نیچه و تبارشناسی اخلاق

اخلاق آن گونه كه تا كنون فهميده شده است – آن گونه كه سرانجام شوپنهاور آن را به عنوان «انكار خواست زندگي» فرمول بندي كرد- خود غريزه ي فساد است .... حكم محكومان است.

نيچه، غروب بت ها،

 «اخلاق همچون  ضد طبيعت»، 5

نيچه در زندگي نامه خود نوشت خود آنك انسان كه در پاييز 1888 نوشته شده است، درباره آثار خود  تامل و پيشرفتش را به سوي خويش باز بيني مي كند، يعني به اين نكته مي ا نديشد كه او چگونه به آنچه او هست، نيچه آموزشگر، تبديل شده است.  او آثار خود را به دو بخش متمايز تقسيم مي كند، يك بخش آري گوي (آثار نوشته شده در فاصله 1878تا 1885) و يك بخش نه گوي (آثار نوشته شده پس از 1885). بخش نه گوي آثار او به ارزيابي دوباره همه ي ارزش ها، «جنگ بزرگ – زنده كردن روز تصميم» مربوط مي شود. آنچه نيچه فرا مي گيرد، همان گونه كه او خود در آنك انسان مي پذيرد اين است كه براي تاييد (آري گفتن) بايد در عين حال نفي كرد (نه گفت): «نفي كردن، شرط آري گفتن است» (آنك انسان، «چرا من يك سرنوشتم»، پاره متن 4).

در مرز بين دو بخش آثار او، فراسوي نيك و بد، منتشر شده در 1885، قرار داردكه نيچه بعدها آن را « در اساس، نقد مدرنيته» توصيف كرد. در صفحه ي عنوان تبارشناسي اخلاق، نيچه به خوانندگان خود اطلاع مي دهد كه اين اثر در «تكميل و توضيح»  فراسوي نيك و بد نوشته شده است. نيچه، در پاره متن آخر پيشگفتار تبارشناسي، مي گويد اگر اين كتاب «درك ناپذير است و گوش ها را آزار مي دهد»، تقصير لزوما از او نيست، زيرا او مي بايست فرض كند كه خواننده با نوشته هاي آغازين او آشناست. افزون بر اين، او در پاره متن 3 پيشگفتار سرنخي براي چگونگي درك نوشته هايش به طور كلي به دست مي دهد. نيچه در اين جا نشان مي دهد  كه تقسيم بندي آثارش در آنك انسان به عنوان نوشته هاي آري گوي و نه گوي، گمراه كننده و تا اندازه زيادي خودسرانه است. او مي گويد درست آن است كه بگوييم تمام آثار يك فيلسوف از يك خاك مي رويند: «انديشه هاي ما، آري و نه گفتن هاي ما، و اگر و اما گفتن هاي ما، همه با همان ضرورتي از درون ما رشد مي كنند كه ميوه از دل درخت- به هم مر بوط و با هم خويشاوندند، و همه از يك اراده، يك وضع جسماني، يك خاك، و يك خورشيد نشان دارند».

تبارشناسي اخلاق از سه مقاله تشكيل مي شود، كه نيچه، در آنك انسان مي گويد، بيانگر «سه بررسي مقدماتي تعيين كننده  ي يك روانشناس براي ارزيابي دوباره همه ارزش ها» است. پژوهش   نخست به رديابي زايش مسيحيت  از دل «روحيه بيزاري»مي پردازد؛ پژوهش دوم نوعي «روانشناسي وجدان» به دست مي دهد، كه در آن منظور از «وجدان» نه نداي خدا در انسان بل غريزه ي بيرحمي است كه پس از سركوب شدن دروني شده است؛ پژوهش سوم و آخر به معني آرمان هاي زاهدانه مي پردازد، و به ويژه اين نكته را بررسي مي كند كه چگونه آرمان «كشيش» قدرت بزرگ خود را بر بشريت به دست مي آورد.

هدف تبارشناسي اخلاق اين است كه، با عريان كردن خواست قدرتي كه در پس طرح ارزش هاي اخلاقي نهفته است، و با رديابي خاستگاه و تبار ارزش ها، زير پاي ادعاهاي جهان گرايانه و انسان باورانه ها ي ارزش هاي اخلاقي را خالي كند. تبارشناسي، كار انتقادي مهمي است، زيرا نشان مي دهد كه تمام ارزش ها و آرمان ها فراورده هاي  تغيير و تحول تاريخي هستند. هر مفهومي، هر شوري و هر احساسي تاريخ دارد[1]. بدين سان، هيچ چيزي ثابت و تغيير ناپذير نيست؛ هر آنچه كه وجود دارد، از جمله نهادهاي قانوني، رسوم اجتماعي، و مفاهيم اخلاقي، تحول پيدا كرده و فراورده ي شكل خاصي از خواست قدرت است. نيچه با تحليل «خاستگاه ها» مي خواهد نشان دهد كه در آغاز پيدايش چيزها، ستيزه، مبارزه و جدال وجود داشته است. اهداف نيچه در بازسازي گذشته، اهداف عملي هستند. او مي خواهد با پيشداوري هاي عصر كنوني كه تفسيري را بر گذشته تحميل مي كنند تا براي ارزش هاي دمكراتيك و نوع دوستانه ي خود پشتوانه به دست آورند، مقابله كند.

