصر كنوني؛ دومي به استدلال نيچه كه مسيحيت علت اين بحران است؛ و سومي به راي او در باب كل تاريخ و موقعيت مسيحيت در آن.
نيچه تصويري هولناك از جهان امروز در آيينه تصور ترسيم كرد كه از زمان او تا كنون پيوسته تكرار شده است. او انحطاط فرهنگ را مي ديد و اينكه آموزش جانشين پرورش مي شود؛ مي ديد كه همه، همه جا ظاهر سازي مي كنند تا كمكي باشد به جبران و تلافي جوهر از دست رفته روح ما كه در عالم تظاهر و به شيوه ‹‹چنانكه گويي›› زندگي مي كنيم؛ مي ديد كه لذت جويي نامحدود خستگي و ملالي كرخ كننده به بار آورده است؛ محيط روحي ساختگي و دروغيني را مي ديد كه ديگر هيچ چيز در آن نمي بالد و نمي رويد و همه حرف مي زنند و هيچ كس گوش نمي دهد و همه چيز در درياي حرف غوطه مي خورد و مي ميرد و فروخته مي شود.
به عقيده نيچه، مسيحيت بود كه هر حقيقتي را كه آدمي در روزگاران پيش از مسيحيت با آن مي زيست نابود كرد ـــ و از همه بالاتر، حقيقت تراژيك زندگي را آنگونه كه يونانيان پيش از سقراط درك مي كردند. مسيحيت براي مقابله با آن، مشتي افسانه رديف كرد: خدا، نظم جهاني اخلاقي، جاودانگي، گناه، فضل و عنايت الهي، رستگاري. اما سر انجام ‹‹حس راستگويي زاييده خود مسيحيت از كل براشت مسيحي از جهان كه به دروغ آميخته است، روي بر مي تابد و پس مي كشد››، و همينكه آدميان به ماهيت دنياي افسانه اي و ساختگي مسيحيت پي ببرند، يگانه چيزي كه بتواند باقي بماند هيچي است:
‹‹ نيهيليسم محصول نهايي و منطقي همه ارزشها و آرمانهاي بزرگ ماست.››
پیشتر در باب نیهیلیسم مطلبی نگاشته بودم اما در این مجال به درخواست دوست نیک اندیشم فرید عزیز برآن شدم تا نكاتي چند در زمينه نيهيليسم نيچه بيان كنم. فريد عزيز در قسمت نظرات مطلب پيش سوالي را مطرح كرده بود مبني بر اينكه آیا نیچه خود، نهیلیسم را ایجاد نکرده است؟ در پاسخ به فريد عزيز بايد بگويم كه نيچه كسي بود كه به پيش بيني نيهيليسم اروپايي در دو سده آينده (سال 2000) و بعد از آن پرداخت. نيچه در كتاب اراده معطوف به قدرت[1] چنان از آينده و فاجعه اي عظيم سخن مي گويد كه گويا پا خويش و امروزش نهاده و بر آمده است. او با لحني كه به اوراد پيشگويان بزرگ همانند است مي گويد:
‹‹آنچه در اينجا مي آورم تاريخ دو سده آينده است. آنچه را كه خواهد آمد و جز آن هم نتواند بود، توصيف مي كنم: برآمدن نيهيليسم (نيست انگاري)...››
نيچه بروز نيهيليسم اروپايي را با اين جمله بيان مي كند: نيهيليسم دم در ايستاده است. او علل نيهيليسم را بيچارگي اجتماعي، انحرافات فيزيولوژيكي يا فساد نمي داند:
‹‹بينوايي روان و تن و خرد نيز خود به خود به هيچ روي توان آن ندارد كه نيهيليسم (يعني روگرداني قطعي از ارزش و از معني و از آرزومندي) به بار آورد.››
نيچه در اينجا با اشاره به افول مسيحيت (مشابه همان چيزي كه امروزه در جامعه خودمان در رويكرد با اسلام مي بينيم) شك و ريب در اخلاق را قطعي ترين موجب نيهليسم مي داند.
