فريفته نوع و سبك من شده اي،

و در پي من سفر مي كني؟

صادقانه به راه خود برو،

خواهي ديد كه – آهسته، آهسته – از من پيروي مي كني!

براي فهم نظرات نيچه، شيوه ي نوشتن او و طرز بيان ديدگاه هايش (سبك او) همان قدر مهم است كه توجه به چيزي كه مي گويد (محتوا). اين امر، به ويژه با توجه به برداشت  نيچه از حقيقت، تاويل آثار او را با دشواري هاي عظيمي رو به رو مي كند. مساله يي كه نيچه ما را به بررسي آن فرا مي خواند اين است كه آيا اصول موضوعه ي منطق به كار درك واقعيت مي آيند يا اين كه آن ها صرفا وسايلي هستند كه ما به كمكشان واقعيت (از جمله خود مفهوم «واقعيت») را مي آفرينيم (خواست قدرت، 516). او مي گويد، حقيقت چيزي نيست كه بايد «يافته» يا «كشف» شود، بل چيزي است كه «بايد آفريده شود و فرايندي را نامگذاري كند»؛ شناساندن حقيقت «نوعي تعيين فعالانه است و نه آگاه شدن از چيزي كه به خودي خود قطعي و تعيين شده است. واژه ديگري است براي خواست قدرت» (خواست قدرت، 552).

نيچه مي گويد، آنچه كه بايد بيشترين علاقه را در ما به وجود آورد اين نيست كه آيا تفسير ما از جهان، حقيقي است يا دروغين ( اين را هرگز به طور مطلق نمي توان دانست)، بل اين است كه آيا اين تفسير، خواست قدرت را براي نيرومندي و كنترل جهان پرورش مي دهد، يا هرج و مرج و ناتواني را. نيچه اين نكته را درباره ي ارزش ها و احكام اخلاقي نيز صادق مي داند. او مي گويد، تحليل ما درباره ي اين ارزش ها و احكام بايد نه بر «ادعاي حقيقت داشتن » عرفي آن ها، بل بر اين مساله تكيه كند كه آيا آن ها شكل هاي غني، نيرومند و سرشار زندگي را منعكس مي كنند يا شكل هاي ناتوان، فرسوده و تباهي آور را.

نيچه آثار خود را تحصيل شك، دل بري و بي باكي مي ناميد. او مي گفت، انديشه او درباره زندگي ممكن است نه تنها مايه ي تسلا  بل مايه گمراهي نيز باشد، اما سخن گفتن «غير اخلاقي، فوق اخلاقي، به «فراسوي نيك و بد» رفتن» همين است (انساني بسيار انساني، پيشگفتار). او سپس مي گويد، نوشته هايش براي برانگيختن مردم به واژگوني و ارزيابي دوباره ي همه ارزشها پيشين (نيك، بد، عادلانه، ناعادلانه و غيره) طرح شده اند. نيچه مي پرسد آيا تجربه ي او از زندگي تنها تجربه شخصي اوست يا اين كه معناي عام تري دارد (انساني بسيار انساني، بخش6). نيچه خود نمي تواند به  اين پرسش پاسخ دهد. او در اوخر زندگي خود پي برد كه سرنوشت او اين است كه «پس از مرگ به دنيا بيايد». فلسفه ي «فراسوي نيك و بد» او خطاب به شنونده ي ناشناسي است كه در آينده جاي دارد، آينده يي كه او مي تواند تنها آن را بشارت و پيش آگاهي دهد. يكي از معاني ابرانسان در آثار او همين است: آناني كه از پسِ «انسان» مي آيند هم آنان اند كه از پسِ (كه به معني «برفرازِ»، «آن سويِ» و «فراسوييِ» نيز هست) نيچه مي آيند.

اگر بدانيم نيچه كيست، مي توانيم تعيين كنيم كه ما پيش از او آمده ايم يا پس از او، با او هستيم يا بر او. مهم ترين هدف فلسفه نيچه ايجاد خودسالاري در خوانندگان است. اين كه او پيشگفتار آنك انسان را با پاره متن مهمي از چنين گفت زرتشت به پايان مي برد، خالي از معنا نيست. زرتشت پس از تحمل ده سال تنهايي بر انسان فرود مي آيد تا معني مرگ خدا را آموزش دهد. اما آنچه او مي جويد نه پيرو و نه مريد بل همراه و همافرين است:

« شما آن گاه که مرا يافتيد  هنوز خودرا نجسته بوديد. مومنان همه چنين اند. ازين رو ايمان چنين کم بهاست.

اکنون به شما مي گويم که مرا گم کنيد وخود را بيابيد.  وتنها آن گاه که همگان مرا انکار کرديد،  نزد شما  باز خواهم آمد. »

نيچه خود بر اين باور بود كه انسان هاي مدرن نمي توانند نوشته هايش را بفهمند، و او پيش از همه براي شنونده ي آينده و «پسا مدرن» مي نويسد. براي مثال، در پيشگفتار تبارشناسي اخلاق مي گويد براي فهم كار آمد آثار او لازم است كه خواننده در «هنر تاويل» «مهارت» داشته باشد. فراگيري اين هنر به چيزي نياز دارد كه انسان مدرن فاقد آن است: تامل. نيچه جايي ديگر نوشته بود كه بدترين خوانندگان آنان اند كه چون «سربازان غارتگر» عمل مي كنند، يعني از هر جا كه دستشان برسد تكه يي بر مي دارند. راه مطالعه ي دقيق و انتقادي آثار او، دنبال كردن سير انديشه ي او و درك وظايفي است كه براي خود چون فيلسوف تعيين مي كند.

خواندن آثار نيچه خطرات عظيمي دارد. در جريان اين كار ممكن است به سلامت خود لطمه ي جدي وارد كنيم. همچنين ممكن است نظرات او را نادرست تعبير كنيم و آن ها را خارج از متن بخوانيم. نيچه بر اين ديدگاه خود درباره ي جهان كه هيچ «واقعيت در خود»ي وجود ندارد و تنها تفسيرهاي اين به اصطلاح واقعيت وجود دارد (فراسوي نيك و بد، 108) تاكيدي خاص داشت.

آنچه من در اين يك سال در اين مجموعه وبلاگ و اخيرا بحثهاي گروه نيچه در ياهو، در پي آن بوده ام اين است كه خوانندگان «هنر تاويل» را در خودشان بپرورانند (تا نه تنها معني زندگي نيچه بل معني زندگي خود را نيز رمز گشايي كنند) و تاويلي از آثار نيچه بيافرينند كه هم آموزنده و هم بر انگيزاننده باشد، تاويلي كه بتواند حق مطلب را در مورد مبارزه جويي او ادا كند. اريش هلر مي نويسد نمونه ي نيچه چنان بي مانند و ترسناك است كه نمي توان از آن تقليد كرد، و با اين همه چنان مهم است كه ناديده اش نيز نمي توان گرفت.