در «تبارشناسي اخلاق[2]»، نيچه در مقاله ي اول توجه خود را بر مفهوم «خود» متمركز مي كند، برداشت هاي اشرافي و مسيحي از كنش انساني را در مقابل هم قرار مي دهد، و لحظه يي را كه مفهوم «خود» چون چيزي جدا از طبيعت و تاريخ به تصور در مي آيد، شناسايي مي كند. در مقاله ي دوم، هدف او نشان دادن جد اشرافي مفاهيم قانون و عدالت است تا ديدگاه «واكنشگرانه»يي را كه خاستگاه اين مفاهيم را نيازهاي جمعي افراد ضعيف و بي امنيت مي داند، به مبارزه فرا خواند. نيچه  با نشان دادن اين نكته كه اخلاق تاريخ دارد، و انواع متفاوتي از اخلاق وجود دارند، مي خواهد ما را متقاعد كند كه هيچ اخلاق واحد و جهانشمولي كه براي همه نوع انسان ها اعتبار داشته باشد، وجود ندارد. امروز اخلاق گله يي- حيواني بر ما حاكم است كه از پذيرش اين نكته سرباز مي زند كه خود تنها يك چشم انداز خاص و جزيي درباره جهان است. سروري اين نوع اخلاق است كه او مي خواهد به مبارزه فرا خواند.

بنابراين، نيچه تاريخ را در خدمت منافع عملي به كار مي گيرد: تاويل همچون تغيير شكل. اما اهميت كتاب به اهداف اشرافي اعلام شده در آن منحصر نمي شود. اين اثر كوششي اصيل و بر انگيزاننده براي نشان دادن اين نكته است كه مفاهيم اخلاقي و حقوقي تاريخ دارند. نيچه به ما مي گويد تقريبا هر چيزي كه وجود دارد در معرض تاويل است؛ زندگي خود چيزي نيست جز ستيزه و جدال ارزش ها و مبارزه براي تاويل انديشه ها و آرمان ها. «تبارشناسي»، ستيزه را در «هنر تاويل» نشان مي دهد.

 



1- در اين مورد نگاه كنيدبه :                   Michel Foucault's now classic essay, 'Nietzsche, Genealogy, and History'

اين مقاله فوكو، به رغم برخي نكات هوشمندانه، بيشتر درباره ي برداشت فوكو از تاريخ سخن مي گويد تا برداشت نيچه.

2- تبارشناسي اخلاق، ترجمه داريوش آشوري، انتشارات آگاه

نیچه؛ نبوغ و جنون

«زمان ما پيش رس بدنيا آمدگان هنوز فرا نرسيده است، فقط پس فردا از آن من است».

اين است دلداري نيچه در سوگ خويش

«عده اي پس از مرگ متولد مي شوند».

نوابغ هميشه قدري زودتر بدنيا مي آيند و يا اينكه روياهايشان پيش از زمان خويش شكوفا مي شود و انديشه هايشان قبل از موعد مقرر به بلوغ مي رسد. اينان بدعتي در مسير تاريخ ايجاد مي كنند و همچون اولين ستاره شامگاهي ديدگان را خيره مي سازند. جسمشان به واسطه سنگيني و تندي افكارشان فرسوده مي شود و پيش از آنكه ثمره انديشه هايشان در «فردا» به گُل نشيند، در تالاب زندگاني «امروز» به گِل مي نشيند.

 نيچه در انتهاي زندگاني پربارش دچار جنون گرديد. شايد تا كنون وجه اشتراك نبوغ و جنون را در گذر تاريخ، در مورد نوابغ تجربه كرده باشيم. «با يك جستجوي دقيق در تيمار خانه ديوانگان، اشخاصي را خواهيم ديد كه بدون چون و چرا داراي مواهب عالي بوده اند و نبوغ آنها از خلال جنونشان به طور مشخص آشكار بوده است ...»[1] در حالي كه نبوغ اساسا عصيان بر عليه طبيعت و تمرد از اراده حيات است. چرا كه نوابغ هميشه عجول وسركش و تا حد غير قابل تحملي در يكي از حالات و افعال خويش غير معمول و دچار نوع خاصي از جنون مي شوند. افراط يا تفريط نقطه بارزي است كه هميشه آبستن آن هستند و يكي از مشخصات و مميزات آنها همين غير طبيعي بودن آنهاست و شايد طبيعت داراي چنين مشخصه بارزي است كه نوع انسان اجتماعي و «گله اي» آن را به ميل و هاضمه خود تغيير داده است. «طبيعت نبوغ را فقط به عده معدودي مي دهد زيرا مزاج نوابغ مانع بزرگي براي راه عادي زندگي كه طالب توجه به جزييات و امور  آني است، مي باشد»[2].