اما ارمغان نيچه ارزيابي دوباره همه ارزشها[2] ست. همان گاه كه جان كودك مي شود و به آفرييندگي دست مي يازد:
‹‹ مرا پاس مي داريد؛اما چه خواهدشد اگر روزی تنديس اين پاس داشت فروافتد؟ بپاييد که اين تنديس افتان شما را خرد نکند! شما آن گاه که مرا يافتيد هنوز خودرا نجسته بوديد. مومنان همه چنين اند. ازين رو ايمان چنين کم بهاست. اکنون به شما مي گويم که مرا گم کنيد وخود را بيابيد. وتنها آن گاه که همگان مرا انکار کرديد، نزد شما باز خواهم آمد. براستي آن گاه گم گشتگانم را با چشمي ديگر خواهم جست؛ با عشقي ديگر به شما عشق خواهم ورزيد. وديگر بار دوستان من خواهيد بودو فرزندان يک اميد. آن گاه نزد شما باز خواهم آمد تا نيمروز بزرگ را با شما جشن گيرم.و نيمروز بزرگ آن گاه خواهد بود که انسان در ميانه راه خويش، ميان حيوان وابر انسان، ايستاده باشد و رهسپاری خويش به شامگاه را چون برترين اميد خويش جشن گيرد؛ زيرا که اين راهي ست به بامدادی نو. آن که هميشه شاگرد مي ماند آموزگار خود را پاداشي بسزا نمي دهد...[3]››
نيچه بر اين باور بود كه ارزشهاي كنوني ما از اين رو به نيهيليسم مي رسد كه نيست انگاري حاصل منطقي ارزشهاي بزرگ و آرمانهاي عالي ماست و آن نيز هرگاه درباره آن تا به انجام بينديشيم – زيرا كه نخست بايد نيهيليسم را بخوبي دريافت و چشيد تا بتوان فهميد و به اين حاصل رسيد كه براستي ارزش اين ارزشها چه بوده است.... هنگامي رسد كه به ارزشهاي تازه اي نيازمنديم...
بخش يكم: (تبديل سرشت)
الف) يك برنامه ي وسيع، ويراني همه چيز، بازسازي همه چيز
زرتشت با تمثيلي آغاز مي كند كه نشانگر سه مرحله ي تبديل سرشت است: او مي آموزاند كه چگونه بايد از اطاعت منفعلانه ي شتر_كه همواره هر باري را كه بر گرده اش مي نهند قبول مي كند_ نخست با خشونت وحشيانه شير به واژگوني بار سنگين ارزش ها پرداخت . سپس با اصالت معصومانه ي كودك به آفرينش ارزش هاي نو رسيد (بخش يكم ‹‹درباره ي سه دگر ديسي››)
سرانجام اين كه ما در همين تمثيل كليد ورود به اولين بخش چنين گفت زرتشت را به دست مي آوريم كه گفتارهاي آن گاه گفتار شير ويرانگر و گاه گفتار كودك آفرينشگر است.
1) گفتارهاي ‹‹شير››:
آنچه بايد ويران كرد
تنوع آداب و گوناگوني وجدان هاي اخلاقي گواه آشكاري هستند كه ثابت مي كنند ارزش هاي اخلاقي، آفريده انسان اند و مسئولي جز انسان ندارند. همين مسئوليت است كه ما را موظف به آفريدن ارزش هاي نو مي كند؛ و باز همين مسئوليت است كه به ما حق مي دهد تا انسان ها را چه به صورت افراد و چه به صورت تمدن ها _ به اعتبار ارزش هايي كه آفريده اند و اخلاقي كه ابداع كرده اند، مورد داوري قرار دهيم.(فصل 15‹‹درباره ي هزار و يك غايت››) بر همين پايه است كه زرتشت، ‹‹شير›› دو آليسم، بنيان و پيامد اخلاقيات ترسو را بر ملا مي سازد (فصل 3 ‹‹درباره ي اهل آخرت››) و عليه آن فرهنگ بي مايه يي كه هم پرورده و هم پرورنده ي اين اخلاق است، به مقابله مي پردازد (فصل 7‹‹درباره ي خواندن و نوشتن››) و با نمايندگان ‹‹حاضر و موجود›› اين اخلاق كه عبارتند از دولت (فصل 11‹‹درباره ي بتان نو››) و ‹‹بزرگان›› (فصل 12‹‹درباره ي مگسان بازار››) در مي افتد.
