نیچه
‹‹بسياري چه دير مي ميرند و اندكي چه زود! اما ‹‹بهنگام بمير!›› آموزه اي است هنوز با طنين نا آشنا. بهنگام بمير! زرتشت چنين مي آموزاند. براستي، آن كه بهنگام نمي زيد، چه گونه بهنگام تواند مرد؟ كاش هرگز از مادر نمي زاديد! زايدان را چنين اندرز مي دهم. اما زايدان نيز مرگ شان را سترگ مي انگارند و پوك ترين گردو نيز دوست دارد او را بشكنند. همه مرگ را سترگ مي انگارند. اما هنوز مرگ را جشن نگرفته اند. آدميان هنوز نياموخته اند كه زيباترين جشن ها را مقدس شمارند. مرگ كمال بخش را به شما نشان مي دهم كه بازماندگان را ممهيزي است و نويدي. آن كه كمال يافته فاتحانه به مرگ خويش مي ميرد، در ميان حلقه اي از اميدواران و نويد بخشان. چنين مردن آموخت بايد؛ و جشني نبايد كه در آن چنين ميرنده اي سوگندهاي بازماندگان را تقديس نكند. چنين مرگي بهين مرگ است.
مرگ خود را به شما سفارش مي كنم، مرگ خود خواسته را، كه از آن رو به من روي مي كند كه من آن را خواسته ام. و كي خواهم اش خواست؟››
امشب قصد دارم كمي اين وبلاگ رو از حالت فلسفي اش در بيارم. فردا 25 آگوست سالروز در گذشت نيچه است؛ همان انساني بسيار انساني كه اين وبلاگ به خاطرش پابرجاست. شايد امشب بيشتر از هرزمان ديگري دلم براي كسي که تمام زندگي من را عوض كرد تنگ ميشه. كسي كه بزرگترين لطف رو در حق من كرد. آره، روزي كه اين جمله رو خوندم كه:
‹‹ اما زرتشت چون تنها شد با دل خود چنين گفت: چه بسا اين قديس در جنگل اش هنوز چيزي از آن نشنيده باشد كه خدا مرده است!››
چنان تكاني به من داد كه پنج سال طول كشيد تا تونستم هضمش كنم و اكنون مديون نيچه ام كه اين خدايي رو كه تو حماقت نوجوانيم فكر مي كردم خيلي بزرگ و عادل و مهربونه كشتم. روزي كه فهميدم اين خدا به اسامي مختلف و با روشهاي مختلف چه دروغها و كلك هايي رو تحويل آدميان داده تا بتونه خودشو زنده نگه داره و اونا رو برده خودش كنه، براي نيچه كف زدم كه بزرگترين لطف رو به خدا كرد. نيچه اي كه ماهيت اصلي خدايان را براي همگان روشن كرد. شايد هيچ كس به اندازه نيچه خدا رو دوست نداشته:
‹‹دوست مي دارم آن را كه خداي خويش را گوشمال مي دهد، زيرا عاشق خداي خويشتن است. پس بايد با غضب خدايش فنا شود.››
بگذريم، قصد ندارم بيشتر از اين آبروي اين خداي ظالم و نا عادل رو ببرم. همان بهتر كه به دست نيچه كشته شد، كه اگر اينكارو نمي كرد قطعا زير دست و پاي انديشه انسان امروزي له مي شد.
آه، نيچه، نيچه، نيچه...
نيچه، آنكه فرياد كشيد به مرگ خدا...
او كه آيينه ايست كه نبايد توقع داشت اگر خري در آن نظر كند، انساني تواند ديد.
آنكه پيامبران را به صورت خدايان تف كرد تا فرزندان نامشروع فلسفه اي مضحك چون ملاصدرا و غزالي... در كوچه مخروبه هاي تاريخ نيست گردند.
آنکه پيشتر فرياد برکشيد براي حقيقت؛ باورها دشمناني خطرناکتر از دروغها هستند و دريغا که اينک مبهوت آسمانيم از آن پيشتر که بدانيم خدا مدفونِ خاک زير پاي ماست.
و افسوس، ترحمم برانم ميدارد که بر آنان که نميدانند ، خرد چيست و در به در در لابه لاي دهليزهاي سينه شان به دنبال مرکز تفکر ميگردند ، تنها به ريشخند کفايت کنم.
باشد که بدانند وجه تمايز ايشان و حيوان ، خرد است.
براستي اگر نيچه زاده نمي شد، جهان امروز ما چنين مي بود كه هست؟
مي خواهم بشريت را به تصميم هايي وادارم كه به سراسر آينده بستگي دارد. شايد چنين پيش آيد كه همه هزاره ها، والاترين عهد و پيمان هاي خود را بنام من ببندند.