نبوغ زودرس نيچه او را بين تقابل حال و آينده قرار مي دهد. از همين رو جسمش شايد به موازات زندگي و حيات «انسان  امروزين» قرار داشت، اما انديشه اش در فرا زماني و «آينده» مي تاخت. عدم توازي و تفاهم با واقعيت و حقيقت از اينجا ناشي مي شود و اين امر مشاجرات دروني را فراهم مي سازد و جسمش را بيمار و تحت سيطره خود قرار مي دهد.

حيات عيني و عملي نيچه همراه با لطافت شاعرانه و حجبي متين بوده است «در زندگي عادي او مردي مودب و متين بود و هميشه مواظب پاكي ظاهر و لباس هاي خود بود اما اين وضع عادي ظاهري براي روحي بود كه از بيابان و يا كوهستان آمده بود». به طوري كه در «سوم ژانويه در ميدان تورنيو   ناگهان بازوان را دور گردن اسب پيري كه به گاري بسته شده بود، حلقه مي كند و غوغايي به راه مي اندازد» ليكن توسن انديشه اش در نهايت او را در يك بحران و جنگ نابرابر دروني قرار مي دهد.

«شايد طبيعت با ديوانه كردن وي بر او رحم آورد» چرا كه طبيعت با فردي جسور و گستاخ كه پيش از موعد به پايكوبي و رقص مي پردازد «هنوز دوره من فرا نرسيده است، فقط پس فردا از آن من خواهد بود» واضح است چه معامله اي خواهد كرد! بي شك دست برد به خزانه و اسرار و ناموس طبيعت جرم محسوب مي شود و ا ين نامحرم بايد گوشمالي شود.

«بي شك فكر تند نيچه او را زودتر از وقت پخته كرد و بسوخت، پيكار او با عصر خويش تعادل مغزش را بر هم زد. «جنون راهي است كه طبيعت فرا روي نوابغ قرار مي نهد براي اجتناب آنها از درد و رنج[3]».

و سرانجام نيچه در 25 آگوست 1900، چشم از جهان فرو مي بندد. خواهر او تعريف مي كند كه ساعتي پيش از درگذشت او رعد و برق شديدي بود و او تصور مي كرد كه برادرش در حين رعد و برق خواهد مرد. اما او در اواخر شب خود را بازيافت و دوباره به هوش آمد و سعي كرد كه صحبت كند: «وقتي كه صبح ساعت دو به اتاقش رفتم تا نوشابه اي نيروبخش به او بدهم به محض آنكه آباژور را به كناري كشيدم تا مرا ببيند ناگهان از روي شادي و نشاط فرياد كشيد «اليزابت!» من گمان بردم خطر رفع شده است او پس از چند ساعت خوابيد و تصور مي كردم كه به بهبوديش كمك خواهد شد اما حالت صورتش رفته رفته تغيير مي كرد و تنفس او مشكل تر مي شد:

سايه مرگ بر سرش افتاده بود. دوباره چشمان عجيب خود را باز كرد و به سختي اندك حركتي كرد، دهانش را باز و بسته كرد و به نظر مي رسيد مي خواهد چيزي بگويد ولي در گفتنش ترديد داشت. و براي كساني كه در كنارش ايستاده بودند چنين مي نمود كه در آن زمان صورتش اندكي قرمز شده است. بعدا يك لرزه كوچك نمود و نفس عميقي كشيده و آرام و بي صدا پس از نگاهي شكوهمند چشمانش را براي هميشه فرو بست».

«زرتشت هم بدين سان ديده از جهان فرو بست»[4].

«نبوغ براي كمتر كسي اين همه گران تمام شده است».

 

منبع: طلوع ابر انسان

1- تاريخ فلسفه، ويل دورانت، ترجمه عباس زرياب خويي، ص 229

2- تاريخ فلسفه، ويل دورانت، ترجمه عباس زرياب خويي، ص 301

3- تاريخ فلسفه، ويل دورانت، ترجمه عباس زرياب خويي، ص 390

4-  نيچه فيلسوف فرهنگ، تاليف كاپلستون، ترجمه بهبهاني و جبلي، ص 59