اين اخلاق جبون و بيمار است نه دلير و متكبر و جنگاور. خالقانش به هيچ چيز جز وجدان راحت غرقه در رخوت و اهمال، رغبت ندارند (فصل 2‹‹درباره ي كرسي هاي فضيلت›› و فصل 14‹‹درباره ي دولت››). آنچه براي ايشان مهم است، نه عمل واقعي، بلكه احساس بعد از عمل است، مانند احساس تقصير و گناه_ پشيماني و ندامت در اخلاقيات مسيحي بسيار اهميت دارد_ يا احساس پيش از عمل مانند نيت كه از نظر كانت يگانه ارزش اخلاقي محسوب مي شود (فصل 6‹‹درباره ي بزهكار شوريده رنگ››). از فضيلت عدالت كه ايده ي اصلي فيلسوفان قرن هجدهم و انديشمندان اجتماعي قرن نوزدهم است، فقط دلسوزي به حال ضعيفان را درك مي كنند و نه احترام وظيفه برانگيز به همنوعان را (فصل 19 ‹‹درباره ي نيش مار››) و نوعدوستي را_فضيلت مسيحي احسان_ فقط شكيبايي در برابر ضعف همنوع مي دانند، يعني آسان ترين وسيله براي راحتي وجدان (فصل 16‹‹در باره ي نوعدوستي››). چنين اخلاقي بي رگ و پي و بي كالبد است و زرتشت اين عفيف نمايي رياكارانه را، كه تحت پوشش پاكي و خلوص ترس از تن را پنهان مي كند، افشا مي سازد و از اين راه به مقابله با كساني بر مي خيزد كه مدعي برتري به اصطلاح ‹‹من›› خويش بر تن خويش اند (فصل 4‹‹درباره ي خواردارندگان تن››) و تا آنجا پيش مي روند كه برتري مرگ را بر زندگي موعظه مي كنند. (فصل 9‹‹درباره ي واعظان مرگ››). دير و زود مرگ به نوع زندگي بستگي دارد، اگر كار آفرينش . خلاقيت را تحقق نداده باشيم، مرگ زود رس است و اگر با ترس و لرز فقط در پي حفظ يك زندگي سترون باشيم، مرگ دير رس است (فصل 21‹‹درباره ي مرگ خود خواسته››). نگرش به عشق جسماني، چه از جانب كساني كه از آن گريزانند و چه از سوي آنهايي كه در هرزگي غوطه ورند، نگرشي تحقير آميز است (فصل 13‹‹درباره ي پارسايي››). اينان زن را نه مادر ابر انسان بلكه وسوسه يي ناشي از ضعف مي دانند (فصل 18‹‹درباره ي زنان پير و جوان››) ازدواج شان در اين خلاصه مي شود كه در رفاهي رقت انگيز اسكان گزينند و نه اين كه آن را مرحله يي از ماجرايي سترگ بدانند كه بايد خالق ابر انسان باشد (فصل 20‹‹درباره ي زناشويي و فرزند››). نيچه در مقابله با ‹‹نيكي›› مورد ادعاي اخلاق، كه نفي كننده ي غرايز است، مفهوم‹‹شريف›› را قرار مي دهد، يعني كسي كه غرايز را نمي كشد، بلكه رامشان مي كند، همان گونه كه بدون ترس از حيوان، بدون كشتن او، مي توان با چيره شدن و استفاده از او، رامش كرد. (فصل 8‹‹درباره ي درخت فراز كوه››)
2) گفتارهاي ‹‹كودك››:
آنچه بايد ساخت
زرتشت آفريينده ابر انسان را از نو مي سرايد (فصل 17‹‹درباره ي راه آفريينده››). سرود او وصف دليري جنگاورانه يي است كه تصويرگر نبرد براي چيرگي بر خويش است (فصل10‹‹درباره ي جنگ و جنگاوران››). او وجود آن فضيلت يكتايي را تصديق مي كند كه با شور و شوق ها دشمني ندارد، بلكه از آنها غنا مي يابد (فصل5‹‹درباره ي شادي ها و شورها››). بخش يكم با سرودي پايان مي گيرد كه در گراميداشت سخاوت سرشار فضيلت راستين و نيرو و تواني است كه اظهار وجود مي كند، گسترده و سرشار مي شود. (فصل 22 ‹درباره ي فضيلت ايثارگر››) .
پيشگفتار با والاترين انديشه زرتشت پايان مي گيرد. انديشه اي كه تنها آفرييندگان درك خواهند كرد و تنها ابر انسان ها مي توانند پذيراي آن شوند. اين انديشه گوشه يي از آنچه را كه مي تواند يك جهان بيني نو باشد به ما نشان مي دهد ، جهان بيني يي كه دوآليستي نيست، متافيزيك نويني كه موضوعش ديگر نمي تواند ‹‹آن سو›› و ‹‹ماوراي›› امور عيني فيزيكي باشد، بلكه موضوعش همين جهان فيزيكي است كه آموزه ي ‹‹بازگشت جاودان[1]›› آن را از همه ي تراكم هستي شناسا نه يي برخوردار مي كند كه ظاهراگويا دنيوي بودن اش باعث شده تا از آن محروم باشد، در عين حال پي مي بريم كه عمل در گستره ي چنين جهاني چرا فرا انساني است.
پس از پيشگفتار نيز در بخش سوم گفتارهاي زرتشت، بازگشت جاودان ، آموزش محوري و احتمالا كل فلسفه نيچه است. نيچه در شامگاه بتان مي گويد: ‹‹او آخرين شاگرد ديونسيوس فيلسوف و استاد بازگشت جاودانه است.[2]›› نيچه خود ريشه اين انديشه را در هراكليتوس مي بيند. در آنك انسان، انديشه بازگشت جاودان اساسي ترين برداشت زرتشت، و بيانگر عالي ترين قاعده ي ممكن بر اي تاييد زندگي نشان داده مي شود. [3] نيچه بر اين باور بود كه زمان لا يتناهي است و هر چه وجود دارد، در يك گردش ادواري تكرار مي شود و اين عمل تا انتهاي نا معلومي ادامه خواهد داشت.
اين آموزه از دو نظر اهميت دارد: نخست، به عنوان آموزش سرشت زمان و، دوم، به عنوان تجربه يي كه وحدت آفرينشگرانه ي همه چيزها، از جمله نيك و بد، را تاييد مي كند. آزمايش فكري بازگشت جاودان نه به معناي فرا گذشتن از انساني بسيار انساني، بل به معناي تعميق آن است. ‹‹انسان›› و ‹‹ابرانسان›› در تقابل بنيادين باهم قرار ندارند. همان گونه كه ما در زندگي روزمره و عادي خود امر ‹‹فوق العاده›› را تجربه مي كنيم، تجربه ي ابر انسان نيز از عوامل اساسي وجود انسان است. شايد ناسازه ي بزرگ بينش زرتشت درباره ي ابرانسان اين باشد كه ما در آن به دنبال چيزي خيالي و ماندگار مي گرديم. همان گونه كه نيچه در يادداشتي به تاريخ 3 – 1882 مي گويد، براي گله ي انساني تمام نشانه هاي ‹‹ابرانسان›› چون نشانه هاي بيماري يا ديوانگي ظاهر مي شوند.
بازگشت جاودان به مفهوم بازگشت به همان صورت و در همان حال ‹‹بودن›› نيست بلكه ‹‹شدن›› و در مراتب شدن بازگشتن است، نه بازگشتن به همان چيزي كه بوده است، نه رجعت دوباره به همان صورت كه بوده است، بلكه بازگشت پس از پايان سير دوره زيرين حلقه گردبادي صعود و تكامل به حلقه برين و بالايي است. ‹‹بازگشت جاودان›› عمق وفاداري نيچه به زمين را مي رساند. اما آنچه كه او را عاصي مي سازد، عناصر فاسد وانگلي موجود در زمين است و همينطور از احساس بزرگي اش كه نسبت به وضعيت موجود با چشم حقيرانه اي مي نگرد و چون بر آن است تاانسان را ازين فراز بخشد تا پا بر اين از اين فراتر رود، احساس درد تمام وجودش را انباشته مي سازد.
وفاداري نيچه به زمين امكان اين امر را فراهم مي سازد تا با وفاداري به زمين، از اغواگري ايده آليست ها و ترفندهاي شاعرانه عرفا، پيامبران وقديسين، كه تحت لواي مفهوم ‹‹خدا›› و با خلق و آفرينش مداين كذايي و آرمان شهرها و جهان ‹‹اتوپيايي›› و با سود جوئي از ارزش هاي بالاتر و با ابداع مواعظ دهن پركن اخلاقي، كه زمين را پست و گناه آلود ساخته اند، بتوان در امان بود.
‹‹بگريز دوست من، به تنهايي ات بگريز! تو را از مگسان زهرآگين زخمگين مي بينم. بگريز بدانجا كه باد تند و خنك وزان است. به تنهايي ات بگريز! به خردان و بيچارگان بس نزديك زيسته اي. از كين پنهانشان بگريز! آنان در برابر تو سراپا كين اند و بس. بيش ازين براي راندنشان دست مياز! آنان بسيار اند و سرنوشت تو مگس تاراندن نيست. ››
در چند روز اخير دوست عزيزي به نام ‹‹علي››[1] با سخناني كه از روي تعصب و غرض ورزي بوده قصد بر هم زدن انسجام مطالب وبلاگ و كشاندن بحث به حوزه دين و اخلاق را داشته كه نمي دانم از اين كار خود چه منافعي را دنبال مي كند. البته قضاوت در باره ايشان بعهده خوانندگان محترم اين وبلاگ است اما در اين مجال با پوزش از همه دوستان به خاطر اينكه مباحث مربوط به نيچه و انديشه هاي او پراكنده شد، سخناني دارم با اين دوست عزيز. جناب علي:
اگر از من انتظار داري كه در مورد اديان و ريشه ی آنها بنويسم ، مثلا اين كه بگويم فلان دين از كجا شروع شده و بقول تو فلسفه اش چه بوده، بايد عرض كنم كه من در اينجا نيامده ام كه تاريخ بنويسم و داستان سرايي كنم.
در ضمن به خاطر داشته باش كه من اينجا نيامده ام كه وقتمو تلف كنم و به بعضيها ثابت كنم كه يك سري كتاب خوندم پس بياييد مباحثه كنيم. من فقط درك خودم را از نيچه و از زندگي مي نويسم.
در مورد اين كه شما تاكيد داري من رونويسي مي كنم هم بايد بگم كه اگر به دقت و نه با غرض ورزي به مطالب وبلاگ نگاه مي كردي مي ديدي كه هر جا كه مطلبي از جايي يا شخصي ذكر شده منبع آن در پانوشت آمده يا سخن آن شخص به صورت نقل قول در گيومه (‹‹››) آمده است.
اينكه شما گفتي من سوال مي كنم يا شما بايد بپرسي، بايد مطلبي را يادآوري كنم كه هيچ بايد و نبايدي و جود ندارد. نمي دانم، شما شايد به كنترل احتياج داري، پس قانونمندي. اما من آزادم. این یک تفکر اگزیستانسیالیستی است. در مورد قانع كردن هم بايد بگم كه من احتياج به قانع كردن كسي ندارم و دقيقا منظورمم از وبلاگ هم اين است كه به خاطر حسي كه به نيچه داشتم دوست داشتم يك سري از مطالب رو كه ميدانم با دوستانم share كنم. نمي خواهم كسي راقانع كنم كه بياید هم نظر من شودچون چنين چيزي امكان نداردكه با چند خط نوشته نظر كسي را درباره زندگي عوض كني.
در مورد قانع كردن من هم بايد بگم كه استدلال علمي منبعش عقل و تجربه است كه براي كسي لحاظ ميشود که منشا فكريش عقلانيت باشه نه من كه منشا فكري ديگري دارم.
در مورد مساله رياضي شما كه 2×2=4 ميشود هم گفت كه اين ادياني را كه نام بردي از ريشه مشكل دارند و حتي با عقلانيت هم سازگاري ندارند. شايد بعضي از اين اديان در زمان خودشان كامل بودن اما انسان امروزي چيزي ديگري را جستجو مي كند. اگر كمي به پيرامونت نگاه كني و چشمهايت را خوب باز كني خواهي ديد كه امروزه از اين اديان فقط تنها چندين نام بر دهان مردم ديده مي شود و اثري از دينداري در هيچ بافتي از اين اجتماع ديده نمي شود. در ضمن برای این که بت پرست نباشی کافی نیست که بتها را تک تک بشکنی، بلکه باید خوی بت پرستی را از بین ببری.
خيلي حرف است كه بخواهم بنويسم اما بيشتر ازين ازرشش را نداري كه وقت خودم و وقت دوستانم را به خاطر كج فهمي هاي تو تلف كنم. شاد باشي.
در پايان باز هم به خاطر پراكنده شدن مطالب و خارج شدن از بحث اصلي از تمامي دوستان و نيك انديشان عزيزم عذرخواه هستم اميدوارم قصور اينجانب را ببخشند.
در خاتمه لازم میدانم که از هم اندیشی و نیک اندیشی دوستان عزیزم «ایرج» و «کیارش» عزیز نهایت سپاسگزاری را داشته باشم.
نيچه فيلسوفي است كه فراتر از هزاره ها و زمان انديشيد. آندره مالرو مي نويسد: ‹‹تمام انديشه هاي بنيادي قرن بيستم يا از آن نيچه است يا ماركس.›› انديشه هاي او انديشه هايي است كه براي تماميت بشريت سالها ي بسيار رهنمون بوده و بدون شك همه هزاره ها والاترين عهد و پيمان هاي خود را به نام او خواهند بست. نيچه خود تصوير كساني كه انديشه هاي او را مي خوانند و آن را به كهنگي و عقب بودن از زمان متهم مي كنند اينگونه ترسيم مي كند:
‹‹ با روان هاي تنگشان به تو بسيار مي انديشندو همواره از تو انديشناك اند! سرانجام انديشيدن به هر چيزي انديشناكي است! تو را به خاطر تمام فضيلت هايت كيفر مي دهند و آنچه بر تو مي بخشايند تنها لغزشهاي تو ست.››[1]
اين مگسان بازار همان ‹‹واپسين انسان›› ها هستند كه مي گويند: ‹‹ما خوشبختي را اختراع كرده ايم.››
اما مشكل دين كه با تنگ نظري فلسفه دين ناميده شده است! غافل ازاينكه دين در تعارض با فلسفه است. اديان از زمان پيدايش خود تا كنون يك سلسله ارزشهايي را ارايه داده اند كه اين ارزشها به جاي آنكه در جهت خواست قدرت بشر بوده باشد در جهت انحطاط بشر بوده است. همه آن چيزهايي كه در مسيحيت يا در ديگر نظامهاي اخلاقي به نام اصول اخلاقي معرفي شده اند چون رحم و شفقت، مهر و محبت و ايثار و فداكاري موانع قدرت بشر بوده اند. عمومي ترين دستور بر بنياد دين و اخلاق چنين است: ‹‹اين يا آن كار را بكن و از آن و اين دوري گزين – تا كامروا شوي! وگرنه.....›› نيچه اين را گناه نخستين خرد، يعني بي خردي جاويد مي نامد.[2] ايرادي كه بر عموم نظامهاي اخلاقي وارد است اين است كه آنها ميان انسان فرق نمي گذارند و همه نيازها و خواسته هاي آنها را يكسان به حساب مي آورند، در حاليكه نمي توان همه انسانها را يكسان دانست و براي آنها اخلاق واحدي در نظر گرفت. چنين اخلاقي در زير نقاب بشر دوستي مايه ضلالت و زياني ست براي انسانهاي والا و ممتاز.
نيچه از نخستين كساني بود كه رشته ارتباط دين و فلسفه را از هم گسست. نيچه متافيزيك دين را با نوشته هاي خود از بن و بيخ برانداخت. او بهترين پلي ست بين پوزيتيويسم و اگزيستانسياليسم، در صورتي كه اين دو حوزه متفاوت فلسفي را در وسيع ترين زمينه آنها در نظر بگيريم. خطاب نيچه به انسان است در حالت فرديت او! نيچه انسان عادت زده و تابع رسم و قراردادها را سرزنش و تحقير مي كرد و خواستار نيرو مند شدن و شكوه يافتن انسان بود و او را دعوت مي كرد كه سالار شورهاي خويشتن شود و از حد خود فراتر برود. كار و زندگي نيچه كوششي بود براي يافتن معنايي براي يك هستي ناب و اصيل انساني. از نظر نيچه مفاهيمي چون خدا، دين، فضيلت حقيقت، گناه و زندگي ابدي همه از دروغهايي هستند كه از غريزه هاي ناپسند و بيمار گونه انسان ناشي مي شوند.